10/31/2007

امشب خوشحالم
به هر دلیلی که نمی دونم چی می تونه باشه
با وجود اینکه می دونم شنبه و یکشنبه گند می زنم


امشب خوشحالم
شاید چون شوفاژ هارو باز کردیم و گرم شدم
شاید چون خواب دوتاشونو دیدم و گفتن که زنده ان و این ماییم که فکر می کنیم مردن
و شاید چون بابا از مسافرت اومده


امشب خوشحالم
و تنهام
امشب خوشحالم
وساکتم
امشب خوشحالم
و پر از استرس و ترس و هزار جور احساس متناقضم


ولی این جمله که مثلا
دوشنبه همش تموم شده
عجب جادویی می کنه


قرص ضد استرس همین شده
دو هفته دیگه اینا تموم شده
ده ماه دیگه این یکی ام تمومه
و و و و و
هزار تا چیز خردو درشت شبیه این.

10/30/2007

نمی تونم توضیح بدم چقدر حس وحشتناکیه
وقتی کنار بالکن نشستی
و درست ته حیاط
تو ساختمون روبه رویی
یه سری آدم دارن خودشونو تیککه پاره می کنن


نمی تونم بهش فکر نکنم
به این حس شرم آور
که اونا اونجا
و تو داری برای فرار کردنت خرخونی می کنی.


دوست ندارم وقتی داشتم برات تعریف می کردم
که تو یه مملکت فاشیست بزرگ شدم
برسم به اینجای داستان
که دممو گذاشتم رو کولمو فرار کردم


نمی خوام یه روز بدونی اینو
ولی اونا داشتن جیغ می زدن
و من کیک می خوردم و درس می خوندم


-------



خبر قیصر امین پور رو شنیدم
تا این لحظه
خوشحالم که جزء مجموعه یی مثل صداو سیما نشدم که اداهای مرده پرستانه در بیارم


و داغونم که یک لحظه همسرشو نشون نمی ده
اگه تا این ثانیه اشک ریختم
نه خیلی واسه خاطر خودش
که به خاطر اون عکسای خانوم اشراقیه که تو ذهنم وول می خورن



اگه به آبا و آبابا و خاله اعظم
مامان بزرگ تو و پدر بزرگ تو و شوهر عمه هام و مامان آذر
قیصر رو هم اضافه کنیم
می تونیم بگیم پاییز و زمستون فصل مردنن.



آدما هیچ کدوم
سنگینی تحمل نکردنی سرما رو تاب نمی کنن
له می شن و می میرن



-------


جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

10/27/2007

موفقیت لزوما اشتیاق برای بیشترشو نمی آره

اصلا کی همچین چرتی رو گفته که می آره



یه جاه طلب سیری ناپذیر ممکنه همچین حرفیو زده باشه



موفقیت ترشولد داره و سقف
تموم می شه.


پ.ن. سرد شده. حتما دیگه حالا پالتوی طوسی رنگتو می پوشی.
کلاه قهوه ایت دست منه.
چرا نمی آیی ببریش؟
دیگه کم کم باید بری
از تو حیاط گالون های نفت روبیاری

یادم رفته که مدتهاست گاز اومده
خونتون نرفتم خیلی وقته
ولی مامان ترشی درست کرده
اگه بیایم
حتما برات می آریم
می تونی توشو پر از فلفل کنی
اون جوری که دوست داری

من منتظر بیست و یکمم...

دلم برای یکی تنگ شده
که پارسال تو بودی.

چرا وقتی می تونی


فقط با همین جمله که

من وایسادم سر پله ها
و دارم نگاهت می کنم


گرمم کنی


من تو تاریکی
تنها تنها
دارم تمام پله ها رو پایین می دوم...

داشتم
فکر می کردم


که


من باید سر پله ها بایستم

و بگم برو دارم نگاهت می کنم؟



من؟

من که هنوز از تاریکی می ترسم؟

گاهی آدم چیزای عجیب می شنوه
مثلا مثل الان که این برگشته می گه قیافه ی من پسرونست
و من حتی نسبت به این اظهار فضلش حسی ندارم
جز این که وا؟؟؟؟


یا اون دیوونه یی که امروز به تو گفته ما شبیه هم دیگه ییم!
شده قصه ی اون خانوم مهستی که می گه
اونی که چشماش یکمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیه منه!


