داخل تاكسي نشسته ام ؛ جوان 25-26 ساله اي هم كنارم نشسته و مرد سي ساله اي كنار اوست.از وليعصر عبور مي كنيم؛ سر تا سرخيابان طالقاني پر از ماشين هاي پليس و با تون بدستان آماده است. در دلم مي خندم؛چقدر سريع ترسيده اند!!! جوان كنارم مي گويد: هه هه! نگاه كنيد چطور ماهواره پدرشونو دراورده! ؛ مرد : آره! همش از ترس تبليغاي!! سياسي ماهوارست
!!هفدهم دي است.ماهواره درين چند روز از زنان مي خواست كه بخاطر سالگرد كشف حجاب رضاخاني؛تجمع كنندوروسري هاشان را بسوزانند
راننده كه حداقل 64 ساله است و بدون مكث آدامس مي جود مي گويد : ماهواره هارو هم دارن جمع مي كنن دوباره. جوان : آره؛ مي خوان يه سري كه خودشون وارد كردنو بفروشن!!! مرد : مي خوان جلوي اينترنتو هم بگيرن
جوان : نبابا! همچين كاري كه نمي تونن كنن
از كنار ساختمان ---- رد مي شويم؛ راننده : چند روز پيش يه نفر از طبقه ي چاردهم اينجا پريد خودشو راحت كرد!!! نا آگاه لبخند مي زنم و فعل راحت كرد را زير زبانم مزه مزه مي كنم.
مرد : آره ؛ خودكشي كه خيلي زياد شده ؛تو ساختموناي نواب هر روز دو سه نفر خودكشي مي كنن
!!!از خنده در حال انفجارم كه جوان مي گويد : بابا من خودم بچه ي نوابم!!! ازين خبرا نيست اصلا
از كنار لانه ي جاسوسي عبور مي كنيم ؛ راننده : اينا موندني نيستن مرد : اي بابا! شما كه خودتون اينارو آوردين! يا لابد شما هم مثل با با ي من مي گيد كه جزوشون نبوديد؟ من نمي دونم اين همه آدم كي بودن پس
راننده : اولا كه من هيچ وقت تو اون تظاهراتا نبودم ؛ ثانيا ملت كاره يي نبودن؛ انقلاب شد چون انگليس خواست
.....توطئه ي بيگانگان!!!.....و باز بحث كانال هاي ماهواره يي
مرد : ديديد اين مرتيكه ...... هر شب مي آد چه مزخرفاتي مي گه؟؟ --- خنده ام مي گيرد! اگه مزخرفه چرا نگاه مي كنيد؟؟--- راننده : آره ؛ همشون نشستن اونجا مي گن لنگش كن! جوان : همه ي كانالاشون سياسيه جز ااون يارو شبخيز كه 49% سهام كانالش مال ........يه!!!
49%!!! لابد اينطوري راست تر جلوه مي كند!!!
طبق معمول همه فكر مي كنند دستي در كارست! اكثريت ما دچار توهميم ؛ نوعي توهم كه مي گويد هميشه كاسه يي زير نيم كاسه است!
شب :
بعد از بحث سر ميز شام و اظهارات همه مبني براينكه هيچ فرد معترضي در سطح شهر نديده اند ؛ من هم مي نشينم تا به مزخرفات اون مرتيكه گوش كنم!
برنامه شروع مي شود ؛ تلفن هاي مردم و گزارشاتشان از سطح شهر!
زني كه از هيجان صدايش مي لرزد : آقاي .... شما كه نبوديد!!! اينجا 2-3 هزار نفر جمع بودن تو ميدون.... !!!!!!؟؟؟؟؟؟!!
زني ديگر پشت خط : الهي من قربونتون برم آقاي.....! منو تمام دوستام رفتيم فلكه ي ..... هر چي روسري داشتيم سوزونديم!!!!
حتي روسري هاي سرشونو؟؟؟؟!!!!
به خودم مي خندم؛ نه تنها خودم هم نشسته ام اين برنامه را نگاه مي كنم ؛ بلكه از ذهنم هم مي گذرد كه همه ي اين تلفن ها ساختگيست! همه اش توطئه است! من هم كم كم مثل همه به فلسفه ي توطئه پشت همه چيز رو كرده ام!
آيا اين حس فقط يك توهم است؟
1/20/2003
1/05/2003
سوارتاكسيهاي وليعصر-تجريش شدم ؛ اتوبان مدرس با گلكاريهاي كناره ها و بيل بوردهاي تبليغاتي اش هميشه به نظرم جذاب بوده است.ياد اتوبان چمران ا�?تادم؛ ياد عصرهاي تاريكي كه خسته سوار تاكسي هاي انقلاب- تجريش با چشمهاي نيمه باز به جنگلهاي تاريك كنار اتوبان خيره مي شوم و به ياد اينكه چطور از �?كر به اين كه تاكسي خراب شود؛مي ترسم و ترسم را به ليستي كه ضرورت موبايل داشتنم را براي پدر توجيه ميكند اضا�?ه مي كنم.چهار راه پارك وي؛ساعت 12:30 ظهر:
ترا�?يك سنگين است و ماشين ها به هم گره خورده اند.پياده به سمت پايين سرازير مي شوم.ايستگاه اتوبوس شلوغ است؛لحظاتي منتظر مي مانم؛از اتوبوس خبري نيست؛حوصله ي منتظر ماندن را ندارم ؛تا ايستگاه بعدي مي دوم؛هنوز هيچ اتوبوسي رد نشده است.كمي جلوتر پياده رو را ح�?ر كرده اند؛ مي ترسم پياده رو نشست كند؛تا زمين بازي پارك را از كناره ي خيابان مي دوم.دو؛سه كودك مشغول بازيند؛دلم مي خواهد بروم روي تاب هاي خالي بنشينم.ولي از مامور پارك مي ترسم چون حوصله ي شنيدن غر هايش را ندارم.هيچ انگيزه اي براي خانه ر�?تن ندارم.قدم هايم شل مي شوند و مثل دخترهاي خياباني راه مي روم...دو جوان كه ظاهر خوبي ندارند؛از داخل پارك به طر�?م مي آيند.مي ترسم چون حوصله ي آزارهايشان را ندارم.به اين �?كر مي ا�?تم كه امروز اين براي چندمين بار است كه از چيزي مي ترسم وتا چه حد با شجاعت ايده آلم �?اصله گر�?ته ام.با استواري مي ايستم؛طر�? چپ را نگاه مي كنم تا از خيا بان عبور كنم.20 دقيقه پياده روي؛ هنوز هيچ اتوبوسي از خيابان عبور نكرده است!