3/31/2008

بفرمایید درین شعر از چه آرایه های ادبی استفاده شده است؟


in zamaneye zampano sefat,
gelsominaye vojoodamo ba tarke mizane !



شعر از : آ.


:D

3/30/2008

یه جا خوندم که
پنیر مجانی فقط تو تله موش پیدا می شه


خیلی جمله ش عالیه انصافا.

3/29/2008

خواستم با آغاز فصل گرما از هموطنان عزیز بخوام که همه با هم


با پشه ها مهربان باشیم!!!

درین سرای خالی ام ز روی تو سراغ نیست
مرا درین شب سیه،‌ به سوی تو چراغ نیست


کسی به جاودانگی، مرا قدح نمی دهد
بیا، به عمر کوتهم، کرشمه ره نمی دهد

من و تو هر دو معلول دنیا آمده ایم
معلول علتی به نام پدران
پدرانی که تخم نفرت را درون مادرانی معلول کاشته اند

3/27/2008

اینجا تهران
رادیو جوان

جوونی آزاد!


پانوشت : به به، به به!

3/26/2008


چو اذان به نغمه بنشست غم غیبتش عیان شد



شب دمی به صبح آمد، رخ مه ز آسمان شد



من که مست از آن سیاهی، همه کور وهم بودم



سیل نور آمد و باز، جوی دیده ام روان شد

ره من درین سیاهی
که نه نورِ ماه دارد
و نه ره به نور دارد
به کدام نقشه پیمود؟

دل من در آن شبانگاه
که سپر محافظش بود
به کدام خنجر آلود؟

کودکم که سرد و نارام
تا سحر پی قرار است
این سوار پا پیاده
به کدام نغمه آسود؟

برای من که بوسه ات،‌ تنفست و گرمیت، نوید امن بودنست
برای من که نابه گاه، به انتظار بودنت نشسته ام
برای من که زنده مانده ام، به این امید و این خیال
برای من که خنده ات، نوید یک شکفتن است،‌ درون قلب خسته ام
برای من که دیدنت، نوید یک دویدن است، میان این توقف دراز زندگی

دمی بنوش و مست شو
دمی بمان و مرد باش
دمی بیا و هست شو
دمی نشین و خنده کن
دمی قدم به رنجه کن

دلم درون میله های سینه ام
برای حفظ جان خود
همی فشرده می شود

و این گلوله ی سیاه
درون چشم قرمزم
که گویی از سلاح گرم و ناشناس
شلیک گشته است
تیر می کشد

که شاید از میان میله ها
به سوی نوری از برون
که جان سالم از میان این گلوله ها
بدرد برده است،
رها دمی شود.

کاش نمی گفتی ترازومون خرابه که داره سه کیلو زیاد نشون می ده
اون وقت امشب نمی شستم این همه بخورم و سه کیلویی که تو این چند روز لاغر کرده بودم رو حروم کنم


:((

3/23/2008

من شدیدا احساس این شعر رو درک می کنم.
بدترین ظلمی که می تونن به یه نفر کنن اینه که مرگ عزیزشو بهش وقتی بگن که خاکسپاری انجام شده.
من حتی تو مراسم مادربزرگم، از پله های مسجد به پایین خیره می شدم و فکر می کردم که خودش هم الان می آد.
و هنوز هم برام یه گمشده است. نمی دونم کجاست.

بيله بيلميه هنوز دا دانسته و ندانسته، هنوز هم

اوره گيمده بير ايتيک وار در دل خود گمشده ای دارم

گوزوم آختارار هميشه چشمم هميشه دنبال چيزيه

نه ياماندي بو ايتيک لر چقدر اين گمشده ها عذاب آورند

خان ننه جانيم، نولايدی مادر بزرگ، اي جان من، چه ميشد؟

سني بير ده من تاپايديم تو را دوباره پيدا مي کردم

او آياقلار اوسته، بيرده دوباره روي پاهايت

دوشه نيب بير آغلايايديم مي افتادم و گريه مي کردم

قولي حلقه سالميش ايپ تک دستانم را مانند طنابي به دور

او آياغي باغليايديم پاهايت مي بستم

که داها گدنميه ايديدن که ديگه نتونی بروي


شعرو از اینجا کپی کردم.

