2/27/2005
2/26/2005
بهتره آدم بجای اینکه یه عالم از وقتشو هدر قضاوت درست و غلط درباره ی دیگران کنه ، یه ضرب حکم بده و شلیک کنه!
تو زندگی مسخره یی که با روزی یک قرص ماهیت آدم عوض می شه ، خوب و بد و آشغال و بدردبخور چه معنی می تونه داشته باشه.
اگر آدم در روز تولدش کتابی را که درست در ابتدای یک آغاز خوانده بود را از یک غریبه ی آشنا هدیه بگیرد ، می تواند با شادی ایمان بیاورد که یک دور کامل زده است.
دارم به سمت قدرت گرایی بر می گردم. سیاست ، اقتصاد و پول.فعلا بهتره مثل آدم درس بخونم چون چهار سال دیگه که همه ی این قیل و قالای الکیم بخوابه ، علی می مونه و حوضش.
به قول رضا مارمولک : انشاالله که من دیگه شما هارو اینجا نبینم ، شما هم منو اینجا نبینید! یک جای دیگه همدیگرو ملاقات کنیم!
البته فعلا که با معدل 14.8 هیچ جا حاضر نیستن ریختمو ببینن!
خودم هم حاضر نیستم ریخت وبلاگمو ببینم.مقا ومت می کنم ریمو وش نکنم.
حق داشتن یا نداشتن فقط یک توهم صرف است.حق چیزیست که اگر عرضه داشته باشی بدستش می آری ، عرضه نداشته باشی حق در وجه تو اصلا تعریف نمی شود.
2/25/2005
"21 Februar"
....
Doch wohin soll jetzt ich mich wenden?
Wohin wird mein Weg nun gehen?
Was bleibt mir zwischen all den Trümmern
Wie kann ich je verstehen?
Meine Welt ist nun zerstört
Eine Zukunft nicht mehr klar
Ich starb an diesem Tag Im schönen Monat Februar...
2 Sec. And A Tear
Shine through
You take me to all
All I become
For nothing more I
And what we thought, was a theft for us
For us to bleed in it and drown, through
Fall away from you
But never we can make these seconds undone
می گوید چرا تفاله های ذهنت را به خورد دیگران می دهی؟
راست می گوید شاید. شاید هم نه.اما هیچ نمی داند چه شهوت عجیبی در من بیداد می کند برای نابود کردن این صفحات.
باید درس بخوانم؟ آخر این چه طرح احمقانه ایست که چهار سال برای جواب دادنش باید صبر کرد؟
لعنت به شما با این حماقت هایتان ، خوب است لا اقل دور زدن یاد گرفته اید ، ته این بن بست که من داخل دیوار دارم گاز می دهم شما پشت هم دور می زنید و به حماقتم می خندید و من به حماقت شما گریه می کنم.
دلم تنگ شده است ، ساینا بیا ، برای هم غرغر کنیم ، اینجا حتی کسی نمانده که با من همصدا باشد , اینجا کثافت سر تا پای همه را گرفته. آنقدر که حتی چشمهایشان دیگر نمیبیند.
اینجا آنقدر "میوز" گوش کردم که تفاله هایش را هم از پنجره پایین انداخته ام. اینجا هنوز "برنینگ ا ویش" گوش می کنم و جیغ می کشم.
من هنوز بزدلم. راست می گفت. من یک بزدلم.
لباس هایم هم بوی کثافت هایشان را گرفته ، رویاهایم هم بوی کثافت هایشان را گرفته ، ایده هایم ، اهدافم ، چشمهایم تارو واضح می شوند ، "لم ایموقتل" شروع می شود. هیچ کس نیست.
بعضی چیزها هستند که آدم نمی بیند. همیشه بوده اند ولی یکباره چشم آدم باز می شود.
بعضی چیزها هستند که آدم نمی خواهد بپذیرد...
و بعضی چیزها بوده اند که هرگز نمی توانند بودنشان را کتمان کنند.