خودم هم نمی فهمم مردم چی می گن این روزا
شاید هیچ وقت نمی فهمیدم مردم چی می گن
من کورم و کرم

بهت گفتم که نمی تونم به حرفای کسی بیشتر از یک دیقه گوش کنم؟
حتی تو
تمام وقتایی که بهت می گم
اوهوم
اوهوم

و بعد می گی

خوب ؟
خوب نظرت چیه؟


و من هول می شم که اصلا چی داشتی می گفتی؟


بی توجه شدم زیاد

گفتم که با بعضیا مثل بچه ها صحبت می کنم؟
یعنی حس می کنم بچه ان
بعد یهو
یه چیزی می گن
که شوکه می شم
یادم می آد که مثلا طرف یه پسر بیست و دو ساله است.


گیج شدم
پر از بی توجهی
مثل قدیم

ولی حالا
همه دارن به این بی توجهیا
توجه می کنن


هنوز حتی نمی دونم با کسی که عاشقمه چه جور باید رفتار کنم

هنوز حتی نمی دونم که بزرگ شدن یعنی چی

هنوز نمی دونم که چرا بده که بازی کنیم برای هم دیگه و فیلم نامه اجرا کنیم؟



هنوز نمی فهمم که چرا بعضی چیزا جدیه؟
اصلا این یعنی چی؟


وقتی بعضی چیزا می یاد جدی بشه
این قلبم تاپ تاپش تند می شه

ریه هام تو دلم می لرزن

مثل وقتایی که سرد می شه هوا


وقتی نگرانم

می ترسم عاشق شده باشم


بازم پاییز شده


بازم دلم داره تو سینه م تکون می خوره
باز همه چی داره جدی می شه
باز زندگی داره بزرگ می شه
بزرگتر از دل کوچیک من


و این دفعه

زندگی دیگه داره خیلی بزرگ می شه

چه برم
و چه نرم


زندگی
می خواد

لخت

پرتم کنه

وسط

یه بیابون

که توش همیشه زمستونه


و توش

هر زمستون


یکی می میره


و توش


امسال


هنوز


کسی نمرده






من می ترسم

من تمام ریه هام می لرزن

من می خوام بغلم کنی.



ولی نیستی.
مثل همیشه
مثل هیچ وقت.

10/24/2007

دلم می خواد خرما بچینم

از بالای درختای بلند

10/23/2007

تنها حرف
و دقیقا احمقانه ترین
و در عین حال واقع گرایانه ترین حرفی که به ذهنم می رسه
که به یه آدمی که مریضی بدی گرفته بزنم اینه که
خوب بالاخره هممون می میریم یه روز.


نمی دونم
یعنی دقیقا نمی فهمم که چرا وقتی همه می دونن که این یه فکته
حتمیه
غیر قابل تغییره
بازم انقدر از نسبت دادنش به هم ابا می کنن


آره
من می میرم
تو می میری
مامان
بابا
دایی
خاله
حتی بچه هام
وبچه های اونا هم می میرن


پس کجا فرار می کنیم؟

10/20/2007



متاسفم

که این پست

سانسور شد.



10/19/2007

یک وقتایی آدم دوست داره به کسی بگه دوستش داره
یک وقتایی هم دوست داره بشنوه که کسی دوستش داره

برای من اغلب مورد اوله


ولی سخته.
گفتنش نه
یه چیزای دیگه یی هستن که همه چیو سخت می کنن.


دیشب یک عالمه بوست کردم.
شمردی اصلا؟


بدتر از همه اینه که پر از عشق باشی و
ندونی کجا خالیش کنی
پر از عشق باشی ولی سردت باشه.


یک کم دیشبو تصور کن.
سر وای وای آسف (‌یا آصف ) چقدر زیاد ذوق کردیم
من و همه

و تو بشمار
چند نفر از ما
-البته غیر از تو!!!‌- واقعا عاشقیم حالا


شاید همه پر از عشق بودن
می خواستن کسی باشه که براش باشه این آهنگها
یا شاید
همه چیز برگرده به اون امیده


شاید همه امیدوار بودن که یه روز یکی باشه
و از اون امید
می تونستن اونجوری ذوق کنن و بالا پایین بپرن


---

من هنوز معتقدم
مثلث امید و عشق و مرگ
مثلث زندگیه.