نمی دونم من تنها کسیم که از عید و تعطیلات بدش می آد؟
یا اینکه می ترسم دچار سندرم بابام شده باشم که مدام دوست داره کار و فعالیت کنه.

-----


امسال تو خونواده ی ما دیگه از عید و عید دیدنی خبر آنچنانی ای نیست.
تا این لحظه ما فقط دو تا مهمون داشتیم.

به قول شهریار:


حیدر بابا شیطان بیزی آزدیریب
محبتی اورکلردن قازدیریب
قره گونون سرنوشتین یازدیریب
سالیب خلقی بیر ,بیرینین جانینا
باریشیغی بلشدیریب قانینا

من قسم می خورم چاق نیستم ولی وزنم خیلی زیاده !
جدی می گم!
:D


نامردم اگه تو این ده روز شیش کیلو وزن کم نکنم!



قراره برم چهار فقره دندون عقل بکشم.
بدون شک خود به خود شیش کیلو لاغر خواهم شد!
:-S

خواستم بگم که اسم ساتراپی، مرجان است نه مرجانه

تو فرانسوی اون ای یا به قول خودشون اً ( مثل اًردک )‌ رو ته کلمه می ذارن که تاکید کنن رو حرف بی صدای قبلیش
ولی خودش خونده نمی شه.

حالا این مرجانه شده غلط رایج.
داشتم فکر می کردم که اگه من جاش بودم کفرم در می اومد که هی می گفتن مرجانه بهم.
خواستم توضیح داده باشم!

3/22/2008

این مقاله هه که دارم می خونم
تو ده صفحه خواسته توضیح بده که دوست دشمن بنده ، عن قریب دشمن بنده است.


نویسنده هه فقط کافی بود عکس تورو یه گوشه ی صفحه چاپ می کرد
دیگه بیش تر از این توضیح هم نمی خواست.

3/21/2008

اصفهان مثل قبل نبود

نه بوی سنبل های بنفش و سفید پیچیده بود
نه شب بود
نه نسیمی از صفه می وزید
و نه تو سکوت شب
روی تنها تاب تو اون حیاط سرد
تلفنم
حرف گرم عاشقانه ای می زد.

3/18/2008

دیروز افتخار داشتم که سوار اتوبوس بشم
و همه ی خاطرات توپپ در اتوبوس رو به یاد بیارم

یک آقای محترمی در مرز بین ناحیه ی خانوما و آقایون حضور فعال داشتن
و هر خانومی که ناغافل و یا از سر اجبار مجبور به ایستادن درون ناحیه می شد رو
همه جوره مورد عنایت قرار می دادن.


من برای مبارزه با این افراد فقط اسلحه رو مفید می دونم
غالبا اعتراضی نمی کنم چون
اگه با طرف بحث کنی ممکنه بیاد دنبالت و روزگارت رو سیاه می کنه
یا یه روز دم در خونتون با اسید یا چاقو ازت پذیرایی می کنه

بهترین روش
یک گلوله تو مغز این افراده.

جالب اینجاست ولی یک خانوم پنجاه ساله که از سر اجبار و فشار جمعیت مدام از طرف این آقا مورد تهاجم قرار می گرفت
رو به من کرد و گفت روش نمی شه چیزی بگه چون اگه بگه همه ی آقایون بر می گردن نگاهش می کنن و خجالت می کشه.


من نمی دونم این آقایونن که باید خجالت بکشن در اون لحظه یا اون خانوم.
شرم آوره، اتوبوس ، مترو،‌ خیابون، مهمونی، پارک،
دقیقا هیچ جا نیست که یک خانوم از شر آزار جنسی در امان باشه.

