8/13/2005

خوشحالم که شکستی ،
اگرچه خرده هایت روحم رامی خراشند.

8/12/2005

یک خلا ذهنی ،
لب های به هم دوخته شده ،
یک جریان در سکوت ،
یک نمایش در پشت چشم های باز.


چیزی شبیه لذت نقاشی ،
شبیه غرق شدن درعالم از دست رفته ها،
چیزی شبیه خلق کردن خطوطی از شهوت ،
روی کاغذ.


این یک دگرخواهی بی مرز است ،
یک دگرخواهی از پس سنگ قبر های ریزو درشت.
این یک خاطره ی فراموش نشدنیست ،
زیر چسب کارتن های پیچ در پیچ ، ته کمد.

8/07/2005

این چیز هایی که اینجا می نویسم ،
فقط ضربدر هایی در دفترچه ی ذهنم هستند.

این چیزهایی که اینجا می نویسم ،
تیک هایی مقابل حادثه های از پیش پیشبینی شده اند.

مامان که بیاید ،
می بوسمش.
مامان که بیاید ،
.می گویم که یاغی گران پست در مغاک تاریکشان می گریند هرشب.
مامان که بیاید ،
هرشب ، کابوس رفتنم را می بینم.

من از آخر داستان پریدم.
دستی تمومش کردم.

این تازه یک آغازه.
یه آغاز عظیم.
این تازه یه آغازه.
اجازه نمی دم داخل چشمام خیره بشی.


این یه حادثه ی بزرگه.
من یه حادثه ی بزرگم.
همه ی تو ها من می شن.
همه ی او ها زباله ی زمان.


من یه رمان عظیمم.
من یه دستم که از نوشتن نمی ایسته.
دو تا چشم که از اندیشیدن نمی مونه ،
و یه فرشته که از پرواز کردن.

8/06/2005

دنبال یک جای باز ترم که فرمان بگیرم دور بزنم.

انگار گیر افتاده باشم ،

عجله نکن.

داری زود قضاوت می کنی.

من عقلم را از دست داده ام.

می خواهم قیچی را داخل دستم فرو کنم.

پرتابش می کنم.

تو مثل تفاله می مانی.

همه مثل تفاله می شوند.

یک هفته یی ، دو ماهه ، چند ساله.

آرام باش. این فقط یک جنون چند ساعتست.

تو برو و تپش نگاه کن ، برای من هرگز دوباره نقشه نکش.

لازم نیست نگران سردردم باشی.

لازم نیست عاشقم شده باشی.

نترس ترکت نمی کنم.

فقط برو تا دور نزده ام زیر لاستیک هایم لهت کنم.

با چاقوی مسخره ات.

با جنونی که در مغزم زنده شده از نو.

صحنه هایی که یادم نیست کی قبلا اتفاق افتاده اند.

برو ، تلفن نکن ،

برو ، مغزم قفل شده.

تفاله های سطل آشغالی.

8/02/2005

من از تو می خواهم که باور کنی این ها بهترین روزهای زندگی من هستند.

من از تو می خواهم باور کنی ، من از هوا آفریده شده ام.
من گرسنه ام.

می خواهم باور کنی
من درنده ام
بی قدر و اندازه


می پیچمش ، دورادور ، صد دور،
جوری که باز نشود ،
و پرتابش می کنم
به سیاه چاله ی زمان


بلند می خندم ،
بلند تر
بلند تر

من از زمان طولانی ترم
و از جهان دوارتر

من کنگره ی اشک های خشک شده ام
وهشتی لبخند های باز

برق قهقه ام گوش هایت را کر می کند،
شب به خیر.
پاییز برگ های زشت.

به کودکم درس نویی خواهم آموخت ،
وقتی با موهای بافته اش پیش من می نشیند ،
و دست های کوچک لاک خورده اش را لابلای انگشتانم پنهان می کند.


من از اسب پیاده شدم ،
رها کردم اسبم برود.
من از اسب پیاده شدم.
زیر سایه ی خارها به خواب رفتم.


من نو شدم.
من نفس کشیدم.
خندیدم،
و به چرخش درامدم.