4/30/2008

یکی منو بگیره دعوا نکنم با این ملت.


~X(


گل آقای دروگبا رو هم به خودم و همه ی کشته مرده هاش تبریکات می گم.
جای دندون عقل هر کی ( مثل خودم ) هم خالیه، خالی نباشه.
مامانم هم دلمه برگ درست کرده. هر کی دلش خواست یا بره خودشو بکشه یا فردا بیاد خونمون یکی دوتا بهش می رسه.



پ.ن. اینجا داره ماشین عروس رد می شه.
پ.ن۲. این یاروهای بلاگر که یه بار امید اسمشونو گفت ولی یادم نیست،
همین وورد وریفیکیشن ها، روز به روز دارن سخت تر می شن :))
والله بخدا من با چشم مسلح هم نمی تونم بخونمشون خزنده ها چجوری با اون چشای ریزشون می خوان بخونن!
پ.ن۳. اصلا ربطی به خزنده ها داره مگه؟
امضا : یک مهندس کامپیوترِ با سوووات.

4/26/2008

این لینک رو ببینید.
یه خانوم انگلیسی، سه قلوهای مشابه دنیا آورده که احتمالش یک در یک میلیونه!

نی نی هاش هم بسیار جیگر هستن!
اندکی هم شبیه دم فضایی ها می مونن!

4/24/2008

به قول شاعر‌:

برات خونه تو بِوِرلی هیلز می خرم،
برات خونه تو بِوِرلی هیز می خرم...


پ.ن. شدیدا دیروز اینو گوش دادم تا جایی که حالم دیگه بد شده بود!

مامانمو به زور و با هزار بدبختی و شیش ماه تو صف بودن،
نوشتم کلاس زبان.


الان کلاسشون شروع شده دو جلسه است!

عالیه.
یعنی هر موقع میام خونه می بینم مامانم داره درس می خونه.

آخه همه تو کلاسشون جوونن،
همه ش می گه که می خوام انقدر درس بخونم که ازونا جلو بزنم!

:D

خلاصه من وقتی ذوق اینو می بینم قند تو دلم آب می شه.
من از خودش هم خوشحال ترم که می بینم اینقدر سرحال اومده و خوشحاله.

خلاضه اگه مامان شما هم دپ زده و دچار سندرم زنان خانه داره،
پدر مادرش فوت شدن و زده تو خط "انسان در زندگی تنهاست" ، بفرستیدش کلاس زبان.
لااقل کم تر بیکار می شه فکر های بد کنه.
بعدشم اینکه یاد می گیره فرق
mouse
با
mouth
چیه.
یا اینکه خانه دار به انگلیسی می شه
housewife
نه
cook!

4/22/2008

شبایی که حافظ هستش انقدر خوشحالم

همه ش حس می کنم تنها نیستم.


بعضی چارشنبه ها که یادم می افته سه شنبه گذشته یادم رفته
خیلی ناراحت می شم.

4/20/2008

یه صفتی که در اولویته و از خدا می خوام که بهم بده
کاظم بودنه.


امام کاظم می گه‌:

کسی که خشم خود را فروبرد در حالیکه قادر بر اجرای خشم خود باشد ، خداوند قلب او را در قیامت پر از امن وایمان می کند .

وقتی یه چیزی گم شده
و اونجایی که توقعش رو دارید هم نیست

میتونید اندکی پکر شید.
ولی لازم نیست تعجب کنید.
تکراریه.

مادامی که یک زنم،
که روی پای خودم ایستادم،
یک موقعیت اجتماعی به نسبت خوب دارم
و محتاج هیچ مردی نیستم،

می تونم عاشق خوبی باشم.


مادامی که دوست داشته باشم کسی رو
ولی وقتی دلم می گیره بهش نگم و فقط خوشحالیمو باهاش تقسیم کنم،
می تونم مطمئن باشم واقعا دوستش دارم.


مادامی که "اگه بری منو تنهام بذاری، بابا دیگه برام فرقی نداره." باشم،
می تونم مطمئن باشم که یک زن عاشق واقعی هستم.

قضیه اینه که عاشق موندن صحتش به شرط چاقو نیست،
به شرط محتاج نبودنه.