3/17/2008

بچه که بودم دنبال همه راه می افتادم که تروخدا بیاید با من ورق بازی کنید
تقریبا هیچ کس هم حاضر نمی شد
تمام روز مجبور بودم فوتبال بازی کنم
یا مثلا داداشم پنجاه تا پنالتی باج می گرفت
تا یک دست با بی میلی با من حکم بازی کنه


الان تقریبا اینجوریم که دنبال همه راه می افتم تو خونه
و تبلیغ فیلمی که می خوام ببینم رو می کنم
که تروخدا مامان بابا داداش عزیز، یکیتون بیاید با هم فیلم نگاه کنیم
ولی هیچ کدوم نمی آن و مجبورم تنهایی فیلم نگاه کنم
بعدشم هی تیکه هاشو یادم می آد دلم می خواد یکیشون دیده بود باهم حرفشو می زدیم
و غصه می خورم


---

الانا ولی این باعث شده که از پسردایی ۳ ساله ام گرفته که تقریبا داغون ورق بازی می کنه و همه ش ازین بازی بی قانونا بلده
تا اون یکی پسردایی دوازده ساله م، هر کدوم می آن خونه مون و می گن مرجان می آی با ما ورق
با اینکه اصلا حسش نیست و اصلا باهاشون خوش نمی گذره و کلا خیلی تقلب می کنن تو بازی و اینا
قبول می کنم و باهاشون بازی می کنم.

همینطوره درباره ی دیدن کارتونایی که پسرخاله م همیشه با خودش اینور اونور می بره و هرجا می رسه
می ذاردشون و از دنبالم راه می افته که الا و بلا باید باهاش بشینم و نگاه کنم
منم با دیدن حال زارش
یاد خودم می افتم
و می گم عیب نداره دل ما که شیکست
بذار دل این بچه ها نشکنه.

3/15/2008

پرسپولیس (مرجان ساتراپی ) رو دیدم.

یک عالمه از اول تا آخرش گریه کردم.
به بانوان زجر دیده ی فهیم ایرانی توصیه می شود.

3/14/2008

یادم رفت بگم که امروز بسیار به ما خوش گذشت
پلیس امنیت اجتماعی محبت کرده و پارک چیتگر رو مورد مهرورزی قرار نداده بود
و لذا ما که یازده نفر بودیم دوچرخه سواری ها نموده
و سپس هفت خبیث و دست بازی و موش در سوراخ یا سوراخ همسایه :)) بازی کرده و خنده ها کردیم.


تمام عصر نیز به بازی مهیج فوتبال که از فوتبالیستان لایقی چون ما در این مملکت اسلامی دریغ شده مشغول شدیم.


من عاشق فوتبال بازی کردنم.
و عاشق سفر و رقص و موزیک و سرعت و هیجان.

مردم ایران = مردم هزار چهره



یارو می آد تو صف گوشت و مرغ و برنج کوپنی
به خ و خ و خ و ر و نوادگان و نظام و جد و آباد و همه فحش نثار می کنه و می گه بی شرف کسی که رای بده


بعد فرداش دوربین صداوسیما که نزدیک می شه
گلوشو صاف می کنه می گه
ما رای می دیم و دهن این کشورای خارجی که می گن اینجا دموکراسی نیست و مردم ایران نظام رو نمی خوانو ببندیم.


پس فرداش هم می ره و به موتلفه رای می ده چون همون لحظه لیستشو که افتاده بوده کنار جوب پیدا کرده بوده
لیست دیگه یی دم دست هم نبوده که اینقدر
هلو بپر تو گلو باشه.


خاک بر سرمون واقعا.
خاک بر سر من و این ملت هزارچهره.
دیدن یک ربع از اخبار تلوزیون ج ا کافیه که گند به هیکل یک هفته ی آدم بزنه.



------
پ.ن. شنیدم که گفته وزارت کشور که نتیجه ی تدریجی اعلام نمی کنه
بلکه یه ضرب گند میلیونی رو اعلام می کنه
حالا اینو هر تفسیری می خواید بکنید.

خدایا تو را سپاس می گم که اراده یی عطا کردی که امروز رای ندم.

3/13/2008

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه.

