تمام شده ام
پیش از آن که آغاز کرده باشم
مثل طنابی که از ریشه پاره شده باشد
مثل گره ای که شل شده باشد
مثل هر آنچه که رها شده باشد
و این احساس بریدگی
در جای جای تنم
بیگانگی آفریده است
انگار که دستانم از تنم
تنم از پاهایم
پاهایم از انگشتانم
همه چیز از هم
بریده شده
بند بند شده
آویزان
و رها شده اند
فرار
فرار از هر آن چه که می برد
فرار از هر آنچه که تمام می کند
کار من نمی تواند باشد
چرا که دلم،
قطعه قطعه شده،
در جایی
دور از پاهایم
آویزان شده است.
9/30/2007
9/29/2007
نمی شود
اگر اینجا پاریس باشد
اگر ما باشیم
اگر باهم باشیم
اگر اینجا سنگفرش شود
اگر باران ببارد
اگر ندانم هستی
اگر یک باره بیایی
اگر موسیقی نواخته شود
اگر چای گرم خورده باشیم
اگر سردمان باشد
اگر باهم
دنبال برگ های پاییزی بدویم
اگر لگدشان کنیم تا صدا کنند
اگر باران قطع نشود
اگر بارانی آبی رنگ تنم باشد
نمی شود
اگر اینجا پاریس باشد
کتاب خوانده باشیم
خواب دیده باشیم
با چشمان باز
نمی شود
اگر باهم باشیم
اگر بی صدا ببوسیم
نمی شود
اگر باران تمام شده باشد
اگر پاریس باشد
نمی شود
اگر تهران نباشیم
نمی شود.
اگر تهران نباشد
دیگر
رویا
رویا نیست.
دیگر
تو،
تو نیستی
دیگر
باران مرا یاد چیزی نمی اندازد
دیگر
خیابان بویی نمی دهد
دیگر
ویترین مغازه ها
شیشه ی گذشته نیستند
نمی شود
اگر تهران نباشد
فراموش کن
اگر تهران نباشد
هرگز نمی خواهم
هرگز طعمی ندارد
اگر صد بار ببوسمت.
9/27/2007
برای من سخت است
هر آن چه تا به حال برایم سخت نبوده است
برای من که در این میانه رها شده ام
دسته ای برای گرفتن لازم است
یا طنابی برای آویخته شدن
گاهی دیر که می شود
جبران می شود
گاهی دیر که می شود
جبران نمی شود
و این جریمه است که از هرچیز دشوار تر است.
9/23/2007
با من حرف بزن
با من که این چنین نیازمند کلامی هستم
با من حرف بزن
با من حرف بزن
از اسلحه ی خالی از تیرم نترس
نگاه دلیرانه ام را باور نکن
سماجت کودکانه ام
شرارت زنانه ام
باور نکن
با من حرف بزن
با من که از سایه ی تاریک پاییز به تنگ آمده ام
با من که از شب های طولانی می هراسم
با من که از سکوت گوش هایم زوزه می کشند
با من که در اضطراب گذشته و هراس آینده
موهایم را دور انگشتانم حلقه می کنم
با من که چشم های بازم را به روی هر آنچه می گذرد بسته ام
با من که در انتظار صبح خیره به دیوار مانده ام
با من حرف بزن
9/21/2007
بعضی چیزها
ضمانت نامه ی یک ساله دارند
بعضی رابطه ها
بدون برگ گارانتی
تا یک سال
اشتباه ما این است
که عادت می کنیم
ولی یاد نمی گیریم
اشتباه ما این است
که می بینیم
ولی باور نمی کنیم
اشتباه ما این است
که می بریم
داخل لیست
ولی لیست را
می گذاریم لای کتابی بالای کتابخانه
و تا دفعه ی بعدی
فراموش می کنیم.
اشتباه ما این است
که کوریم
و فراموش می کنیم.
9/15/2007
9/12/2007
گفته بودم نه؟
این که حافظه ام چقدر ضعیف است
این که به سرعت فراموش می کنم ضربه را چه کسی
به چه دلیل
و چه زمانی
به سرم کوبید.
گفته بودم
یادم هست.
گفته بودم
که گفته هایم یادم نمی ماند.
گفته بودم
که تا به حال
چهل و سه ضربه به سرم کوبیده شده
یکی در ده سال اول
سه تا در پنج سال بعدش
و چهارصد تا در پنج تای پایانی
می پرسی
جمع این ها چطور چهل و سه تا می شود
ولی من
یادم نمی آید
من
ضربه ها را فراموش می کنم
نمی دانم پ برای چه کسی می ایستد
و تو چه کسی می تواند باشد
و ما چطور کشف شدیم
یادم نیست چرا می خندم
یادم نیست آخرین ضربه را چه کسی زد
یادم نیست بعد از آخرین ضربه
دویست و بیست و سه بار خندیده ام یا سیسصد و هشتاد و شش دفعه؟
یادم نیست
هیچ یادم نیست
که این ضربه ها هر یک
چند بار می خندانند
چه مدت
چرا
9/06/2007
این حس مساعدی نیست
که دلم می خواهد بیایی
و تمام شب را در حیاط با هم سیگار بکشیم
گفتم که
خوب می دانم
کی وقت سیگار کشیدن است
و کی نیست
خوب می دانم
که امشب زمان رقصیدن بود
و ما شانس ساده مان را
به نگرانی های کودکانه مان فروختیم
امشب
باید می رقصیدیم
و نیمه های صبح
در خستگی یک میهمانی شبانه
گریه می کردیم
سیگار را بگذار برای حالا
که بدجور
دلمان پر است
و گریه بیداد نکرده
بلکه
گلویمان را سد کرده است.
دلم نمی خواهد به حرف های مزخرف این چنینی گوش کنم
به حرف های تکراری
به کار
به صدای خنده ی من
که دل هیچ کس را نمی رباید
و پدر را
بیزار می کند
دلم می خواهد
دنیا همیشه شب باشد
و چراغ های اتومبیل ها
همواره روشن
دلم می خواهد
امروز زمستان باشد
و فردا بهار
و زمان
در موقعیتی این چنینی نوسان کند
شهریور دو سال پیش بود
و حالا شهریور امسال است
و سال دیگر
هرگز شهریور نخواهد بود
من
پول نمی خواهم
و شهرت
و جامه های طلا دوز
روی فرش های سرخ جشنواره های رنگین
امشب
تنها
آغوشی برای رقصیدن
و گرییدن
و گرم بودن
همه چیز را کفایت می کرد.
و حالا
ما حتی جایی نیستیم
که بتوانیم
بگوبگو گوش کنیم
و شلم
و سیگار
و سیگار
و سیگار
گفتم که
خوب می دانم
من از این خواستگار لعنتی بیزارم
و تو از من بیزارتری
و ما از هم
و از حسین ها
و ابوالفضلها
9/03/2007
I almost knew from start that I would not be going to continue writing in here. it was a sort of practice for writing section of TOEFL, but I really have no time for it.
Anyway, I am not going to write. At least not here. And at least for a while.
There are things that I miss writing about, but here, seems no appropriate, and now, it does not fit.
Let's take a nap
and wake up
may god fix the whole mess.... more easily.