4/18/2008

می خواید بدونید مامانم چقدر دوستم داره و دل به دل چقدر راه داره؟
یادتونه نوشتم دلم شکوفه می خواد
نیگاه کنید مامانم چقدر برام گل چیده آورده!!!!


من طرفدار این زن های وبلاگ نویس که خودشونو تو شیپور کردن و هوچی گری رو تو وبلاگستان هم کنار نمی ذارن نیستم.
ولی کلا نظری هم نسبت بهشون ندارم.
هرکی آزاده که هر رفتاری می خواد بکنه.

ولی کامنت های این لینک تو بالاترین واقعا خوندنین.
یعنی این انتقاداتی که تو کامنت دونی این لینک اومده،
باعث شد هر چقدر ازین نوشته و این بحث جدید تو وبلاگ های زن ها بدم می آد،
و کل این مقوله به نظرم مسخره می آد،
از بین بره و تمام این انتقادات به این لینک بیشتر روحیه ی فمینیستیم رو تقویت کرد.

فقط کافیه این ۲۲۷ تا کامنت ( تا الان ) رو بخونید، تا ببینید چند تا آدم آشغال وجود داره.
فقط برید ببینید آقایونی که تو هر جمله شون درفشانی می کنن و مینیمم در هر سه جمله یک لغت آنچنانی استفاده می کنن،
چطور باادب شدن و روحیه ی لطیفشون و لوح پاک دست نخورده شون، جریحه دار و کثیف شده با این مطلب.

مجبورم منم حرف پروین اردلان رو اینجا تکرار کنم که واقعا زندگی یک زن همواره مبارزه است.

کامنت های یکی از خاننده های دیوانه شو این زیر برای مثال آوردم :

۱-به همین نویسنده عزیز بفرمایید حاضر است اگر خیلی فمینیست است با یک مرد ازدواج کند و مهریه و شیر بها و این چیزها نخواهد ؟؟؟ فمینیست آزادی است. فمینیست مساوری بودن زن و مرد است نه خراب شدن زن و به دنبال ان خراب تر شدن مرد ها که.
این مسئله فمینیست دقیقن تبدیل شده به این که روسری سر نکردن در ایران = آزادی شده است

۲-آقا عجب داستانی شده، این خانم خانم خیلی باحال جواب می ده . البته بعضی از دوستان هم مثل papa180 یعنی نهایت شکوفایی در نظرات
در جواب نویسنده محترم، من مرد ایرانی را نمی شناسم که اصلا با خاندن مطلب شما با شما ازدواج کند. پس در اینجا اصلا توپ در زمین شما نیست که انتخاب با شما باشد.
آن دسته از خانم که می شناسید که مهریه و این چیز ها نمی خواهند من هم خیلی دیده ام ولی این گروهمعمولا اصلا واژه فمینیست را نمی شناسند فقط به دنبال زندگی سالم هستند و عشق
منظور من از خراب شدن اصلا ارتباط بین مرد و زن نیست. چون در این ارتباط خرابی اخلاقی وجود ندارد منظور من یک زندگی ای است که پوچ است زندگی که هدف شما خوردن و خابیدن و این چیزها باشد

۳-
شما تلاش نکردید به نتیجه رسیدید که پرت نوشته اید رفتید به خوابید و فردا صبح خاطرات امشب را بنویسید. شاید هم مستی پرید و شرمنده شدید و دیگر ننوشتید تا بار دیگر مست کنید.
شب شما خوش، مستفیض یا مصتفیز یا مصطفیض شدیم



و اما جالب ترین کامنت همین آقای نه چندان محترم :


شما بعد از ازدواج شاید وبلاگ نویس و فمینیست شدین یا قبل از ازدواج از این حرفا نمی زدین. اون بحث هم من واز کردم در مورد کل فمینیست های الکی، اگر شما حالا کلا فمینیست بودی ژست با کلاسی نمی گرفتی بجای این حافظ و قرآن به همسرتون می گفتین بعد ازدواج دارای هاش را با شما تقسیم می کنه؟ که ببینی همشرت عزیزت هم فمینیسته یا نه؟
توهین آمیزم از این جهت توهین آمیزه که مرد ها کی برای پیدایش مرد سالاری در ایران اسم اینجا و اونجاشونو بردن که شما خانم ها می خواین با اسم اینجا و اونجا به جایی برسید. برین خونه آشتونو بپزین بزارین مردهای فمینیست برابری و قانون زندگی مساوری برای زن و مرد را به نتیجه برسونند بعد هم زندگی تونو بکنین با حقوق مساوی با مرد ه



این عکسی از تیم ملی بسکتبال خانوماست که قراره این تیپی تو مسابقات غرب آسیا شرکت کنن.

