3/31/2005

خانه ی ما همه چیز دارد.
خانه ی ما فقط گوشه ندارد.

گوشه ی دنجی برای نشستن من.

خانه ی ما حیاط دارد.ولی دیگر آرش و میلاد ندارد که بیایند با من و تو فوتبال.
تو هستی ولی دیگر از دانشگاه که می ایی مثل از مدرسه آمدنت ، پله هارا غلت نمی زنم پایین در را برایت باز کنم...

بابا هست ولی برایمان اسلحه سوغاتی نمی خرد.
مامان دوستمان دارد ولی تابستان ها دیگر از جوجه رنگی خبری نیست.

مریم هست ...ولی دیگر پشت همه ی درها قایم نمی شویم همدیگر را بترسانیم.

کامپیوتر داریم...386 هم نیست...ولی دیگر حمله نمی کنیم پرینس آو پرشیا و "دوم" و "این دارک" بازی کنیم...
کل نمی گذاریم رکورد ماین سوییپر هم را بشکنیم...

دیگر چهار تا نیستیم که با هم بیدل بازی کنیم و بی بی پیک را به من کوچولو قالب کنید...

ما بزرگ شدیم و همه ی لذت هایمان را به ...دادیم.

من در ازایش فقط یک برچسب گرفته ام : دانشجو
و یک شماره : 18
و یک گواهینامه توی کمد.

تو یک ساز توی جعبه...
او یک محل کار و خانه...

و دیگری یک کمد پر از لوح و افتخار و فاصله های دور دور...

می ارزید واقعا؟

3/30/2005

از تصور فردا و پس فردا و شنبه که تعطیل رسمی اند ، حالم بد می شود.

لعنت به همه ی تعطیلات رسمی این مملکت...

راستی ، یک سوال بزرگ دارم ، این مردک که اسمش را نمی برم ، چطور هر موقع آن لاین هستم ، هست ، اما همه ی نمره هایش هم بالاست؟

من جدا به هر کس که نمره ی بالا بگیرد حسودی می کنم ، من از حسودی می ترکم و پخش و پلا می شوم! من به این خوبی ...فقط درس خواندن و امتحان دادن بلد نیستم...

من می خوام برم فردا پس فردا...من نمی تونم برم ...می تونم....نمی تونم...

من خل وضعم.

Klimt

من را یاد تو می اندازد ، و یاد آن روزهای دور دور که انگار قرن ها ازشان گذشته ، همینروز ها بود ، نه؟ عید بود گویا ، با آن همه قدرت و هیجانت ، یکباره نشسته روی تختم ، به گریه افتادی و من حس کردم بعضی مشکلات را نه تنها نمی توانم حل کنم ، بلکه حرفهای مسخره برای دلداری دادن هم بلد نیستم...

"کلیمت" من را یاد آن روز می اندازد و یاد نگرانی هایمان و یاد این همه سال و دیوار اتاق تو ...

نقاشی "بوسه" اش را بی اندازه می پرستم.

حالا دیگر هیچ کداممان دختر کوچولوهای آن روز ها نیستیم.
حالا خیلی چیزها عوض شده...
دلم یک نمونه ی بزرگ ازین نقاشی را می خواهد که آویزان کنم روی دیوار اتاقم...
هر بار ببینمش ، شک نکن که پیش از آن که حس پرستشش درم تداعی شود ، یاد تو خواهم افتاد و این لذت عظیم و تحمل نا پذیر به یاد آوردن این همه سال ، سرتا سر ستون فقراتم را به رعشه در خواهد آورد.

این نقاشی فوق العاده است...فقط...لعنت به جیب های خالی که

"credit Card"

ندارن واگه داشتن هم اعتبار نداشت!

The Kiss
"Klimt"

3/29/2005

دلم برای تو می سوزد ، دلم برای او می سوزد ، دلم برای همه ی دوستانم ، با تمام دردهایشان می سوزد حتی اگر هرگز کسی را نخواهند که دلش برایشان بسوزد.

