3/03/2006

دنیای این تئاتر گوژپشت نتردام آنقدر خوب است

که حاضر نیستم ترکش کنم



و چه زجریست رو به رو شدن با واقعیت


کاش کسی بود با هم نقش بازی می کردیم



جز تو هرگز با کسی تئاتر بازی نکرده ام...



نیستی...


دور دوری...


کاش کسی می آمد می رقصیدیم


روی صحنه...



تو حتی وقت نمی گذاری ببینیش...



راست می گفتی من متعلق به این ریاضیات و جاوا نیستم



یکسال از آن روزهایی که می رفتیم عکاسی می گذرد...



راستی یادم رفت بگویم به تو...


مادربزرگ مرد.



برویم عکاسی...



غمگینم.



سلف پرتره گرفتن شادم نمی کند


بلندی هم



شاید کمی رقص حالم را جا بیاورد

روی صحنه

با نورهای آبی کثیف



شاید دیدن چشم های تو فردا


شاید قرار عکاسی دو هفته دیگر ما



شاید نقاشی کشیدن با تو


شاید خرید با تو در پاساژهای شیک



شاید گریه

شاید استفراغ
.

من از جمعه ها متنفرم

باور کن هر چه می کنم تمام نمی شوند



من از جمعه ها متنفر بوده ام

تمام زندگی

همان طور که از عید ...


بهار

سال نو


به چه قیمتی؟


به قیمت از دست دادن چند نفر دیگر

به قیمت پیر شدن تو

به قیمت بیشتر شدن فاصله ی من و تو


چقدر کسلم

و چقدر دلم می خواهد زودتر شب شود


چقدر بی حوصله ام

وچقدر کار روی سرم انبار شده.


چقدر از وبلاگم متنفر می شوم گاهی

مثل حالا


چقدر بی انگیزه ام


چقدر سرد.


چقدر دست های تو

برای سردی من سردند


چقدر خسته ام


چقدر استخوان هایم

چقدر ناخن هایم درد می کنند...

این عدم احساس تنهایی دیوانه ام می کند

دلم برای احساسات قدیمی ام تنگ می شود


ترکیب تمام نسخه های مازوخیستی هم جواب نمی دهد

green carnation,anathema,porcupine tree,my dying bride...




وترکیب نسخه های عاشقانه

chris de burgh, celine dion, airsupply,...





بی فایده است.




دلم برای دل تنگ شدن تنگ می شود.

3/02/2006

ببین چقدر مرددم

راست است

ترم های زوج نمی شود درس خواند

همه اش وقت تلف می کنم

در رویا

صبح تا شب ،



تردید


خط فاصله ی ما کجاست؟


چقدر مرددم


مثل کشیش ها


می بخشم


مثل مردم


قضاوت می کنم


مثل تو ، فلسفه می بافم ، توجیه می کنم



نگاه کن ،

مرددم.


با این همه تجربه است که مانده ام

هریک ،

گواهی جداگانه ای بر دلم می رانند.

هر ثانیه

تصمیمی نو

فکری متفاوت ، توجیهی بر توجیه قبلی



تضاد تضاد


خودم با خودم می جنگم



شمشیر می کشم

تسلیم می شوم


اسلحه می کشم

شلیک می کنم


نگاه کن به چشم هایم

درست و غلط می یابی؟



تضاد تناقض


درست و غلط وجود ندارد


هرچه هست زیبایی و زشتیست



تردید های ریز و درشت

به سمتم بیا

تو توجیه آخرم باش



توجیهی بر فراز همه ی تردید ها

تضاد ها

تناقض ها


توجیهی فرای همه ی فلسفه ها ، تجربه ها.