1/31/2008

رکورد هر پونزده متر یه دعوا
هر دو چهارراه یه تصادف
هر سه نفری که از کنارت رد شن، دو متلک
هر چهارتا مرکز خرید هشت گشت ارشاد،
هر پنج فامیل درجه یک، دو کلاه بردار
هر سه استاد مرد، دو زن ستیز
هر چهار پدر، سه غیرتی قلب سیاه
هر سه مادر، یک خاله زنک
هر پنج زن، سه قربانی خشونت همسر
هر چهار هم بازی دوران کودکی، سه پشت کنکوری بیکار
هر چهار دکتر، سه متکبر
هر پنج همسایه، دو فضول
هر دو روز، یک بحران ملی
هر سه زن، چهار پوکی استخوان
هر هشت کانال تلوزیون، شش آخوند
هر شش خط اخبار، پنج دروغ

را

به مامان، بابا، دایی ها و خاله ها و عمه ها و دایی های خودم و شما تبریکات زیاد عرض می کنم.

1/30/2008

امروز آقاهه تو سریاله گفت :

آدمایی که همیشه تو تردیدن
دیگران براشون تصمیم می گیرن
و دیگران همیشه به فکر منافع خودشونن.

1/28/2008

هفده ساله که بودم،‌مدام می گفتم که هفده سالگی ته عشق و حاله و به هجده که برسه دیگه همه چی مسخره است.
نزدیکای هجده سالگی که شد،‌ توجیه می کردم که نه، هجده هم بد نیست. تکه. یک باره.
باز برا نوزده هم همینطور . نزدیکاش که شد گفتم ای آخریه. آخری قبل از بیست.

برا بیست هم حرفایی بود که بگم. اینکه رنده. بیسته. تکه. کمه. جوونه. بیسته. قشنگه.

ولی برا بیست و یک دیگه حرفی ندارم. هیچ جوره توجیه نمی شه. نه قشنگه. نه کمه. نه هیجان انگیزه. نه حسادت برانگیزه.
منتظرش نیستم اصلا.

نمی خوام بیاد.
بیست پر از انرژیه.
پر از کودکیه.

ولی بیست و یک هیچی نیست. پوچه . بی معنیه.

نمی دونم فقط منم که پیش خودم ازین فکرا و تصویرا دارم یا شما هم . نمی دونم.

1/27/2008

برف که می بارد
همه جا یک دست می شود
و من هر چه فکر می کنم
به یاد نمی آورم
دانه ها را کجا پنهان کرده بودم.


خورشید که پنهان می شود
تمام مسیرها یکیست
شرق و غرب و شمال و جنوب


و من گرفتار می شوم.
سرما و گرسنگی و سرگشتگی.

1/24/2008

از اونایی که گفتن

تو بیست و شیش می شی بابا. من مطمئنم!

(اونم با لحنی که انگار از غیب خبر دارن)
متشکرم
به خاطر اعتمادی که به من دارن یا اعتمادی که بهم می دن.

1/21/2008

چه خوبه که من تو قصه های مردم هیچوقت نقشی نداشتم

چه خوبه که من همیشه کمرنگم
یه تصویر
یه هاله
دو تا چشم
تو یه بک گراوند

که همه ی دنیا از مقابلش عبور می کنه.

از تغییر حال این چند روزه ی من
می شه پیش بینی کرد که احوال زمستانه در من در حال سپری شدن
و احوال بهاره در حال بروزه.


متاسفانه یا خوشبختانه ش نیاز به بررسی از ابعاد مختلف و وسیع داره.

تازگیها به تاریخ معاصر ایران و علی الخصوص به انقلاب اسلامی ایران علاقه مند شدم
به محض فراغت بال می خوام سیر تا پیاز بخونم
و مهم تر ازون می خوام ساعت ها بشینم پای صحبت بابا به عنوان یه نظامی
دایی م. به عنوان یه کمونیست
و دایی ا. به عنوان یه حزب بادیست.