دیدن اینجور آدما برام جالبه،‌ به نظرم آدم باید فوق العاده صبور باشه که تن به بازی کردن با این لباسها بده.
شاید لغت مناسبش صبور نیست. نمی دونم لغتش چیه ولی همون صفتیه که من نیستم. می دونم که خیلی وقتا خیلی چیزارو از دست دادم ولی هیچ وقت من به یه خوشبختی نصفه نیمه راضی نبودم. همیشه همه چیز رو تکمیل می خوام، اگه تکمیل نشه که باشه، کلا نمی خوام.

بخصوص وقتایی که اون نصفه نیمه بودنه، به علت مقدور نبودن نباشه، بلکه حرف زور باشه.

دقت کردید ترانه های لس آنجلسی همشون شدن
دیگه دوستت ندارم، خیلی نامردی گمشو، خیلی بی تربیتی، بیشعوری،
و ازین جور چیزها.


یکی نیست که بهشون بگه اینجور ترانه ها اصلا به هیچ دردی نمی خورن
حتی رقصیدن.

درباره ی یه موضوع نچندان بی ربط هم اینو باید بگم که چند وقت پیش یه نامه ی سرگشاده به گوگوش از طرف
نیما افشار نادری منتشر شد که اگه نخوندید برید بخونید.

من نمی دونم این مهرداد آسمانی چی از جون گوگوش می خواد و واقعا گوگوش انقدر وضعش وخیم بود که مسیرشو بده دست اون؟

در جواب عباس باید بگم که من آهنگهایی که دوست دارم از ۷۰۰ تا بیشتره،
;)
چطوری باید هفت تاشو انتخاب کنم؟
نکته ش هم تو اینه که هر کدوم رو تو این لیست بذارم در حق بقیه نامردی شده.
اصلا نمی تونم همچین کاری کنم!


ولی می تونم اینو بگم که من تمام آهنگ های رو لپ تاپم رو پاک کردم.
الان هم اینجوری شدم که هر موقع آهنگی رو دلم می خواد می رم از یوتیوب دانلود می کنم
و چند روز یا چند هفته یی که حال کنم باهاش گوش می دم بهش
و بعد دیلیتش می کنم.


الان هم آهنگ هایی که گوش می دم این چند تان‌:


Diamonds & Rusts : Joan Baez
Dance me to the end of love : Leonard Cohen
Begoo Begoo : Mohsen Namjoo
All My Loving : Beatles
Like A Hurricane : Neil Young
Wish You Were Here : Pink Floyd
Big Big Girl : Emilia

دیروز تو میدون شهرک یه آقاهه داشت جوجه ماشینی می فروخت
با دیدنش یهو نزدیک بود بپرم جوجه هارو بغل کنم بچلونم بوسشون کنم
در حداقل و ناگهانی ترین حرکتی که کردم جیغ کشیدم ای جاااااااااان!


دقیقا ضعف کردم با دیدنشون.
البته به خوشگلی جوجه های تو به همین سادگی نبودن.
آخه اونا محلی بودن.


پ.ن. مامانینا رفتن شمال و من به علت اینکه دیروز صبح میانترم و امروز پروژه داشتم نتونستم باهاشون برم.
الان همه ش دلم بال بال می زنه که کاش شمال بودم.
تازه گوجه سبزامونم رسیده. من اصلا طاقت ندارم وایسم که بیان.
دلم بیشتر از همه چیز، شکوفه های بهاری می خواد.
ولی این بیرون، همه ش داره باد شدید می وزه. ازون خفناش، که دیش رو تو پشت بوم می کنه عرب ست، بعد اروپا،
عرب ست،‌ اروپا، اصلا معلوم نیست اون بالا چه خبره.

4/16/2008


And here I sit
Hand on the telephone...

آهای آهای، یکی بیاد، یه شعر تازه تر بگه.