ما به هر حال بازنده ییم.
چه رای بدیم
چه ندیم


ببین مشکل ما اینه که هماهنگ نیستیم.
ما فقط در صورتی امید برد داشتیم
که اگه رای نمی خواستیم بدیم همه با هم نمی دادیم
اگه می خواستیم رای بدیم باز هم همه باهم

این چندمین انتخاباتیه که باز ما چند دسته شدیم
و همه ش هم تقصیر اصلاح طلب های بزدله
که این انتخاباتو تحریم نکردن


یه مشت احمق ترسو
که تو مجلس که بودن هیچ مقاومتی در برابر بازگشت خوردن مصوباتشون از شورای نگهبان نمی کردن
ولی وقتی خودشون رد صلاحیت شدن تحصن کردن و شجاع شدن


-----

شجاعت رو می شه از اعلمی یاد گرفت.
به هر نامردی سیاسی یا اقتصادی ای خرده گرفت تو مجلس
این رو مثال زدم که اگه داشتید تو ذهنتون می گفتید بابا خوب اینا هم زن و بچه دارن
حرفتونو قطع کنید.

نماینده ی مردم بودن جربزه می خواد. شیکم گنده کردن ولی چیزی نمی خواد.
یعنی کافیه که بی همه چیز باشی که بشینی رو اون صندلی های مجلس
و پشت اون لپ تاپ های فرمالیته خوابت ببره و شیکمت بزرگ و بزرگ تر شه.

----

بازم من نمی گم رای ندادنه که چیزیو بهتر می کنه
ولی رای دادنم تاثیری نداره.
جو طوریه که هر کسی رو بخوان از تو صندوق در می آرن
اگه تو هشت سال خاتمی نتونستن تقلب کنن
علتش این بود که همه ی مردم تو زبونشون خاتمی بود
و کسی جرات تقلب نداشت

ولی اگه آیا فرداروز بگن همه ی اصولگراها انتخاب شدن
کیه که تعجب کنه؟
من یکی که می گم راسته.
همه چی علیه ماست.
حتی جو.
هر حرکتی محکوم به شکسته.
حرکت نکردنم محکوم به شکسته.

3/12/2008

چطور آدم می تونه بی تفاوت باشه وقتی یه نسیم بهاری می وزه
یا درختای کچل دانشگاه سبز خوشرنگ شدن
و گلهای زرد جلوی درمون باز کردن
و بوی بنفشه های سر اتوبان توجه آدمو جلب می کنن.


تمام دلگرمیم به اینه که بهار شده.

وقتی دلگیری و تنها...

متقاعد شدم رای ندم

البته این تا این ساعت از روز بیست و دومه.

یه علت اصلیشم لیست غیر اصلاح طلب و احمقانه ی اصلاح طلباست.

۰۰۰

این خبر دستگیری این مقام ارشد نیروی انتظامی رو هم می تونید بخونید.
راست یا دروغش به پای منتشر کننده ها.

...


به هر حال این خبر و دیتیلش اگه تایید شه، واقعا جای بحث بسیار داره.

دلم برای این مانتوهای بالای زانوی عزیزم که بخاطر حماقت این بیمارهای جنسی تو کمد پوسیدن می سوزه.


امروز که بعد از مدت ها مانتوی کوتاه پوشیده بودم،
احساس کردم قضیه کوتاهی یا بلندی نیست،
قضیه روسری یا غیره نیست،

قضیه تحقیره
قضیه اینه که وقتی مانتوی بلند تن آدمه مثل اینه که کیسه پوشوندن تن آدم
بعد هر کسی آدمو تحقیر می کنه
وقتی روسری سرته
یه زن سنتی بدبختی
و هر ابلهی بهت متلک می گه
هر خری سرت داد می زنه
و هر راننده ای به خودش اجازه می ده برای پنجاه تومن فحش آن چنانی بهت بده

وقتی این آشغال تو سرته
مجوز تحقیر رو با دستای خودت امضا کردی.

تحقیر تحقیر.