2/24/2005
دلیل قانع کننده می خواهم.دلیل قانع کننده ندارم و نداری و ندارند و هیچ کس هرگز نخواهد بو د که داشته باشد و جوابی هر چند کودکانه برایم بیاورد.
2/23/2005
هر بار که کا غذ پاره هایم از لابلای دفترم بیرون می ریزند ، هر صبح که چشم هایم را باز می کنم ، هر لحظه که تماس های ثبت شده ام، نوشته های نیمه شبهایم را چک می کنم...گنگ می شوم.چه کسیست که می آید ، نیمه شب ها ، تمام ساخته های روز هایم را خراب می کند ، نقاشی هایم ، نوشته هایم ، روابطم ...
شب که می آید...شعله ور که می شوم ، از خودم می پرسم چه کسیست که صبح ها می آید و تمام رویا های شبانه ام را پاره می کند؟
چه کسیست که سحر که می شود تمام انتظار دیشبم را برای صبح شدن به باد استهزاء می گیرد؟
کجا باید به کمین بنشینم؟ کی باید منتظرشان باشم؟ کدامشان را باید دستگیر کنم؟
دلم برای نقاشی هایم تنگ شده...هیچ وقت دوباره نمی توانم ببینمشان...و این خود آزاری بزرگی خواهد بود اگر امشب...
2/22/2005
اگه مامان هنوز هم وقتی بغلم می کنه می گه وای تو هنوز هم بوی بچه هارو می دی ، خیلی هم بی ربط نمی گه....
به جهنم که پشتم خاکی شده ، به جهنم که همتون بوی زباله می دید ، به جهنم که تاریخ انقضای آدم ها می گذره ، به جهنم که اینورا همه ی ساختمونا کوتاهه ، به جهنم که بازم باید برم خونه ، به جهنم که مهمونی می گیرم ، به جهنم که شما خودخواهید ، به جهنم که تو خونه اون منم که بهش می گن خودخواه ، به جهنم که شنبه مجبورم برم دانشگاه ، به جهنم که لنز دارم و نباید گریه کنم ، به جهنم که مثل بچه های لوس می مونم ، به جهنم که نمی آی باهام ، به جهنم که نقاشیاتو بهم نشون نمیدی ، به جهنم که من خیلی خیلی حساسم...مهم اینه که تا وقتی تو خونه ام بوی کسی نمیاد.تا وقتی اینجام کسی مزاحم نوشتنم نمی شه. تا وقتی تنهام یا دم می ره آدما چه هیولاهای کثیف و خودخواهین.
زمانی پادشاهی بودم تنها، در سرزمین فرشتگان کوچولو،
حالا مدت زمانیست که فرشته ای شده ام، در سرزمین جلادان متکبر...
فرشته ها خیلی دوام نمی آورند.فرشته یی که از سرزمینش دور مانده باشد ، لابلای کثافت های انسانی بو می گیرد ، از دود سیاه می شود و نهایتا فاسد و دورانداختنی...
دو بال سالم برایم سراغ داری؟ ببین میدانی که من به هیچ وجه راضی نیستم بدنم کوچک ترین خراشی بر دارد...
2/20/2005
حالا که بزرگ شدم،می گذاری تنها سفر کنم؟
حالا که به سن قانونی رسیده ام ، میگذاری با شما مشروب بخورم؟
می گذاری شب ها تا دیر وقت با هم باشیم؟
می گذاری رانندگی کنم؟
می گذاری توی خیابان تکیه دهمش به دیوار و ببوسمش؟
می گذاری پرواز کنم به دورترین جزیره ی دنیا؟
می گذاری تا صبح برایم ویولن بزند؟
سه تار طلایی اش را چطور؟سه تار طلایی اش را نمی شکنی؟
قلب کوچک مرا چطور؟
"Betrayal" while you are there when I need someone,I forget him.
while she is there when you need someone,you forget me.
while he is there when she needs someone,she forgets you
and so on...
احساس و هیجان آ خرین ذره هایشان را از لابلای پیکرت بیرون می کشند.