این یک لطف نیست. این یک معامله ی پایاپای است. یا شاید یک خرید قسطی.

یک مطالبه ، تا شاید شما هم روزی دلتان به حالم بسوزد...

خبر ندارم ازتان خیلی ، تعطیلات است.

شما چه خبر؟

وقتی من از سرما ریه هایم را درون حلقم احساس کنم که می لرزند ، دست هایم را در جیب هایم فروتر می کنم ، و خنده یی سرد و بلند سر می دهم.

می خواهم جیغ بکشم و بدوم ، نمی خواهم دست از حما قت هایم بردارم ،

تو هرگز حق نداری یک بار دیگر سرم داد بکشی : "خفه شو احمق!" هر اندازه هم که دوستت داشته باشم ، تحمل سرزنش شدن را نخواهم داشت.

می دوم، در اوج سرما ، مجال اندک است.

Pain Passes But Beauty Remains...
"Renoir"

3/24/2005





3/17/2005

دلم به طرز شدیدی می خوات که...

مهم نیست بقیش ، مهم اینه که دلم داره یه چیزی می خواد.حتی اگه بقیش خورد کردن دندونای تو باشه.

این داره نشون می ده که من امروز حالم خیلی بهتره.

و می تونم ....ببافم و بگم :

ام آی تی ، پیش به سوی تو ، چون ...مثقال مدار خوندم امروز!

3/16/2005




From Darkest Skies

Take your own
Sick with fever
And cry out loud
to God
Your sorry own
Will be piled upon me
That I can't see
My God
I've cried for earth
More than once
But rivers still run
With reddest tears
Be lost in me
And I'll never need to ask
Who wants me? Who wants Me?
Be mine tonight. The sight of your light
I'll breathe in you. I'm a fool, just for you
I'm in pain
And I don't know why
Under heavy rain
From darkest skies
We're in pain
The two of us
And I no longer know
Which way to go
Open wide. Let me see
Your bleeding heart cries for me
Look straight up. Look at the sun
This song's for her. Her requiem
Open wide. Let me see
A poisoned soul in agony
Self pity strangles me
I'm lashed by grief
And I'm killing me
Don't fear. My fire is enough
For both of us



This song shall ever repeat through my speakers,new year,this year, last year, 2 years ago, ever and ever...and I shall cry and cry...loud and loud...


What is it you hope for even though you are dying?


3/15/2005

می رم حموم پس هستم.

خوشگل می کنم خودمو پس هستم.

می آم باهاتون شام می خورم پس هستم.

اس ام اس می زنم بهتون پس هستم.

می نویسم پس هستم.

درس می خونم پس هستم.

آن لاین می شم پس هستم.


این یعنی زور زدن برای اثبات به خودم که هنوز نمردم.
این یعنی یه جور زور چپونی احساس بودن تو رگام.

کار خیلی وقته که از من می اندیشم پس هستم گذشته.

فاینال کات یعنی اون صحنه یی که در همه ی این کارارو با هم تخته کنم ، همون طور که در دوس داشتنو نداشتنو شهوت و جاه طلبی و حسادت و کینه و مهرورزی و اینارو خیلی وقته همرو با هم تخته کردم.



I left my body, come meet me in my dreams,

it's been so long, would you know me?



No you won't know me, As I don't know you any longer.


My Wine In Silence

Where are you now my love?
My sweet one.
Where have you gone my love?
I'm so alone.

I only think of you.
And it drives me down.
I only dream of you.

I'll come to you. Take my hand.
Hold me again. Please take my hand

Please hold me now my love.
Where are you now, oh my sweet love.




هیچ ترانه یی نمی تونه اندوه این آهنگو تو روزایه گه پارسال ، درست دم عید ، برام تداعی کنه ، یادت نیست تو ، ولی من یادمه ، سی دی هرو که دادی بهم ، نگات کردم ، دپ و درب و داغون ، گفتم فلانی من هیچ حالم خوش نیستا این روزا ، این آلبوم خیلی مریض که نیست ؟
گفتی نبابا ، بیا برای خودت رایتش کردم.