3/11/2008

آدم می ره اینجا سرگیجه می گیره :


آره یا نه؟

من فردا کارگاه دارم و باید خیلی زود بیدار بشم.
گاهی آدم می دونه باید بره بخوابه
ولی نمی خواد
یعنی که احساس می کنه روزش بی فایده گذشته و ناتمومه


بعد دلش می خواد بهونه بگیره
ولی شب ها همه خوابن معمولا
اگه کسی باشه هم خودش می خواد واسه آدم بهونه بگیره


یادمه همیشه جلوی تلوزیون می گرفتم می خوابیدم
یا بهتر بگم خودمو می زدم به خواب
که مامانم بغلم کنه ببردم سر جام

یا همیشه درست بعد ازینکه رفتم تو تختم
مامانمو صدا می کردم و می گفتم مامان برام آب بیار من تشنمه.

دقیقا الان چیز خاصی عوض نشده
فقط یک کمی جنس بهونه هام تغییر کردن
یا گاهی اصلا حتی موضوعی نیست که راجع بهش بهونه بگیرم
فقط دلم می خواد الکی نق نق کنم.

هیچی برای من سخت تر از یاد گرفتن ترکی استانبولی نیست.

دقیقا مثل اینه که فارسی که بلدیم،‌ بخوایم فارسی چه می دونم افغانی تاجیک پاکستانی اینارو صحبت کنیم.
البته نمی دونم دقیقا کدومشونن که دری نیستن.
خلاصه بگم مثل اینه که آذری رو برداری و ....ی توش.
(احتمالا اونا هم راجع به آذری همینو می گن از طرف خودشون )
( ببخشید ادبیاتم داره ایرج میرزایی می شه! تاثیر سریال شهریاره و تاثیر ادبیات پر گهر آذریه!! )


تصور کنید که همه ی لغاتشون شبیه آذریه ( قریب به ۸۵ درصد لااقل )
افعال و اینهاشونم شبیهه
عدد ها و آدرس و کوفت و زهرمارشون هم شبیهه


ولی هرچی ما براشون ترکی حرف می زدیم
می گفتن:

آنامادیم
(یعنی نفهمیدم)

الان هرچی جستجو می کنم برای آموزش های ترکی می بینم همه رو بلدم.

این دفعه برم
یه چکش یا ملاقه (ملاغه؟ ) ای می برم
که هرکدوم گفتن آنامادیم
بزنم تو سرشون بلکه بفهمن

من قصد ندارم رای بدم
ولی شما برید به اصلاح طلبا رای بدید
:D

جدی ولی قصد دارم که تا ثانیه ی آخر صبر کنم.
البته الان عکس ائتلاف اصلاح طلبان رو هم گذاشتم تو پروفایل ۳۶۰ ام.


این فکر کنم بزرگترین تردید زندگیمه
یعنی وزن هردوتاش تو ذهنم یکیه.

یه نظرم هم اینه که می خوام به حرف خواهرم تو این زمینه گوش کنم.
چون اون می گه شما دارید می رید لااقل به فکر ما باشید.
جلوگیری از سقوط مجدد مملکت برای ۴ سال دیگه.


ولی حرفای گنجی هم راسته خوب.


اینا گفتگوها و درگیری های درونیه.

چند وقته این آهنگ رو زیاد گوش می دم

http://uk.youtube.com/watch?v=EL9BzJEci6c


واقعیت اینه که ما که داریم به اجبار از مملکت می ریم
شرایطمون فرق زیادی با خاننده یا خواننده (‌ببخشید من این دیکته رو یاد نمی گیرم ) هایی که موقع انقلاب
مجبور به رفتن شدن نداریم

بعدشم این که شنیدن این شعر واقعا غم انگیزه وقتی یادمون می آد که هر دوی اینا مردن
و وقتی احساس می کنم که امیدی نیست که تا مردن بنده هم نسل مخالفان ما بریده بشه.


بعدشم اینکه من با افتخار عرض می کنم که
از خیلی از ترانه های هایده و ویگن و مرضیه و گوگوش و ابی و داریوش و دلکش و حتی لیلا فروهر خوشم می آد.
خوشحال هم نمی شم که بعضی هارو با بعضی دیگه جمع ببنده کسی.