4/15/2008

ادامه ی ماجرا :


در ساعت حدودا یک ظهر، وقتی اینجانب همچنان مشغول رفرش بودم،
ناگهان وایرلس دانشکده قطع شد
رو به سارا کرده و گفتم :‌ببین همین الان است که وقت ها باز شود و او پاسخ داد که برو بابا تو چه بدبینی حالا.

و من فوری موبایل را برداشته و به خواهر گرامی زنگ زدم که درجا رفرش کند!!

و رفرش همانا و گفت که باز شده است وقت ها!

داشت سوم جون رو پر می کرد که تا سابمیت را بزند پر شد.
لذا ده جون که امتحانی فردایش هست بر ما قسمت شد.

آخرین خبر اینه که وقت ها در عرض ۵ دقیقه و ۳۰ ثانیه پر شده.
باور کردنی هست؟‌عمق بدبختیمونو می گم.


درینجا هم تشکر ویژه می کنم از مریم عزیز و پسر کوچکش کوروش خان، که با ذکاوت و زیرکی توانستند برایم وقت بگیرند.

این دومین روزیه که با نرخ ۲۰ بار در دقیقه مشغول رفرش سفارت قبرسم.

اگه بگم اعصابم خورد نشده یک دروغ بزرگه.
الان شدیدا دیگه کلافه ام. آخه چرا همه ی کارهامون باید اینقدر پیچیده باشه؟
مگه یه وقت سفارت گرفتن درخواست بزرگیه؟


قابل توجه پدرسوخته هایی که ریختند و سفارت رو گرفتند.
این اتفاقی که این روزا داره سر گرفتن وقت سفارت سر ما می آد، بدون ایهام ترین پیامد اقدامشونه.

4/12/2008

امثال و حکم
این داستان : جمله ی طلایی

رفیق عزیزی داشتیم و داریم که از جملات کلیدی که عشاق را به هم نزدیک تر می کند و یا دوستان را عاشق هم می کند ناگهان، با عنوان جمله ی طلایی یاد می کرد.

چند شب پیش، ناگهان برادر بنده که در بازگشت از قراری دونفره تازه به منزل رسیده بودند، در اتاق اینجانب مشغول شرح خوشبختی خود و یارشان بودند. درین اثنی دمی وی به وجد آمده و گفت : خواهرا! من عشق خود را مدیون جمله ی طلایی ای که تو بر من آموختی هستم.


خود نیز که در حیرت آمده بودم که این جمله ی طلایی چه بوده که خود به یاد نمی آورم، از وی جویا شدم.
برادر گفت که در روزگار قدیم،‌ در میانه ی بحثی خواهر برادرانه به وی آموخته بودم که چه بی اندازه عاشقان را به هم نزدیک می کند جمله ی طلایی دوستت دارم،‌ در پایان هر مکالمه ی تلفنی
.
وی گفت این جمله آنچنان موثر بوده که یار عزیزشان هر بار گوشی زمین نمی گذارند تا جمله ی طلایی شنیده نشده.

پس اینجانب گریستم دمی و نعره ها برآوردمی در تحسین برادر دانای خود

دلا هوای بهاری به شامه خوش می دار
که درد و رنج شتا می رسد ز دامن راه

نه بوی سبزه ی تازه، نه شوق سال جدید
دوباره زخم خزیدن درون آتش و آه


امضا : استاد طوفان

:))

4/11/2008

بیا که شعر من امشب، غریب و بیمار است بیا که قافیه هایش ز وزن بیزار است

چرا من هرچی دارم فکر می کنم نمی فهمم چرا شهریار این کارو کرد؟
یعنی تنها ایده م اینه که اطلاعاتی که فیلم داره به ما می ده ناقصه
یعنی ما نمی تونیم واقعیتو لمس کنیم وگرنه حتما من باید می تونستم به این سوال جوابی پیدا کنم.

نکته : کسایی که سریالو نمی بینن که خوب تو باغ نیستن، اونایی که هر از گاهی دیدنم باید به عنوان
توضیح بگم بهشون که بعد از شش سال شوهر دختره کشته شد، و دختره کلی لاو و اینا اومد پیش شهریار که داداش حالا که یارو مرده،
"بیا طعم باهم بودن رو بچشیم "نقل از فیلم، ولی شهریار ریجکتش کرد و گفت برو از اینجا و بیرونش کرد.
بعدشم اون شعر مشهورشو گفت که آمدی جانم به قربانت ولی...

