4/28/2005

کجا اااا؟؟؟


دزد کثیف...

آدمایی که می آن و می رن.

لبخندایی که می آن و می رن.

آدمایی که لبخند می آرن.

آدمایی که لبخند می برن.

4/26/2005





















4/16/2005



پرنده رد می شود،
از روی سر من و تو.

هما نیست بی شک...
کفشهایمان پاره اند.

درخت مقدسمان را بریدند.
خودمان را گول می زنیم : "درخت ماست که شکوفه کرده"

برای مامان گلهای زرد داخل حیاط را می چینم.
یاس های آبی بو ندارند انگار.

بهار امسال...
آنقدرها هم چندش آور نیست...

برایت دمپایی می خرم.
یک جفت شبیه مال خودم.

شب ها می خوابیم کنار ساحل و روز ها من رانندگی می کنم.ظهر ها تو کروکی می زنی و عصرها من از نور داخل چشمانت عکس می گیرم.

شب ها می خوابیم داخل چادر و روزها سازدهنی می زنی.

ما از طبیعت پیروی نمی کنیم.
ما هر روز نو می شویم...
فقط کافیست بیایی دیگر خانه نرویم...



4/15/2005

یک حس عجیب عجیب دلچسب دارم...

بعد از چهار پنج سال ، باز دچار یک تردید شده ام.
موضوع عجیبی پیدا شده که درش دنبال حقیقت می گردم.

حقیقت ، مفهوم غیر قابل قبولی که سالهاست ازش فاصله گرفته ام.

اما درین یکی باید حقیقت مستقل و دست نخورده ای وجود داشته باشد که شامل اکثریت شود.
حقیقتی که عمری انکار شده ، یا هرگز بیان نشده و یا تحریف شده.

4/14/2005

از گوش دادن به آهنگ هایی که "مرد" ها ترانه هایشان را سروده اند بیزار شدم.

از زندگی در دنیای غیر واقعی که "نویسنده های مرد" ، "حکمرانان مرد" ، "آهنگ سازان ، نقاشان و... مرد" ، توهمش را به ذهن زنان القا کرده اند گریز خواهم زد.

زن بودن مفهوم تحریف شده ی جدیدش ، هر روز و هر روز دارد تزریق می شود به ذهن های خسته ی زنان. به ذهن های تشنه ی یاغی گریشان ، به بدن های در اسارت و آزادی طلبشان.

همه چیز دارد تحریف می شود.

چه رنج عظیمیست زن بودن در دنیای ماشینی که موتورهایش را مرد ها کار می اندازند.

4/11/2005

حالم به هم می خورد.

به سادگی.

حالم از همه چیز به هم می خورد.

4/10/2005

کاشان عالی بود.

هذیان گویی های من و تو ، درباره ی معماری زندگی هایمان!

کویر تاریک پشت پنجره ، من و تو بیدار می شدیم ، در حالیکه مغزهایمان از بغل در هم گره خورده بودند ، فقط اگر تا صبح در همان حالت می ماندیم...

ایراد از ماست راستی !یادمان نرود!











photo by dark-side-of-the-moon





photo by dark-side-of-the-moon





photo is taken by dark-side and coral together :>















4/08/2005

من می خواهم ریاضی و گسسته را حذف کنم.

من می خواهم ترم جاری را حذف کنم.

من می خواهم انصراف دهم.

می خواهم خودم را از زندگی حذف کنم.

می خواهم انصراف دهم به خدا.

خدا؟ خدا....خدا....خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا...

نقطه سر خط .

نقطه سر خط.

نقطه سر خط.


من هیچ کدام از فریاد هایم را افسوس که نمی توانم اینجا باز گو کنم.

.

.

.

4/07/2005

گاهی وقت ها...

با لبریز قدرتم...

به زور ،

خودم را در بند می خواهم کشم.


گاهی وقت ها ،

می خواهم نقش یک فرشته ی دربند را بازی کنم ،


گاهی وقت ها ،

می خواهم بیایی بند ها را پاره کنی.


گاهی وقت ها،کودکم بازی می خواهد ،

می فهمی؟

4/06/2005

من...

مهره ی عقیق انگشتری آویزان روی درخت...

من...

لمس سردی انگشت های برهنه ی پنهان...

من...

اندوه صدای خفه شده پشت نگاه یخ زده که می چرخد و چهره ی خسته ات را لرزه نگاری می کند...

من...

فاعل بدون فعل جمله های ناتمام تو...