می خوام ببینم چی شد که انقلاب شد
چی شد که منحرف شد
و چی شده که الان انقلاب نمی شه.

1/20/2008

همین چند روز پیش داشتم فکر می کردم که عجب امسال سمج شدم
که قلب اینام دارن مثل ساعت کار می کنن
که این بلا سرم اومد!


ولی خیلی آرومم
انگار دیگه ازون همه استرس و فشار خبری نیست
چند روزه همه چی آرومه
و من از هر کسی آرومترم.

1/19/2008


Mr. X
salam
caspiancoral
salaam
Mr. X
bebin to site software engineering o didi
caspiancoral
na
Mr. X
mesle inke ye kar dige bayad anjam bedim
caspiancoral
چی؟
Mr. X
hamoon nagofte daghighan
caspiancoral
نمی دونم من
الان هم تب شدید دارم
Mr. X
hichi pas
caspiancoral
بعدا حرفشو می زنیم.
Mr. X
ok
babye
caspiancoral
خدافظ.

Labels:

1/17/2008

بابا آه کشید
و با حسرت تمام گفت که حاضره تمام داراییشو بده که بتونه جای من باشه.


یعنی من اینقدر خوشبختم؟


----

وقتایی که بابا پای تلفن برا تو با هیجان از نقشه هاش حرف می زنه
حس می کنم
سرعت سپری شدن زمان بیشتر می شه.


ای کاش همیشه همین پنجاه و نه ساله می موند
که شصت
ناجور می ترسوندم...

1/14/2008

یادم رفته بود

آدم گاهی یه چیزاییو با زحمت یاد می گیره
به آسونی فراموش می کنه


Russian Couple Reunited After 60 Years :


“Since we found each other again, I swear we haven’t had a single quarrel. We’ve been parted for so long and who knows how much is left for us, so we just don’t want to lose time on arguing."

1/13/2008

خوب تر که فکر می کنم می بینم خوشحالم


خیلی وحشتناک خوشحالم

اونم این وقت صبح.

خوب که فکر می کنم
می بینم ساعت خواب من به طور رندوم تو ساعات شبانه روز توزیع شده

فقط بین ساعت یک تا سه ی بعدازظهر
و شش تا هشت شبه که خیلی بعیده خواب باشم.


و بین شش تا هشت صبح وزن احتمال خواب بودنم سنگین تره.


فکر کنم باقی شبانه روز احتمالشون برابره!


علتش دوتا چیزه :

بی خیالی مطلق و عدم بی خیالی مطلق.


Entre nous

Entre nous,
De nos bras
C'est le temps qui donnera
Un premier rendez-vous
Entre nous


Entre nous, c'est le temps qui s'enfuit qui s'en fout
C'est la vie qui me prend dans le cou
C'est le coeur qui avoue
Entre nous,
Entre nous,
C'est l'aveux qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux,
De nos moindres secondes sans nous

Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour
Un voyage sans détour
Entre nous

Entre nous
C'est le fort, la raison et le tort
C'est l'envie qui nous mord dans le cou


Entre nous,
C'est l'amour qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux
De la moindre seconde sans nous

Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour
Un voyage sans détour
Entre nous.

1/12/2008

تو یه شب زمستونی
که برف ها رو یخ ها یخ زدن
می شه عاشق دوچرخه یی شد که ترمز جلوش نمی گیره.


تو یه شب زمستونی که با دستمال مدام باید بخار شیشه ی جلوی ماشین رو پاک کرد
می شه عاشق بوی دود یه سیگار شد.


تو یه شب زمستونی می شه عاشق سنگینی نگاه دوچرخه سواری شد که مدام دنبال آدم رکاب می زنه...


تو یه شب زمستونی می شه ترمز نگرفت.
می شه گاز داد.
می شه واژگون شد.

1/11/2008

انگار هر یه دونه برفی که می آد
می شینه رو دل من

دلم بدجور دیگه داره سنگینی می کنه...