و هر شب و هر شب...تا جایی که الان نمی تونم گوشش کنم دیگه...


I hope you fall. Hope you call,
My filthy name. It makes you crawl
On you knees, with all your pleas.
Lay down there, look up at me.

Are you alive my dear,and breathing?
Are you diseased my dear,and bleeding?
I'll lift you high my dear,
I'll have you dreaming.
'Tis time to say farewell, to your pleading.




یه عالمه افتض ، امسال با پارسال هیچ فرقی نداره ، حالم خرابه ، هیچ آهنگی هم ندارم گوش کنم ، گه به گور همه چیز.

الان یه توهم با حال بستم که تا بگی می خندوندم ،

اونجا که اون دو تا پلیسه داشتن می اومدن به سمتمون و تو نیم خیز شدی و گفتی : بزن بریم زودتر از اینجا ، باحال می شد اگه بلند می شدیم و شروع می کردیم به دوییدن ، و اونا شلیک می کردن :)) و تو گلوله می خوردی اول ، و من شروع می کردم جیغ کشیدن و احتمالا مثل همیشه فحش می دادم ، می تونی تصورم کنی وقتی عصبانی می شم نه؟ خیلیا می تونن تصورم کنن !


F u bastards,
a**holes,
motherf****ers,


screaming on and on!

دیدی انداختنمون بیرون؟ حتی از خاکی ها ی وسط اتوبان...شاید ترسیدن یکیمون بخواد مثل یک مرد بره پلو منفجر کنه،شاید هم فک کردن ما نمای خاکی ها رو زشت کردیم.

من خسته شدم ازین وضع ، تو هم خسته ای ، واقعیت داره ، ما تو این دنیای خر تو خر یه سر پنا ه امن نداریم ، هاینریش بل ، سرپناه امن ، چند بار خوندمش ؟ یه سر پناه امن که بریم تلپ شیم و کاری به کارمون نداشته باشن ، حتی اگه خواستیم بمیریم تهش. همه جا دنبالمونن...


رفتی خونتون ، منم اومدم ، خوابیدم ، دیشب تا صبح نخوابیده بودم ، نگفتم بهت ، چون اون موقع تو خواب بودی . همه خواب بودن ، منم زیر پتوم چپیده بودم ، دعا می کردم خوابم ببره ، قبل ازینکه اون سوپور لعنتی سحر بشه بیاد بیفته تو جون کوچه.


عزیزم چارشنبه سوریت مبارک؟ من نمی دونم ملت کی از ....بازیاشون دس بر می دارن که الکی هی هر ...شریرو به هم تبریک نگن.

وای لابد می چسبید اگه یکی ازون ....های هویت پرست وطن پرست دوره ی دبیرستان بود و به حرف بالام گیر می داد و یه بحث چرند بی نتیجه با من بی همه چیز ، در دفاع از سنت های ملی و ....ی را مینداخت. دیگه بحث نمی کردم باهاشون ولی ، انقد کتکش می زدم که دلم خنک شه ، که بفهمه یارو صبح چه حالی از منو تو گرفت ، حتی اگه به اون هیچ ربطی نداشته باشه.


تروخدا جای این سه نقطه ها یه کلمه هاییو بزارید که منظورم بوده ، شاید دلم کمتر بسوزه اون وقت.

3/14/2005

گهی خوش دل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم؟


چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم


کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم


چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده، کاکنون همانیم


خمش کن مرده وار ای دل، ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم


اندوه که تمام وجودش را می گرفت
به گرگهای گرسنه می ماند...
پر از شهوت...پر از درندگی...


سرور که تمام وجودش را می گرفت
به زیبای خفته...
پر از زیبایی...پر از شکنندگی...


.شاهزاده هربار می ترسید او را در آغوش بکشد
گاهی می ترسید زیبای خفته زیر فشار انگشتان او ترک ترک شود.
گاهی می ترسید گرگ گرسنه وجودش تکه پاره اش کند.

