فهمیدم که یکی از امید به زندگی هام
سریال ساعت شنیه.
12/31/2007
12/30/2007
چیزی برای گفتن وجود ندارد
دوست ندارم اینجا بنویسم که این روزها بعد از ماه ها دوباره به مردن فکر کرده ام .
اما واقعیت این است که این روزها
سخت با زندگی دست به گریبان شده ام
واقعیت این است که از زندگی خواسته ام
اگر چیز جدیدی برای ارائه کردن دارد، ارائه کند
چیزی که ارزش ماندن داشته باشد
اما هم چنان پاسخی نمی دهد.
فکر کنم حتی زندگی هم از بزدلی من خبر دارد.
حتی زندگی می داند که اولتیماتوم های من اولتیماتوم های دختر کوچولوی غمگینیست
که قهر کرده و بعد از اینکه همه خوابیدند
می رود و شامش را تمام و کمال می خورد.
گاهی آرزو می کنم قدرتش را داشتم.
فقط برای خاطر زندگی
فقط برای خاطر آن که به زندگی ثابت کنم بزرگ شده ام.
که به زندگی ثابت کنم از دستش خسته ام.
که ثابت کنم من باب اسفنجی نیستم.
ولی من خیلی کوچکم.
سیبیل و کراوات و کیف دستیم
هرگز نمی تواند زندگی را گول بزند.
12/28/2007
و ناراحت کننده تر اینه که
تو نمی دونی بوتو کیه.
و ناراحت کننده تر مجیده که می گه
اون بیچاره ها تنها امیدشون کشته شد
و ما حتی امیدی هم نداریم که بخواد کشته بشه یا نشه.
و من نگاه می کنم به تابوت یه زن
که رو دست صدها هزار مرد که توشون یک زن هم نیست
جابه جا می شه.
دست آخر نوبت مامانه که گریه کنه...
واین از هر چیز ناراحت کننده تره.
و مدام خواب می بینم که رانندگی می کنم
در حالیکه جلوم هیچ چیز نمی بینم
و یک عالمه بچه
هرجا کی می رم
دورمو می گیرن
و می خوام کمکشون کنم
ولی
نمی تونم.
12/26/2007
مدام فیلم می ذارم و نگاه می کنم.
حتی نگاه نمی کنم
از جلوی چشام می گذرن
من می خوابم
می خوابم که نفهمم چقدر سرده
من منتظرم
منتظر معجزه ای که ایمان دارم اتفاق نمی افته
مثل ایمانم به خدا
که کاملا ایمان دارم وجود داره
و کاملا ایمان دارم وجود نداره.
تو کف این جمله ام :
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود
بقیه ی شعر به کنار
این جمله خیلی سنگینه.
تهش احساس خفگی بهم دست می ده.
12/25/2007
12/19/2007
نگاه کن
به گل های تازه به غنچه نشسته
و به خرمالوهای سرخ و رسیده
بر سر شاخه های درختان بدون برگ
که نه فرو می افتند
و نه هرگز چیده می شوند
...
تمام آن چه تمام عمر خواسته ام
تصویر کردن شب است
با دوربین عکاسی
و آوا ساختن از سکوت
با ضبط صوت
و رنگ کردن دست های نامرئیت
در شب های در سکوت نشسته ی سرد
زمانی که دور شانه هایم حلقه می شوند.
...
نگاه کن
به گل های یک باره در تگرگ نشسته
به کلاغ های گرسنه
به خرمالوهای زخمی
به تگرگ وحشی
نگاه کن
به سرنوشت سرد.
از روزی که تصمیم گرفتم
دیگه تا رفتنم مانتو نخرم
همه چیز کهنه شده
و هوا سرد
و زندگی
طاقت فرسا.
-----
به نظر می آد اون چیزی که بهش احتیاج دارم پوله.
یا شاید به نظر می آد یه خرید حسابی
پالتو
کیف
رنگ موی حسابی.
-----
به نظر می آد اون چیزی که بهش احتیاج دارم
اون چیزی نیست که فکر می کنم بهش احتیاج دارم.
----
امسال یلدا
کلافه ام
کلافه تر از هر سال
و در تمام عکسها
تو کنار منی
و خارج از کادر
اما احساس می شوی.
----
پارسال یلدا
منتظر بودم تو برسی.
ولی شادی آمدنت
چه زود
به غم رفتنش
جارو شد.
---
و ما هرگز
جایی برای گذران یلدا
با نور آبی رنگ
و تخمه های تبریزی
نخواهیم داشت.
-----
امسال سرد است.
و من امسال نه مانتوی نو خواهم خرید
و نه آغوش نو
------
باد که بوزد،
آخرین پوشش هارا با خود خواهد برد.
12/18/2007
ازین که انقدر خونسردم
ازین که اصلا واقع بین نیستم
ازین که اصلا دوراندیشی نمی کنم
ازین که مثل بچه ها رفتار می کنم
تو مسائلی به این بزرگی
خودم دهنم وا مونده.
12/16/2007
12/15/2007
قبلا که اینجوری می شدم
می گفتم :
I just need a big CHANGE.
اما حالا
اصلا دلم تغییر هم نمی خواد
انقدر دچار رکودم که حتی نمی تونم تغییر بخوام.
دلم می خواد بخوابم
تمام روز
تمام شب
و خواب ببینم
که کسی غیر از تو
رو به روم نشسته
و دستاشو دور فنجونش حلقه کرده
و حلقه های رو قهوه شو فوت می کنه.