و هنوز معتقدم
عشق همه چیز زندگیه
و هنوز می دونم
که دلم برای هیچ کس
به اندازه ی دختر کوچولوم تنگ نشده
و می دونم هیچ عشقی مثل عشق من به اون نمی تونه باشه.


هنوز هم می دونم که دوست دارم شبیه اون اسلاید های سه سالگیم باشه
با یک شلوار پیش بندی
و موهای لخت که ریختن جلو پیشونیش
و چشای درشت.


و هنوز نمی دونم
و نمی فهمم
که چرا زندگی
باید
دختر کوچولوی مامانمو
ازش بگیره.


----


احساس گناه نمی کنم
اما
گریه می کنم.
وقتی مامان می گه
خواب دیده که تو خواب
به آبابا می گه
آبابا تو که رفتی
مرجان هم داره از پیشم می ره.


----


می خوام دوشنبه رو یادمون بمونه
که بهت گفتم
دلم می خواد
یه منع قانونی پیش بیاد
که نتونم برم.

عقلم با رفتنه و دلم نه.

شاید به قول تو
باید برم بانک بزنم
که ممنوع الخروج شم
کی چی می دونه.

----



گفته بودم بهت که ازن سلطان قلب های مونیکا جلیلی که داده بهم
شده مارش عزای این دوره از زندگیم؟




one heart says to go
just go away
the other says no
please stay, please stay

my heart can not bear the thought of you,
so far away...


.
.
.

The thought of you in any place
will keep us as one.

10/18/2007

باید نحوه ی نگرشم را عوض کنم.

منتظر ماندن
تمام شدن
منتظر ماندن
تمام شدن


همه چیز تمام شدنیست
این موضوع پیچیده ییست
که فکر کردن به آن
لا اقل ده سال است که لذت زندگی کردن را از من گرفته است.


به محض آنکه با خودم می گویم
آخ جون فلان اتفاق در فلان روز
فلان ماه
آینده
دور - نزدیک
رخ خواهد داد

پشت سرش می چسبانم :
و این نیز بگذرد.


کار من درست نیست
ولی
زندگی هم بازی قشنگی نیست
یا لااقل من منطقش را درک نمی کنم


استراتژی من غلط است
و تنها کسی که دارد می بازد
خودم هستم

زندگی هرگز نمی بازد
و چه با من و چه بدون من
ادامه دارد.

10/17/2007

امیدهای بزرگ
امید های کوچک


امیدهای آخر هفته
امیدهای آخر سال


امید های نزدیک
امید های دور


تنها چیزی که همیشه تونسته جای عشق رو بگیره.

10/15/2007

این شب ها که همه چیز را گوگل می کنم
از حرف های روزانه
تا توهمات شبانه ام


مانده ام چرا در ازای نام تو
یک مشت مزخرفات عربی می ریزد بیرون

و چرا من گریه می کنم
و چرا این روزها آن چه هست
اندوه گذشته است
و اندوه آینده ی محتوم

و اندوه هر آنچه که در جریان است.

صدای کودکی می اید که می گرید
و من دلم برای تو تنگ می شود
و تو اگر گریه کنی
من هرگز نمی توانم تو را در آغوش بکشم
و تو باید مدام
از سرنوشت خودت
گله مند
در جایی مانند این جا
برای دیگران بنویسی.


هر انسانی قربانی خودخواهی پدر ومادرش
دنیا می آید

و از خودخواهی دیگران می گرید

و از خودخواهی سرنوشت
به تنگ می آید


من خواب کسی را دیدم
متوسط القامه
با موهای خرمایی که در آفتاب برق می زد
من خواب کسی را دیدم

که شبیه هیچ کس از آن ها که تا کنون دیده ام نبود

و صدای ویولن سارا
که در اتاقش پیچید

من تمام خواب هایم را
جز به جز به یاد آوردم


من حتی
پا به پای کارکترهای فیلم
گریه می کنم

من سبک مغز شده ام
یا دنیا به تحلیل رفته است

تو هم امشب بی حالی
و ما باهم
به شکرانه ی آنکه همرنگیم
مشروب می خوریم


و تو می گویی
که این خوب است
و من می گویم این بی فایده است
و تو می گویی ولی مزخرف نیست.