3/13/2005

عکس ها یت را که نگاه می کنم ، متحیر می شوم که چطور دوربینم هرگز نمی تواند زیبایی نگاهت را منعکس کند و دلم برایت تنگ می شود و می توانی بغض را در انتهای گلویم ببینی که چگونه شقه شقه می شود روی صورتم.

نوشته بودید :

"بدین گونه در سرزمین بیگانه ای که در آن هر نگاه و هر لبخند زندانی بود ، لبخند و نگاهی آشنا یافته ایم"

برایتان می نویسم :
"ای دیر یافته با تو سخن می گویم ،
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست"

آویختمش روی دیوار...با شادی ، با بی گناهی کودکانه ، حس کردم تمام آنچه که در زندگی از پاره های وجودم کار دستی درست کرده بودم بسویم بازگشته، تمام روح تکه تکه شده ی از دست رفته ام را با زحمت به هم چسبانده بودید ، روی مقوا ، تمام زندگی ام را به من هدیه دادید و من گریه می کنم وقتی دارم این چیزها را می نویسم ، چرا که هنوز زخم های گندیدهی تنم ملتهبند ، ترکم که می کنید آتش می گیرند ، کرم ها غو غا به راه می اندازند ، اما تمام آن تکه های نجات یافته ، نه داخل جعبه های سیاهند ، نه توی کمد ، آویزانند روی دیوارم ، جایشان امن است ، باور کنید...

بدانید ، می دانم که می دانید...اما باز می گویم...بدانید که من قدر این تکه ها را می دانم...بیشتر از شما نه ، اما کمتر از شما هم هرگز...

من آموخته ام شما را چگونه دوست بدارم...

زوربا به من خواهد آموخت که زندگی را دوست بدارم؟

3/11/2005


Fade To Black


Life it seems, will fade away
Drifting further every day
Getting lost within myself
Nothing matters no one else
I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free

Things are not what they used to be
Missing one inside of me
Deathly lost, this can’t be real
Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filling me
To the point of agony
Growing darkness taking dawn
I was me, but now he’s gone

No one but me can save myself, but it’s too late
Now I can’t think, think why I should even try

Yesterday seems as though it never existed
Death greets me warm, now I will just say good-bye

Sleeping Beauty

Delusional I believed I could cure it all for you dear
Coax or trick or drive or drag the demons from you
Make it right for you sleeping beauty
Truly thought I could heal you

Far beyond a visible sign of your awakening
Failing miserably to rescue sleeping beauty

Drunk on ego truly thought I could make it right
If I kissed you one more time to help you face the nightmare
But you’re far too poisoned for me
Such a fool to think that I could wake you from your slumber
That I could actually heal you
Sleeping beauty poisoned and hopeless

Far beyond a visible sign of your awakening
Failing miserably to find a way to comfort you

Far beyond a visible sign of you awakening
And hiding from some poisoned memory
Poisoned and hopeless sleeping beauty

"A perfect circle : mer de noms "

( This has ever been one of my favourites...)

کامنت دونی ام را فعال می کنم ، شاید کسی بیاید و ثابت کند که تنی به سردی من محتمل است که هنوز زنده بوده باشد ، محتمل است که نوشته باشد چیزی ، محتمل است که روزی دوباره احساسی درون خون یخ زده اش ، غیر از احساس خلا جریان بیابد.

