ضربان که قطع می شود ،
دست هایت را می کوبی به هم.
ضربان که قطع می شود،
سرم را می گیری داخل دست هایت.
تشنگی از نوع درخت های از آفتاب سوخته.
درخت هایی با موهای قهوه ای.
تشنگی از نوع تن من،
برای یک بطری خون.
تلنگر که می خورد به ناخنم ،
ضربان گرد می شود ،
و حلول می کند ،
داخل رگم.
باتری وار.
تلنگر سرد.
دست هایم را که می بندی ،
می خواهی از پرواز بمانم.
دست هایم را که می گیری.
ناگاه پروازکرده ام.
اینجا خدا پنهان کرده ام.
داخل رگ هایت.
اینجا خدا قطعه قطعه کرده ام.
برای روز مبادا.
اینجا خدا گذاشته ای.
این گوشه ی دستم ،
این گوشه ی لبم ،
این گوشه ی ماه،
از ضربان ایستاده ام چرا ولی؟
دوباره خدا...
دوباره کلک خورده ایم...
می دانی.
7/26/2005
کجا هستی؟
گوشه ای تاریک ،
گودالی سرد ،
هویت مرده.
کجا هستی؟
میان دست ها.
دست های کرخ شده ،
خدای یخ زده.
کجاهستی؟
زیبایی ، گرمی ، فردیت ،
کجا هستی؟
دویدن ، آرمیدن ، ابدیت.
کجا هستی؟
غرور، غرور ،
کجا هستی؟
مرده ، تپش های مرده.
کجا هستی؟
هیچ جا.
مرده.
7/23/2005
بازی بی بازی.
بزرگ شده ایم.
نگاهم کن.
خیلی بزرگ.
خیلی گذشته.کمش مانده.می آیم.کاش نمی آمدم.
تنهایم،چه بزرگ،چه دلچسب ، چه آسان، نمان،
نمان،
نمان،
به تو می گویم،
بزرگ شده ام.
برای تو ،
خیلی بزرگ.
7/19/2005
7/17/2005
I like for you to be still
"Pablo Neruda"
I like for you to be still
It is as though you are absent
And you hear me from far away
And my voice does not touch you
It seems as though your eyes had flown away
And it seems that a kiss had sealed your mouth
As all things are filled with my soul
You emerge from the things
Filled with my soul
You are like my soul
A butterfly of dream
And you are like the word: Melancholy
I like for you to be still
And you seem far away
It sounds as though you are lamenting
A butterfly cooing like a dove
And you hear me from far away
And my voice does not reach you
Let me come to be still in your silence
And let me talk to you with your silence
That is bright as a lamp
Simple, as a ring
You are like the night
With its stillness and constellations
Your silence is that of a star
As remote and candid
I like for you to be still
It is as though you are absent
Distant and full of sorrow
So you would've died
One word then,
One smile is enough
And I'm happy;
Happy that it's not true
7/16/2005
گوش کن ، به خاطر بسپار ، سر بنه ،
تو جایی درست بین سینه هایم رخنه کرده ای ،
مثال گلوله های گرم ، با سر انگشت هایت
لحظاتی هست که بی تو ، ناگهان به وجد می آیم ،
وتمام سپاه درد از شانه هایم عقب می نشینند ،
جیغ می کشم مثل پرنده های داخل خانه ات،
و می چرخم از دوباره و دوباره ، بی تو
گوش کن ، می توانی احساسم کنی
یا حتی از دور لمس کنی کرانه های دامنم را
با نفس هایت که هر صبح تابستان ،
پر می شوند داخل اتاق ،
لحظاتی هست که چشم های من،
بوی نفس های تورا می دهند،
لحظاتی هست که نفس هایت ،
در اشک هایم حباب می شوند ،
روی گونه هایم،
صبح تابستانی.
7/14/2005
7/13/2005
گاهی آدم می خواد چشاشو باریک کنه و تو صورت بعضیا نگاه خشنی کنه و بگه :
بیشینید بینیم بابا.
ولی آخرشم فقط چشاشو باریک می کنه.
نه ،کافی نیست.اصلا.
تو که غصه ی همه رو می خوری بیا و غصه ی منو که ده شبه روی هم سی ساعت هم نخوابیدم بخور.
دیدی اومد و رفت؟
بازم...علی موندو حوضش...
ببین، من با اینکه خیلی کم تا حالا باهات حرف زدم ،
هر وقت نگاهتو می بینم ، می خوام سرت داد بکشم ، لعنتی بی خیالش شو توروخدا!
اگه همه ی ضعیفه های عالم به داد هم می رسیدن....
مطمئنم دیگه ضعیفه بی معنی می شد.
کاش به صورت ناز و انگشتای باریکت رحم می کردی.
7/10/2005
همه چیز بی فایده می شود، Faraway...Faraway we are... I never thought that you'd lose that light in your eyes ...
همه ی حرف ها وجمله ها ،
گاهی آدم زیر حجم عاشقانه های خیالی اش له می شود.