1/10/2008

خواب خودمو دیدم عصر.
پنج شش ساله بودم
لابه لای جمعیت
تو خونه ی آباینا
خوشحال شدم خودم رو که دیدم
یه پیرهن خوشگل تنم بود
موهام هم همون فرم قدیمی
بغل کردم خودمو
و خودم هم منو دوتا بوسید

چسبید به من و تو جمعیت ازم جدا نمی شد

رفتیم تو بالکن و دیدیم آبابا هم اونجاست
ایستاده بود و حیاط رو نگاه می کرد
چیزی گفت یا نگفت نمی دونم

برگشتیم داخل
خود کوچولوم گفت که می ره به مامان چیزی بگه
تو شلوغی گم شد و پیداش نکردم
و بیدار شدم.


دلم براش تنگ شد. خیلی زیاد.
عجیب بود
هرگز همچین خوابی ندیده بودم

به نظرم آدم تو زندگی یه بادبادک داره
که نخش تو دستشه و آدمو اینور اون ور می بره

ولی گاهی یه بادایی می آد
که اگه آدم نخ رو محکم نچسبه
بادبادکه رها می شه و می ره

و آدم تا ابد سرگردون می شه
و دنبال بادبادک دیگران می دوه
یا هی بیهوده دنبال بادبادک خودش می گرده

و بدتر اونه که
روز به روز که می گذره
احتمال اینکه بادبادک رو پیدا کنه کمتر می شه
چون کم کم یادش می ره بادبادکش چه رنگی و چه شکلی بود

---


اینجاست که آدما دو دسته می شن
اونایی که نخ بادبادکشون هنوز تو دستشونه

و اونایی که مثل من چند ساله که بادبادکشونو گم کردن...

واسه همینه که دوست دارم خدا یه بار ریستم کنه
اگه بره اول بازی
من قول می دم دیگه بادبادکمو گم نکنم.

---

می گی برا خودم ریوارد تعیین کنم که درس بخونم

نمی دونی که برا کسی که دهنش اندر امیدواری سرویس شده
هیچ ریواردی جواب نمی ده.



من همون موقع که شیش سالم بود
تواون جمله ی مشهور
تو صورت حرف زور
فریاد زدم که با شکلات خر نمی شم.


پانوشت: پریروز تو برنامه ی به خانه بر می گردیم، روانشناسه گفت بچه ها یا درون گران یا برون گرا
برون گرا ها رو باید تنبیه کرد و درون گراها رو تشویق
و مامان یهو روکرد به من و گفت پس تورو باید تنبیه کنیم.!!! و مجید رو تشویق.

پانوشت ۲: من همیشه انقدر مقاومت میکنم که دست آخر
بدون هرگونه شکلات جام زهر رو نوش جان می کنم. خرمشهر هم معمولا اشغال می شه تو پروسه ی مقاومت.


Last Chance To Evacuate Planet Earth Before It Is Recycled

عجیبه که الان که مرجون باید یه حرفی غری چیزی بزنه
مرجان داره غر می زنه.

1/09/2008

وقتی روز به روز
تنگ تر و تنگ تر می شه.

Guess I'm holding on to treasures
To things that just aren't there
To people that I used to know,
To words I wish to hear...


maamaan! ziaad sheytoooni nakon oonjaa va mehdiro azyat nakon, maa bass naboodim injaaa mage? khaabeto ham mididam dishab, va khaab didam ke baa aabaa daari davaa mikoni :)) sare inke mivehaaye gandide kharidan, :))
.
.
.
.
...

1/08/2008

ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن

مرهم به دست و مارا
مجروح می گذاری

عمری دگر بباید بعد از وفات مارا
کاین عمر طی نمودیم

اندر امیدواری
اندر امیدواری
اندر امیدواری.