3/10/2005

می خواهم فرار کنم
می خواهم جیغ بکشم ، دورخیز کنم و از بلند ترین بلندا پایین بپرم
می خواهم تف کنم روی صورت هر کس که جلویم بایستد
می خواهم بغلم کنی و گریه کنم و با هم پرواز کنیم تا جایی که نتوانند پیدایمان کنند
تا جایی که تو هم سقوط کنی ، تا جایی که روی درختی خانه ای بسازم شبیه خانه ی دکتر ارنست


دیگر نمی خواهم ، چقدر برویم اسکان شام و نهار خوری ، چقدر دور تا دور تهران را متر بزنیم ، چقدر بیایی خانه ی ما ، چقدر بیایم پیشت ، چقدر اس ام اس ، چقدر موسیقی های مرگ ، چقدر از گذشته حرف بزنیم با هم ، چقدر از آموخته هایمان بگوییم ، چقدر با مامان و بابا دعوا کنم ، چقدر شب ها ی پر از توهم بگذرانم ، چقدر برویم با هم عکاسی ، چقدر بنشینیم سیگار بکشیم ، چقدر گریه کنیم؟ ، چقدر بلند بلند بخندیم ، چقدر فیلم نداشته ها را تماشا کنیم؟

می خواهم اینبار متفاوت عمل کنیم...


But I never have the nerve to make the final cut...

آمده بود دیشب ، هی می پرسید همین؟ همین؟

آره فقط همین ، همین معادل است با زندگی ...ی من.

دلم می خواهد کسی باشد که وقتی زمزمه کردم

your sorry own...will be piled upon me

صدای خسته ام درون گوش هایش بپیچد و بفهمد چه رنج عظیمیست که انگار گونه هایم را فشار می دهد...
کسی که حماقت هایش به خاکستر ننشانده باشدش.از آدم های بازنده متنفرم و چه بدبختی بزرگیست که تمام اطرافم را آدم های رو به زوال گرفته اند.

ماهی یک بار دیدن تو یا او درد من را نمی تواند درمان کند ، من هم کم کم به رکود نشسته ام ، من هم کم کم دارم آنچه می شوم که هرگز نمی خواسته ام و چشمانم سنگینند و این یعنی پوسیدن از درون ...

کاش همه چیز تا آمدن بهار تمام می شد.

از نابودی تدریجی متنفرم...

بگذار امروز هم بگذرد.
با فردا و پس فردا و ... روزهای دیگر چه می کنی؟

3/09/2005

باز بوی بهار می زند توی دماغم ، باز حالت تهوع ، باز همه چیز از نو ،
لعنت به بهار ، بهار پارسال ، امسال ، بهاری که خواهد آمد...

متنفرم ، از همه چیز.
می خواهم...
چقدر زندگی سخت شده است.


he says : not even hallucination exists.


راست می گوید...
دیشب تا صبح کابوس دیدم...

....
....
....

3/08/2005

همیشه ، درست به آخر هر چیز که می رسم ، دلقک بزرگ شروع می کند به خندیدن.
بلند ، نا بهنجار.

راست می گوید؟
حق دارد؟
انگار هیچ وقت آن خال قرمز بزرگ روی دماغ خودش را ندیده است.

یا شاید ندیده که چه مسخره هر بار تلاش می کند از روی طناب نیفتد...
اما وقتی می خندد...
می خواهم درب و داغا نش کنم. لهش کنم.از وسط دو تکه اش کنم.

3/07/2005

بگذار بروم بخوابم لعنتی ، از صبح تا شب از شب تا صبح ، گریه نداره ، شمردم ، بدون این هفته ، 1000 روز دیگه باید برم دانشگاه ، می تونم رو دیوار اتاقم یه کاونتر بزارم ، علاوه بر نقشه ی امریکا و عکس دو سه تا کهکشان و چند تا دختر خوشگل. اینم روش.

خیلی هم بد نیست تازه ، دوستای خوشگل هم دارم ، دوستای زشت ، دوستای اخمو ، بز ، ناز ، جیگرو...

امتحان هم دارم پنج شنبه.

متحول هم که شدم.

درس خون ، خدا...

راستی که عمرا اگه کسی لنگمو پیدا کنه...
ولی حیف ...

چون هنوز هم گاهی فکر می کنم...

آره هنوز هم گاهی به این موضوع فکر می کنم ، بدون اینکه جوابی براش پیدا کنم.
راستیا!
خداوکیلی...