رهایی بعد از سالها نفوذ عاقبت ساکن می شود نه برای یک روز و نه برای یک هفته...
عینکی که مدتها پشتش پنهان شده بودی را بر می داری .
لنزهایت را داخل چشمانت می گذاری و با نگاه یخ بسته ات به همه چیز خیره می شوی.
حیرت زده ای...
منجمد...
نمی دانی با رهاییت چه کنی...
همه چیز جور دیگریست...به جز تو...که هنوز نحیف و شکننده ای...
از احساس خالی شده ای.ولی نمی دانی با حمله ی احساس های شناور دیگران چه کنی...
همه چیزبرای همیشه جور دیگریست...این همان هدفیست که تمام این سالها به سمتش تیر پرتاب می کردی.
اما هیچ فکر نکرده بودی اینجا که رسیدی با وحشت اطرافیانت که در چشمان سنگ شده ات خیره شده اند می خواهی چه کنی.
2/19/2005
2/17/2005
2/16/2005
"Butterflies and hurricanes" lyrics by : Muse "photo by coral &
change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights, battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights and battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
don't,
let yourself down
don't let yourself go
your last chance has arrived
best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now
graphic designs by Idin"
از فردا دیگه می رم دانشگاه... از فردا که بشه دیگه با مامانینا کل کل نمی کنم... از فردا هر روز صبح نیم ساعت تو پارک می دوام.... از فردا هیچ کدوم از کلاسامو دودر نمی کنم... از فردا گور بابای همه ی آدمای تو دانشگاه... از فردا روزی پنجاه تا دراز نشست...
با این وضع ترافیک؟
2/15/2005
"مازوخیسم"
می نشینم خیره می شوم به مانیتورصد بار اسکرال کنار صفحه را بالا و پایین می کنم اما حال نمی دهد. دوباره بلند می شوم می روم پی دست نوشته هایم.
آخرلذت تلخ ورعشه آوریست درهربار خواندن انبوه ورق های متلاشی داخل کمد ...
آدم وقتی این همه دختر خدا وخوشگل تو خیا بون می بینه واقعا یا باید حسود باشه یا بی ذوق اگه آرزو نکنه که کاش خودش یه پسر باشه.
از کلاس رانندگی که برمی گردم با خودم می گم :
2/14/2005
مارگارت درست اون روزایی که تو اوج بود...
درست اون روزایی که آزاد شده بود....
درست اون روزایی که تمام خیابونارو با چشای باز می دویید و رو برفاشون آواز می خوند...
یادش اومد باید بره جواب آزمایشاشو بگیره...
مارگارت آروم آروم اومد....
مارگارت سعی می کرد جلوی گریشو بگیره....
مارگارت داخل کارت ولنتاین آخرین تکه های پلاکت خونشو گذاشت...
آخه اون یه ذره دیگه به هیچ درد خودش نمی خورد.
"Dogs ( Three different ones !)"
"…تو دیگری را دوست می داری من تو را دوست می دارم و مرا دیگری شاید…"
این طوربه زبان او باز نوشت :
"عشق!
اگر تو سگ بیست و ششم باشی
من سگ بیست و هفتمم و شاید سگ بیست و هشتمی هم وجود داشته باشد…"
2/13/2005
"The Smallprint"
take, take all you need
and i'll compensate your greed
with broken hearts
sell i'll sell your memories
for 15 pounds per year
but just the good days
say, it'll make you insane
and it's bending the truth
you're to blame
for all the life that you'll lose and you watch this space
but i'm going all the way
and be your slave to the grave
i'm the priest God never paid
hope,i hope you've seen the light
coz no one really cares
they're just pretending
sell, i'll sell your memories
for 15 pounds per year
but you can keep the bad days
say,it'll make you insane
and i'm bending the truthyou're to blame
for all the life that you'll loseand you watch this space
and i'm going all the way
and be your slave to the grave
i'm the priest God never paid
غصه خوردن نداره که...می بینی چه سریع این ترم گذشت مامان جان!؟؟؟هفت هشت تا دیگه هم بگذره دیگه میری...