I love this song :

How insensitive
I must have seemed
When she told me that he loved me
How unmoved and cold
I must have seemed
When she told me so sincerely
Why she must have asked
Did i just turn and stare in icy silence
What was i to say
What can you say when a love affair is over

Now she's gone away
And i'm alone with the memory of her last look
Vague and drawn and sad
I see it still
All her heartbreak in that last look
Why she must have asked
Did i just stare in icy silence
What was i to do
What can one do when a love affair is over

وقتی این لعنتی پخش می شه
احساسم یه احساس ترس و غربته

یه حس بیگانگی.

یه حسی که تو شمال ریشه داره
تو شب های تاریکی که پیاده روی می رفتیم
تو اون رطوبت تاریک
تو اون تابی که وسط خیزران ها گیر افتاده بود
و تو می گفتی
جلو نرید.
اونجا مردابه.

شب های آرومی که فقط صدای جیرجیرکها توش می اومدن
و لامپ های زردی که سرتا سر پیاده رو ها سوسو می زدن
اون سینمای خونوادگی که تموم می شد
تو فضای باز
مردم که پراکنده می شدند
و ساعت از نیمه شب گذشته بود

مرداب
جیرجیرک ها
تاریکی
موج هایی که وحشیانه به سنگها می کوبیدن
و اون تنهایی و ترس عجیبی که تو تنم رخنه می کرد

چه بیگانه مرا لمس می کنی
در آن سپیده ی سرد که هراس وحشیانه مرا زخم می زند


و چه بی صدا آواز می کنی
در آن دم که صدای خاموشی لب هایم را می ساید

چه تلخ چه آلوده چه آرام
پرتابم می کنی

به ژرفای تاریک وهم
به تیزی زهرآلوده ی درد
به گذرگاه ویران ناامیدی

ببین ببین
زمانی که سراب ها مرداب می شوند
و ناامیدی ها بن بست
و بوسه ها
چون بوسه ی قاصدکی بهاری برنده


از آرزوهایم آرام آرام
خون می چکد.

1/05/2008

ظرفیت خودم کامل
یه وجب هم روش.

1/04/2008

نمی دونم چرا هر چقدر اخبار انتخابات آمریکارو نگاه می کنم
و هرچقدر می خونم

نمی فهمم بهتره کی رییس جمهور شه.


قضیه ی ارّه است فکر کنم.

( یعنی گیر کرده اون وسط )

من انقدر دلم می خواد یه چیزی بگم
که نمی دونم چیه

و انقدر دارم خفه می شم که

دلم می خواد بدوم بالای کوه
جیغ بکشم.
بلند.


:(

انقدر دلم می خواد لوبیا بزارم تو دستمال کاغذی
خیس کنم و
هر روز بدو بدو برم نیگاش کنم که داره بزرگ می شه


ولی مامان حتما می خنده بهم
یا می گه
این کثافت کاریا تو آشپزخونه؟

برو پی کارت.


----

دلم جوجو هم می خواد.
واسه همینه که یه هفته است همه ش دارم تورو جوجو صدا می کنم

این دیگه ته لاومه که به تو می گم جوجو
ولی تو حتی عکس العمل هم نشون نمی دی به این خطاب

اگه می دونستی چقدر جوجه های زرد نازن...

1/03/2008

هیچی عوض نشده
فقط این منم
که گاهی می بینم
گاهی نمی بینم



و گاهی صرفا
بعضی چیزهارو تصور می کنم.

و بعد
گاهی بیدار می شم
و می بینم
هیچی عوض نشده
فقط این منم
که گاهی می بینم
گاهی نمی بینم



و گاهی صرفا
بعضی چیزهارو تصور می کنم.

صرفا تصور می کنم.

1/01/2008

و نه حتی یک خواب راحت.
و نه حتی یک ثانیه لذت.
و نه حتی یک پک به سیگار
بدون نگرانی،
و یا حتی هجه کردن عشق
بدون ترس از آن خوانده شود

و

من همیشه سردم
همیشه سرد.
چرا که گرم بودن
گناه بدون بازگشتیست.

----

Just don't leave.
I am not living
I am just wasting time

& true love waits,
in haunted attics ...

And true love lives
on lollipops and crisps...

----

Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?