دلم برای یک نمایش جدید تنگ شده!
من یه ثانیه هم نمی تونم بدون بازی زندگی کنم.
الان هم زمان دارم چن تا بازی می کنم ، ولی اونقدرام حال نمی دن ،
دیگه بزرگ شدم آخه...

باید یه بازی "بزرگ" را بندازم...
یه بازی که دودش تو چشم همتون بره.

3/04/2005

زندگیم شده تکرار زندگی های قبلا انجام شده. تکرار افکار ، توهمات ، ترانه ها و صدا های گذشتگان. تکرار خشم های کهنه ،تکرار نفرت های سیاه، تکرار غرور و تکبر و تکرار طعم تف هایی که عابرانی پیش از من هم روی آسفالت خیابان زمانی انداخته اند.


من زیر حجم سنگین "نبودن"های هرروزه ام نابود شده ام.

3/03/2005

"Moonspell : Solitary Vice"

I will manipulate you
Until it becomes a vice
I will dispose of you
Until it becomes a vice
Let me exaggerate you
Distort you from inside out
love you by different rules
f*** you up to your soul

I will pretend I love you
To know what is like
Then come in my own mouth
To feel what is like
Let me desecrate you
Spit you when I'm done
Let me banalize you
Until you are adored

Open your heart
Half-devoured
All that I want
Is your strange kind of power
Open your heart
Half-devoured
All that I want
Is your strange kind of power

I will insist on you
Until you become the Truth
i will decay with you
Until you become the Ruin
Let me celebrate here
Now that nothing is left of you
Let me celebrate now
Here's nothing left of you

Open your heart
Half-devoured
All that I want
Is your strange kind of power
Open your heart
Half-devoured
All that I want
Is your strange kind of power

I will dispose of you. I will manipulate you
I will discard of you but I will believe in you

یک خمره شراب ناب می خواهم که به جای مستی فقط خواب بیاورد و بخوابم آن چنان که نه فردا ، نه هیچ روز دیگری بیدار نشوم ، نه اینجا و نه هیچ سرزمین دیگری ، نه این داستان و نه هیچ داستان دیگری ، نه کثافت سبز ، نه کثافت آبی ، نه کثافت قرمز و نه کثافت قهوه ای.

روزی به تو یاد خواهم داد که آن وقت چه طور باید می رقصیدی.
روزی به تو خواهم گفت که کجای نفس کشیدنت اشتباه بود.
روزی دستت را خواهم گرفت ، محکم محکم و آن چنان خواهم پیچاند که تا آخر عمرت درسهایی که یادت دادم را فراموش نکنی.

3/02/2005

نمی دونم کدو م یکی ازین جمله ها درست تره :
تعجب نداره آدمی که تمام شب خواب دیده که می خواد با یه تیکه شیشه رگشو بزنه و نمی تونه ، بدجور داغون باشه فرداش ،

یا این : تعجب نداره آدمی که بدجور داغونه تمام شب خواب ببینه که می خواد با شیشه پاره رگشو بزنه.

شک ندارم که یکی ازون روزای احمق شدنمه...

به قول ا. که امروز از قول فروید نقل کرد:

"The moment a man asks about the meaning and value of life, he is sick, since objectively neither has any existence."


this self-portrait of mine reminds me this paragraph which is one of my favourites ever,
"...

With these tea-stained eyes he regards Jane: an indecipherable gaze, innocent,ferocious, amazed, but contemplative, like a werewolf meditating, caught in a flash of lightning at the exact split second of his tumultuous change."

Margaret Atwood: The Age of Lead

به طرز وحشیانه ای افسرده ام.
پارک دوبل یا تصویر کردن بار نقطه ای و این چیزها به من ربط چندانی پیدا نمی کند.

آن چه که مهم است این است که این "هیچ چی" دارد مخم را می ساباندو بد جور دلم می خواهد هیکل
کسی را ، مهم نیست که باشد ، زیر لگد سیاه کنم.
راستی ،لطفا دیگه کادو برام پازل هزار تیککه نیاره کسی ، به حد کافی پازل حل نشده دارم.