ترانه تکرار می کند :
زمزمه می کنم:
7/09/2005
7/08/2005
Touching Each Other's Surfaces
Carol Jane Bangs
Skin meeting skin,we want to think
we know each other scientifically;
we want to believe
it is objective knowledge
gives this conviction of intimacy,
makes us say it feels so right.
That mole below your shoulder blade,
the soft hair over my thighs—
we examine our bodies with the precision
known only to lovers or surgeons,
all those whose profession is explication,
who have to believe their own words.
And yet, having memorized each turning,
each place where bone strains or bends,
each hollow,each hair,each failure of form,
we still encounter that stubborn wall,
that barrier which hides an infinite vastness
the most sincere gesture can't find.
Nor does emotion take us further
than the shared heat of our bodies
aware of themselves,
the flattery of multiple desires.
We rest in each other's arms unexplained
by these currents of feeling rushing past
like ripples over a pool of water
whose substance never changes,
reflecting each wave,each ribboned crossing,
without being really moved.
We search each other's eyes so long
beyond our own reflections,
finding only the black centers,
the immeasurable interior we'll
never reach with candle,
never plumb with love.
Perhaps it is just this ignorance,
this absence of certainty, lack of clear view,
more than anything,brings us together,
draws us into and through each other
to the unknown inside us all,
that gray space from which
what we know of ourselves
emerges briefly, casts a transient
shadow across the earth
and learns to believe in itself just enough
to believe in some one else.
7/07/2005
The Sick Rose
O Rose, thou art sick!
The invisible worm
That flies in the night,
In the howling storm,
Has found out thy bed
Of crimson joy,
And his dark secret love
Does thy life destroy.
--William Blake
7/06/2005
شیشه شیشه خون می کشد ، نگاه نمی کند به چشمهایم حتی ،
گاهی حالم بد می شود ،
گاهی از دست همه چیز ،
حتی از نوشتن،
گاهی منتظر اتفاقاتی می مانم که می رسند ولی هیچ چیز را عوض نمی کنند.
we never change.
نمی دانی داری چه می کنی ، خود من هم نمی دانم ، چرا دروغ؟
من و تو می توانیم تمام آهنگ های خوب میوز و ریدیو هد و کلد پلی را کشف کنیم...
Summer's end...
یادم رفته...
خیلی آهنگ ها ...
می آیند. می روند. یادمان می رود.
آهنگ ها را، همدیگر را ، خاطره های مشترک ، نام هایمان ، سبزی من ، زیبایی تو...
عاشق دختر کلیپ
you and I ,scorpions
شده ام...
نگا هش کن! می توانی از چشم هایش دست بکشی؟
شمع ها ته می کشند ، آواز مورد علاقه ی تو است که دارد اینجا تکرار می شود دختر ،
من هم اینجا اسیر شده ام، میان تارهای عنکبوت روی صندلی...
قلم هایی که به دستم دوخته شدند ، از درد پناه می برم به نوشتن ، می لرزم ، چرت می زنم ، می نویسم ، دست خطم فوق العاده است ، دست خطم می لرزد ، نور شمع هم ،
اینجا سلول انفرادی من است ، اینجا شوک الکتریکی می دهند هر شب که مبادا خوابم ببرد،
ساعت زنگ نمی خورد ، اینجا خانه ی مادربزرگ نیست ، ولی شیر آب هر شب چکه می کند،
هر هزار و هفتصد و چهار قطره ، یک ساعت است.
هر یک شمع و نیم سه ساعت.
هر 20 صفحه یک ماه ،
هر دفتر مشکی یک سال ،
هر چهل هزار اس ام اس 3 سال ،
هر یک میلیون و دویست و چهل و سه قطره اشک ،
یک فرودگاه...
7/04/2005
سبد سرخ پر از گلابی های سبز رنگ کوچک ، که داخل دستانم تاب می خورد ،
مه سفیدی که جنگل های دور را پوشانده ، همچون تصویری وهم آلود ، از جنس خدا ،
خیز بر می دارم در نزدیک ترین نقطه ی جهان به ماه ،
سبد را آویزان می کنم،
آرام آرام تاب می خورم ،
پیرزن خم و راست می شود ، مرتب نماز باران می خواند ،
زن مو طلایی میان جاده ،
تو را به خود می خواند ،
من آن بالا ،
تاب می خورم،
من آن بالا،
ترانه می خوانم برای روزهای رفته ،
من آن بالا ،
اشکهایم را می فرستم به کشتزارهای پیرزن ،
خداگونه، نفس هایم از جنس خدا، وهم آلود...
راه های بن بست را باز کردم ، دره های بدون پل را پرواز کردم ، شب های سرد را گرم کردم ،
سوسیس ها را خرد کردم و سیب زمینی ها را داخل روغن ریختم.
تو چه کار کردی؟
ایستاده ام ، اما نمی دانم کجای دایره های مارپیچ به هم پیوسته ،
که برایت نقاشی کشیدمشان ، یادت هست؟
گمان می کردیم دنیا را فتح خواهیم کرد ، و تمام مارپیچ ها را خواهیم پیمود ، تا آن جا که به پایان برسند ،
یادت هست؟
تابستان های دور ، زمستان های دور ، قله های پیاپی ، کجایی تو ، هان؟