برای گشتن به دنبال آن چه هرگز نداشته ای ابتدا رویاهایت را روی زمین بگذار و توهمات و تصوراتت را از آن چه نداری. آنگاه پیش از آنکه گشتن را آغاز کنی درمی یابی که چیزی برای یافتن وجود ندارد.
گاهی که تنها و منزجر از دانشگاه بر می گردم و
Muse و Lame Immortelle و Lacrimas Profundere وMy Dying Bride…
گوش می کنم می نشینم فکر می کنم که کسی که این لیریک ها را نوشته دو جور می توانسته باشد:
یا کسی بوده که حالش به اندازه ی من خراب بوده ویا دلقکی بوده شبیه یکی ازین شریفی های جو گرفته...
2/12/2005
فرشته ی نیمه کاره ام را داخل حیاط رها کردم و آمدم....تن ظریفش را برش می دادم .با چاقو...باریکی کمرش را سینه هایش را دستانش را سرش را اما نشد... چشمانش راضیم نمی کردند
چقدر این روزها پراکنده کار می کند ذهنم...آن چه می دانم اینست که از گذشته رها شده ام...در رویای حال شناورم...از رویای گذشته ها عبور کرده ام .آن چه می دانم اینست که این روزها تنهای تنهایم
Me myself and I...
این روزها...زیبای خفته آرام خوابیده است...با چشمان خسته ی باز
این روزها...زیبای خفته رویا های شیرینش را درتنهایی تاریکش با خودش تقسیم می کند
دبستان که می رفتیم عصر ها با هم داخل حیاط قلعه بازی می کردیم...من آنقدر از داخل قلعه بیرون نمی آمدم که تو با قهر می رفتی خانه ی خودتان
حرف از کوچک و بزرگی که گذشت... آن روزها که تب در هم ذوب شدنمان خاموش شده بود از کار بر می گشتی جلوی تلوزیون دراز می کشیدی و خوابت می برد و من داخل اتاق تنها می ماندم تا تمام آن شب ها را با شخصیت داستان هایم عشق بازی کنم.
نگاهم می کند...آفتاب مستقیما داخل چشمانم می تابد... دستم را مقابل چشمانم می گیرم...روی سرسره ایستاده....باد تندی موج ها را به سا حل می کوبد. موهای خرمایی اش تکان می خورند. می خندد... تن نحیفش تعادلش را از دست می دهد و روی سنگریزه ها سقوط می کند...لرزش سردی سوزن گونه از پاها ته گونه هایم را طی می کند...از تاب پایین می پرم.جاکت کرم رنگم گیر می کند به تاب.موهای خرمایی رنگم را کنار می زنم و نگاه می کنم. تنها یادگاری مامان پاره پاره شده است...باد تند دیگری می وزد...زنی با صدای بلند گریه می کند.
مدتهاست که فرقی نخواهد کرد اگر جای نوشته هایم را عوض کنی.
مدتهاست که تعداد انتخاب ها و جابجایی های نوشته هایم با هم برابرند.
امروز اما مرگ پدر بزرگ تو را تاریخ خواهم زد.
مبادا که مرگ پدربزرگ تو هرگز با روز تولد من جابجا شود
رویاهای من بزرگ می شدند یا آدم ها کوچک هرگز نفهمیدم.
فقط زمانی رسید که به چشم دیدم که فقط تو مانده یی که بشنود. تویی که از ابتدا تا انتها سرت را تکان می دادی.
اما خوب که دقت کردم...فهمیدم که تو مطابق یک عادت همیشه هرجا و برای هر کس و هر مطلبی سرت را بالا و پایین می کنی
تنها مانده ام...شب های دراز زمستانی و هجوم رویا های ویرانگر.
جلو نیا. زیبای خفته رویا هایش را هرگز برای هیچ کس بازگو نخواهد کرد.



