یک سایت عالی پیدا کردم برای اونایی که گرامر فرانسویشونو می خوان تقویت کنن :

http://www.laits.utexas.edu/tex/


می تونید گرامرو بخونید،
تمرین کنید،
نمره می ده بهتون،
کلی خوبه.

3/08/2008

عرضی نیست فقط خواستم تاکید کرده باشم که دو تا فیلم
Eternal sunshine of a spotless mind و butterfly effect

جزء مزخرف ترین فیلم هایی بودن که در زندگی وقتم حرومشون شد.


لطفا فحش های خود را به صندوق انتقادات و پیشنهادات ما به آدرس دم دانشکده ی سی ای ارسال کنید.
بازهم تاکید می کنم صدای تلوزیونتونو موقع ارسال فحش کم
و تلفن های دیگه ی سازمان رو هم اشغال نکنید!

اینکه آدم یهو تو دلش حس می کنه وای من چه دوستای شاهکاری دارم
همونقدر اغراق آمیزه که گاهی حس می کنه وای چه دوستای گندی (حتی شما دوست عزیز!) دارم.



ولی خوب بعده این چند سال تازه داریم بزرگ می شیم و جا می افتیم
یا شاید هم این ایده ی دور شدن داره به هم نزدیکمون می کنه
به هر حال دیره
ولی دلچسبه.



به هر حال خواستم بگم که الان ازون روزای وای چه دوستای شاهکاری دارمه ی منه.
حتی شما دوست عزیز!

3/07/2008

سنتوری دیدم
و مثل این آدمای بی جنبه که یه پی دی اف ساین شده رو دسک تاپشون ذخیره کردن که توش خبری ذخیره شده و هی بازش می کنن و لبخند رضایت می زنن،
گریه ها کردم!


اگرچه با ساختار فیلم گاها مشکل جدی داشتم
ولی فیلم خوبی بود.

سنتوری رو چند روز پیش از یکی از دوستان گرفتم و هنوز هم تا این لحظه فرصت نکردم ببینم
نمی گم فیلم کپی تا حالا ندیدم چون تا خرخره تا الان بدون پول دادن فیلم دیدم
ولی تو این یکی مورد به خاطر این که این فیلم هم مثل من که به نوعی مورد ظلم این وضع موجود مملکت واقع هستم،
مورد ظلم واقع شده،
می خوام مبلغ بلیط رو به حسابش بریزم تا حمایتم رو ثابت کنم.

یکشنبه صبح این کارو می کنم،
شما هم اگه این فیلمو دیدید ولی حال نداشتید تا الان برید بانک پول بریزید،
می تونید به من ای میل بزنید تا از طرفتون پول بریزم و قبضشو بهتون بدم
و بعدا باهاتون تصفیه حساب کنم.

مبلغ درخواست شده بر حسب مرام شما هزار یا هزار و پونصد است.


پانوشت. امروز از آجیل فروشی نرسیده به آزادی، بادام خریدم به نرخ صد گرم هزار تومن، چند هفته پیش هم
یک فیلم درپیت در پاچه ی ما رفت از قرار نفری هزارو پونصد تومان.
کرایه ماشین های آزادی - تجریش به وقت رفتن به کوهستان ششصد تومان است و یک عدد کیت کیت هفتصد تومان.
ساندویچ بلغاری بوفه هم دانه ای نهصد تومان.
لطفا دستتان را که شاید به وقت خواندن نوشته ی فوق محکم به جیبتان چنگ زده شده بود،
آرام آرام رها و با اسکناس بیرون بکشید.

دیشب خواب می دیدم که داریم تئاتر اجرا می کنیم
و نوبت من داره می رسه که برم رو سن
ولی هرچی فکر می کنم دیالوگم رو یادم نمی آد
بعد هی جیغ ویغ می کردم و به همه می گفتم شما یادتون نیست؟ شما نمایشنامه رو ندارید؟
و همه می گفتن نه
:(

منم گفتم که به من ربط نداره یعنی شما نباید یه نسخه از نمایشنامه رو داشته باشید؟
ولی اونا داشتن مجبورم می کردن که برم رو سن
که بیدار شدم.