12/13/2007
تا وقتی آدم در شرایط عادی نباشه
به طور موازی تو شیش تا رابطه نباشه
همزمان با شیش نفر بیرون نره
و همه ی اینا
نمی تونه بهونه گرفتنو
از عاشق بودن تمییز بده
پس بهتره ساکت باشه و صداش در نیاد
750142495 Details
Reference
Pick up date 09 Dec 2007
Destination Los Angeles
Delivery Date 13:10, 12 Dec 2007
Signatory Vera Morgan
Date Time Location Status
12 Dec 2007 13:10 Los Angeles Delivered
12 Dec 2007 09:00 Los Angeles Out For Delivery
11 Dec 2007 08:51 New York Jfk Airport Consignment Received At Transit Point
11 Dec 2007 02:20 Liege Euro Hub Consignment Received At Transit Point
10 Dec 2007 08:44 Frankfurt Airport Consignment Received At Transit Point
09 Dec 2007 22:57 Tehran Shipped From Originating Depot
بدون شرح.
اگه آدم
یه کم به خودش علاقه داشت
قدر کسایی که عاشقش می شدن رو
بیشتر از کسایی که عاشقشون می شد
می دونست
چون اونایی که عاشق آدم می شن
باید خیلی عاقل و با شعور بوده باشن
که ارزش آدمو فهمیده باشن
و عاشق آدم شده باشن
ولی اونایی که آدم عاشقشون می شه
شعورشون غالبا به ارزش آدمی نرسیده لابد
که زود تر از آدم عاشق آدم نشدن
بازم به قول بهار عصاره :
آدم
12/12/2007
12/11/2007
دلم نمی خواد برم
دنبال هر بهونه یی می گردم که بمونم
این چیزی که تو رفتن هست جاه طلبیه
این چیزی که تو رفتن هست چیزیه که سرتاپای النازه
چیزیه که بوی نفرت می ده
ولی دارم با تمام قدرت تلاش می کنم برم
شاید فقط می خوام خودمو سرگرم کرده باشم
شاید اگه یه لحظه این روند متوقف شه
تازه متوجه بشم که وسط یک هیاهوی بی سروته
تنها ایستادم
من فقط دنبال جرعه ای از آزادی می گردم
یا جرعه ای از آرامش
دنبال یه جایی که تو خیابون راحت قدم بزنم
یه جایی که شبا بشه رفت پیاده روی
یه جا که در روز سه ساعت تو ترافیک نمونم
و یه جا که وقتی رسیدم خونه
مثل یه برج زهرمار نخوام پاچه ی اطرافیانمو بگیرم
من درست دنبال مینیمم هایی ام که زندگی ما فاقدشونه
ولی همه چی قیمت داره
و این قیمتی که بالای این رفتنه
تنمو می لرزونه.
شاید بشه اینجا هم خوشبخت بود
شاید آدم بتونه چشاشو ببنده
نبینه
حس نکنه
نشنوه
شاید آدم بتونه بمیره تا بتونه اینجا زندگی کنه.
خیالم خیلی راحته حالا.
خیلی زیاد.
------
دیروز تعجبم ازین شد
که وقتی بغلم کرد و شروع کرد به شیون کردن
من هیچ گریه ام نگرفت
و هر تلاشی در این جهت بی فایده بود
شرم آور بود
خیلی زیاد.
------
دیشب خواب دیدم که خونه تونو خالی کردن
پنجره ها باز بود
روشن روشن بود خونتون
مثل همیشه
بوی روزای قبل عید می اومد که وقتی داشتید شیشه هارو پاک می کردید
پنجره هارو باز می زاشتید
یه سرمای ملایم
با یک آفتاب مایل
ولی خونتونو خالی کرده بودن
فقط تخت تو مونده بود
با یکی دو دست ازون مبل قدیمیهاتون
که خیلی سال پیش انداختیدشون دور
با مریم اومدیم تو خونتون
نشستم اون وسط
و شروع کردم به گریه
بوی خالی بودن می اومد
بوی سرد خالی بودن.
12/09/2007
12/06/2007
خواستم پنج سالگیتو همینجا بهت تبریک بگم
همه اومدن و رفتن
ولی تو موندی
و من دوستت دارم
بیشتر از همه ی اونای دیگه.
برام اهمیت نداره
مثل خیلی چیزای دیگه.
خوابم می آد.
شدید
ولی این وحشت
این وحشت ازین که دوباره موبایلم مثل هر روز
زنگ بزنه و اعلام کنه کمتر از پنج ساعت خوابیدم و باید دیگه بیدار شم
نمی زاره برم بخوابم
ولی مرجون
فردا جمعه است
ولی می دونم که باز دل پیچه ی روحی داری
حالت از آهنگ رابین هود که بیدارت می کنه به هم می خوره
ازصبح تا شبی که باید غصه ی نرفتن بخوری
و یا از تمام روزایی که غصه ی رفتن
گودبای پارتی
یک نوع مجلس ختمه
تنها فرقش اینه که فرد توش حضور داره
دستمال تعارف می کنه
فین می کنه
و بازمونده هارو بغل می کنه.
12/01/2007
I think I should speak now ___________ Why won't you talk to me
I can't seem to speak now ____________ You never talk to me
My words won't come out right ________ What are you thinking
I feel like I'm drowning _____________ What are you feeling
I'm feeling weak now _________________ Why won't you talk to me
But I can't show my weakness _________ You never talk to me
I sometimes wonder ___________________ What are you thinking
Where do we go from here _____________ What are you feeling