و هر آن چیز دیگری که هست
مزخرف است

تو می روی
و هرکس دیگری نیز می رود
و من مانده ام
با ده سال زندگی در غم


گاهی آنقدر بعضی چیز هارا پنهان می کنم
که خودم فراموش می کنم کجا گذاشتمشان


و تو یکی ازین چیزها شده ای


وقتی خوابت می برد
به این آسانی
یاد کودکم می افتم
و یاد تمام کودکیم
که با کلنجار تا صبح
می نشستم گوشه ی تخت
و همه چیز
از شاخه های درختان گرفته
تا رخت آویز بلند
هیولایی می شدند برای جان کوچک من


یادت هست
رویای فرار
و ما هرگز تصویری از آن جا که باید می رفتیم
روی نقشه نیافتیم


و ما
با اید‌ئولوژی های گروه زده مان
به همراه گروه
تکه تکه شدیم


وقتی مرا می بینی جیغ می کشی
وقتی قرار است بیایی
نمی توانی
وقتی تلفن می زنی ریجکت می کنم
و برایم می نویسی عاشقم هستی
و من پاسخ می دهم هرگز کسی را به اندازه ات دوست نداشته ام


چرا نمی آیی
چرا نمی آیی کیک درست کنم
و شام
و تمام آن چیزهایی که خوشحالم می کنند

چرا نمی آیی برایم تعریف کنی
و ذره ذره در حالیکه کیکم را مزه مزه می کنی
از داستان های شگفت انگیزت دیوانه ام کنی


قصه ی پرواز برای پرنده های قفسی
دست مالی شده و کهنه
اما هنوز
تنها بارقه
برای یافتن مسیر
برای پرواز کردن


نظریه ی پیر و فرتوت من
نظریه ی دایره ها یی که از یک نقطه بر هم سوار می شوند

نظریه ی چرخش و سرگیجه

نظریه ی ضعف و دوران

دوباره رسیده ام

به نقطه ی آغاز

ولی نه در ارتفاعی بلند تر
این بار در جایی ایستاده ام
که شک ندارم که زمانی از آن گذشته بودم

نمی دانم چه شده

سقوط کرده ام

سقوط کرده ام


و کسی

پرستارم نشده است


و تمام استخوانها
سر خود
جوش خورده اند


بی نظم
بی ترتیب
سرگیجه آور و گنگ

10/11/2007

بعد با خودم فکر کردم
دیگه خدا به چه زبونی می تونه بفهمونه که نمی خواد

من دیگه داره حالم به هم می خوره

از روزی که سرم کوبید به دیوار
باور کن
همه ش ازون روز شروع شده

همه ش سرم داره می کوبه به دیوار

ریز علی فداکار داره سایه به سایه می دوه دنبالم

می گم
یا می رم
یا نگه دار تا پیاده شم.

اون نارضایتیه است
ما می گیم باید اون رضایته باشه
اول بپذیرم من یه مردم
بعد یه بخش زنانه هم دارم
این افراط و تفریطه که مشکل داره
که دیکتاتور باشه بگه من
یا بره زیر ابروشو برداره

پر از احساس و پر از قدرت

خاک تو سر من و تو

سرم بادش خوابیده
ولی باد سرم نخوابیده.

10/08/2007

وقتشه گندم زار ها رو آتیش بزنم...

10/05/2007

این روزها به تنها کسی که فکر نمی کنم تو هستی
و به خوبی می دانم چه اندازه آزرده یی

این روزها تنها کسی که لگد می شود تویی
تنها کسی که از بوی صبح های پاییزی به تنگ آمده
تنها کسی که از سرما منجمد گوشه ی قفس در خودش فرو رفته تویی


این روزها تنها کسی که برایش فرصتی ندارم تویی
و تنها کسی که حرفش برایم اهمیتی پیدا نمی کند

کسی که مدام غر می زند تویی
کسی که شکسته
کسی که می خواهد مانع شود
کسی که روزگارم را تباه کرده


کسی که دلم برایش تنگ شده است
کسی که می خواهم با او برقصم
کسی که قصد آشتی ندارد
کسی که باج می خواهد

این روز ها تنها کسی که باید بمیرد تویی

تنها کسی که باید فراموش شود

تنها کسی که باید کنار گذاشته شود

رها شود

...

10/02/2007

خواب دیدم مًردیم.

پریدیم داخل آب.
روی پلی که در شمال رفتیم.

پردیم داخل آب و مردیم.