...

تقصیر تو بود که نیومدی بریم تو محوطه قدم بزنیم.
یکی از آرزوهام اینه که یه جایی زندگی کنم که شباش آروم باشه و فقط صدای جیرجیرک بیاد.
یه تاب هم باشه تو محوطه ش که شبا برم رو تاب بشینم و ساعت ها فکر کنم و رویا ببینم.
اگه کسی باهام نیومد هم
انقدری خطرناک نباشه که یکی بیاد متلک بگه یا شیکممو پاره کنه.

می بینی آرزوهام چه کوچیک ولی دست نیافتنی ان؟

3/05/2008

ما دیگه لحظه ی تحویل سال
جایی رو نداریم که بریم.

من دارم می رم ولی آخرشم بوشهر، بندر عباس، جنوب، اهواز، آبادان، ایلام، کردستان، کرمان نرفتم.

من سرما خوردم و مشت مشت آموکسی سیلین می خورم چون از پنیسیلین می ترسم،
کارگاه عمومی هم سوهان کاری کردیم و گردن و پشت و دستام دررررررررد می کنن.

بزرگ شدم و مامانم هم دیگه نازمو نمی کشه.
شوهر هم ندارم که مثل عکس زیر رومانتیک بازی در بیاره :



ولی همه ی این مشکلات با شنیدن این خبر که اندونزی به قطعنامه ی سوم رای ممتنع داده، فراموش می شن
و همه با هم این پیروزی بزرگ رو جشن می گیریم.

3/04/2008

لعنتی تنگ تر می شه روز به روز.

وقتایی که یه آهنگ کشف می کنم که انقدر یهویی دوستش داشته باشم،
حالم خوبه شدیدا،
مثل اینه که یه دوست جدید پیدا کردم،
یا عاشق یه آدم جدید شدم.



I wanna love you but I get so blown away!

3/03/2008

من از علی دایی حمایت می کنم.

گذشته
امروز
آینده.

3/02/2008


You are like a hurricane
Theres calm in your eye.
And I'm getting blown away
To somewhere safer where the feeling stays.
I want to love you but I'm getting blown away.

I am just a dreamer, but you are just a dream,
You could have been anyone to me.
Before that moment you touched my lips
That perfect feeling when time just slips
Away between us on our foggy trip.

جمع کثیری از خانندگان یا خوانندگان ( یعنی ۳ نفر! ) اعلام کردن که نمی تونن کامنت بذارن
غافل از این که این صندوق آراء بنده تو مایه های صندوق رای انتخابات کشوره و فقط کفن سفیدش پیداست و توش گل گرفته شده.


به هر جهت، گزینه ی هرکی می تونه کامنت بذاره رو فعال کردم که شاید مشکل رو حل کنه.
امیدوارم حالا که هرکی می تونه کامنت بده با کامنت های باطله نظیر حال کردیم لینک بده،
لینک دادم پول بده،
شام بده لینک بدم،
نخوندم چی نوشتی ولی لینکتو عشق است،
لت و پار نشم.

وقتی دارید از عرض یه خیابون یه طرفه رد می شید
و نگاهتون به چپ خیره شده

و ناگهان
یک ماشین از سمت راست با سرعت ۱۰۰ تا دنده عقب می آد
و آسفالتتون می کنه

متوجه می شید که تو تهران
مرگ از رگ گردنتون بهتون نزدیکتره.

شرط لازم برای باقی موندن یه رابطه
علاوه بر دوست داشتن
صبور بودن لااقل یکی از دوطرفه.


و برای همینه که هر موقع شخص سومی می آد دخالت می کنه
دو نفر عاقبت بهم می زنن.

چون همیشه آدمایی که از بیرون می آن
یهو می گن هوی فلانی تو چه صبوری
تورو باید سر تا پا طلا گرفت
یا طرفت این همه کارای گند کرده در حقت؟
تو چطور هیچی نمی گی بهش؟!!