پانوشت. الان تو ویکیپدیای فارسی زندگی نامه ی شهریار رو خوندم و خیلی با فیلم متفاوت بود.
البته اگر فرض رو بر این بذاریم که برای ساختن فیلم خیلی تحقیق به عمل اومده تو زندگیش،
می شه فیلم رو موثق تر دونست. به هر حال من خودم هم یک ورژن دیگه از قضیه ی عشقش رو شنیده بودم.

4/10/2008

دارم فکر می کنم اگه نشه چی می شه دقیقا.
دارم فکر می کنم چطور کنار می آم.
و یه بغضی گلومو می گیره.

4/09/2008

ما دیشب گروه مقابلو سر شلم کردیم!

ببخشید اینجا هم نوشتم دیگه! چه کنم جنبه ی موفقیت ندارم :))))

آدم مگه چند بار تو زندگیش می تونه حریفو سرشلم کنه! اونم با دست خودش!
یعنی چند بار تو زندگی آدم یه دست می آد که ده تا ورقش یه خال باشه!


"In the half light you skin gloved with life so warm and sweet. I wanted to kiss it, but I was afraid to wake you. I was afraid of you awake in my arms again. Instead, I wanted to something no one could take from me, mine alone...this eternal image of you."
A Quote from the movie "La Notte"

4/07/2008

هر منتقد یا بیننده ی عزیزی که فکر می کنه که ریتم فیلم به همین سادگی، کند بوده،
یا زن نیست، یا اگه مرده ازون مرداست که در تمام عمرش هیچ درکی از احساسات مادرش، همسرش،‌ یا هر زن دیگه یی تو زندگیش نداشته.


البته با این اوصاف اگه بر عکس این گزاره هم درست باشه،
پس تقریبا ۹۹.۹ دوره گردش از آقایون به نظرشون ریتم این فیلم کنده.


چیزی که توجهم رو جلب کرد بعد از فیلم این بود که زوج هایی که تو سینما بودن و داشتن سالن رو ترک می کردن،
کاملا یه فاصله ی مینیمم ده سانتی متری رو از هم حفظ کرده بودن،
یعنی حتی آقایونشون انقدر سیاست نداشتن که بعد از همچین فیلمی دست خانومشون رو بگیرن که بگن بابا من ازین آقاها نیستم،
زندگی من هم اینجوری نمی شه.
می دونم مامانت همینه وضعش، خواهرت، خالت، عمه ت، همسایتون، زن پسرخالت، ولی تو نه تو این نمی شه وضعت.
چون می شه و گاهی دهن آدم قفل می شه دروغ هم نمی تونه بگه.

4/05/2008

یکی از خوبی های آهنگ گوش ندادن برای یه بازه زمانی طولانی، اینه که
اولا حس نمی کنی که داری یه حس رو به خودت تزریق می کنی
و ثانیا یهو که وسط خیابون می بینی داری یه آواز رو زمزمه می کنی
می تونی باور کنی که از درونت اون آهنگ رو استشنکاف ( این باب رو خودم الان اختراع کردم،‌درستش چیه؟ ) کردی
و اون آهنگه از درونت برخواسته...

تو این نظرسنجی برنامه ی جوونی آزاد رادیو به عنوان بهترین برنامه انتخاب شده،

این واقعا غم انگیزه که برنامه ای که انقدر لوسه که گوشت تن آدم آب می شه وقتی تو تاکسی می شنودش،
این همه طرفدار داره.

4/03/2008

به یک کارگر ساده ولی خرشانس، جهت رفرش کردن سایت سفارت آمریکا در قبرس
به منظور اخذ وقت سفارت که در جیک ثانیه باز و در ایکی ثانیه بعد پر می شود،
نیازمندیم.


با ما با شماره تلفن
۲۰۴۰۰۰۱
۲۰۴۰۰۰۲
۲۰۴۰۰۰۳
الی ۹۹۹۹ تماس بگیرید.

4/02/2008

من از بودن نمی ترسم
حتی اگر کمی دیر شده باشد.