بعد یارو می آد با خودش فکر می کنه که راست می گه ها
عجب کلاه بزرگی سرم رفته.

----

هنوز نمی دونم چی درسته.
یعنی نمی دونم حفظ یک رابطه
می تونه ارزش چه اندازه صبوری رو داشته باشه.

ولی می تونم بگم این موضوعیه که تازگیا تو تمام رابطه های دوروبرم دارم لمس می کنم.

تو دوستام
تو خانواده ها
تو زوج هایی که طلاق گرفتن و یا اونایی که به ظاهر یا باطن عاشقن
تو اونایی که سی ساله زندگی مشترک دارن و همه ش بگو مگو می کنن
و تو بین اونایی که سی ساله زندگی مشترک دارن و هیچ صدایی از خونشون بیرون نمی ره.


به نظرم همیشه یکیشون هست که داره از حقش می گذره.
یه نفر که صبوره.
و هیچ صدایی ازش در نمی آد.

3/01/2008

می آیی
می بینمت
خوشحال می شویم
و دوباره گم می شوی.

و من همه ی طبقات
همه ی بلندی ها
همه ی جاها
از بین همه مردم
همه را می گردم
و درست در لحظه ی آخر
که داری پیدا می شوی
بیدار می شوم...

اون روزایی که باهم بودیم
هرگز فراموشم نمی شه
چه شب ها و چه روزها


و مدام باخود فکر می کنم
که آن روز ها چه طور می گذشت


جاده های شمال محاله یادم بره
اون همه شور و حال محاله یادم بره

برنج محسن یادمه
باقالی پلو بود یادمه
لوبیا پلو با محسن
سبزی پلو با محسن
قیمه پلو با محسن

اونی که چشماش یه کمی روشنه!
شاید یه قدری هم شبیه منه!

و شب ها
شمع ها افروخته ام
میان بطری های شکسته محفوظ
تا مبادا باد خاموششان نکند


اینجا نوری سوسو می زند
برای سه شنبه شب ها
که فالی گشوده شود


تسبیح هایی به هم زنجیر
از نذر های ادا نشده
و چشم هایی هم چنان منتظر
از دعاهای اجابت نگشته


اینجا قبرستان است
قبرستان آرزوهای زنده به گور


اینجا تهران است
صدای جمهوری اسلامی ایران

تازگی ها کشف کردم که بر اساس این تقسیم بندی های لمسی، سمعی و بصری،‌ من تو دسته ی بصری ها قرار می گیرم.

این باعث شده که بفهمم چرا این قدر از یک جا موندن متنفرم،
چرا عاشق گل و گل فروشی ام،
چرا نگاه کردن به طلافروشی ها و فرش فروشی هارو دوست دارم،
و چرا به طرز ناآگاهانه یی دوست دارم از چنگال آشپزخونه م گرفته تا گربه ی خونگیم خوشگل باشن.


لذتی که از دیدن می برم فوق العاده بیشتر از چهار حس دیگه مه.

پیش می آد مستقل از دلایل و وقایع پیرامونم ناراحت باشم

ولی این که بدون دلیل محیطی آدم بخواد خوشحال باشه،
خیلی عجیبه.

نمی گم پیش نمی آد.
پیش اومده.
ولی واقعا ایمان ندارم که بی دلیل بوده
شاید گاهی آدم یادش نیست دلیلش چیه
شایدم دوست داره که تظاهرکنه به خودش که دلیلی نداره.


-----


سریال هایی که تو تلوزیون می دیدم و سرم رو گرم کرده بودن،‌ تموم شدن دونه دونه.
دارم به زندگی عادی بر می گردم.
یعنی سپری وقت داخل اتاقم، انجام دادن کارهای معوقه، سرعت عمل، سرعت و جدیت در تصمیم گیری.
یعنی دارم مثل سابق می شم.


جمعا سرخوش،‌ ریلکس و خوشحالم.


ولی اینو می خوام بگم که آدم ممکنه همه ی اینها باشه
ولی احساس رضایت نکنه.
به هر دلیل دانسته و یا ندانسته.