5/26/2008

الان خوندم که این سعیده هه که دانشکده ی ماست ولی نمی دونم کیه،
امروز صبح پرواز داشته ولی نذاشتن پرواز کنه گفتن بلیط تو کنسل شده و خودشم اصلا نمی دونه چطور همچین چیزی شده.


خوب پس یکی بد شانس تر از منم پیدا شد تو دنیا.
نه اینکه خوشحال باشم که این اتفاق براش افتاده، ولی لااقل حس بهتریه وقتی می بینی فقط تو نیستی که مدام داری بدشانسی می آری.

خلاصه بهتون بگم که امروز هم رفتم سفارت
و التماس و گریه و زاری و طرف قبول نکرد که نکرد.

اولا که من امروز اصلا خودم نمی خواستم برم.
آدمی با غرور بنده رو تصور کنید برای بار سوم به یه منشی سفارت درجه ی سه ی بی سواد رو بندازه؟
اما بنده رو به زور از رختخواب شش صبح کشیدن بیرون
که الا و بلا، بیا برو به ما الهام شده که امروز می دن بهت ویزای قبرس.
( این الهامات غیبی و کمک های غیبی و اینها تو خونه ی ما همین طور موج می زنه،‌فقط یه دیش می خواد که دریافتشون کنه که گویا و خوشبختانه بنده فاقد این دیشم )


رفتم. و گریه هم کردم و یارو قبول نکرد که نکرد.

اما غرض یا قرض یا غرز یا قرذ یا هر کوفت دیگه یی از عرض این مطا لب این بود که
هرگز به یه آدم پایین تر از خودتون رو نندازید
یارو قبول نمی کنه که هیچی، انقدر هم براتون سنگین و گرون و ناراحت کننده می آد که از غصه دق می کنید.

اندر حکایت بی سوادیش بگم که انگلیسی بلد نبود.
من نمی دونم اینجور افراد تو سفارت ها چی کار می کنن.

کاش اونقدر سواد داشت که بیاد وبلاگ من رو بخونه و همین جا کتبا یه فحش جانانه نثارش می کردم.

دیگه خدمتتون عرض کنم که امروز زنگ زدم سفارت ترکیه و گفت هیچ کس نمی تونه وقتش رو به کس دیگه یی بده
چرا که وقت ها اصلا وقتی کنسل می شن آزاد نمی شن.
اینم شکر لااقل دیگه مجبور نیستم به جای اینکه خودکشی کنم برم دنبال یکی که وقت ترکیه داره بگردم.


در این میان چند پیشنهاد دیگه به من شده که در زیر می آرم که شما هم بخندید.

۱- مرجان جوننننننن سال دیگه دوباره اپلای کن. ( پاسخ : ماشاالله مردم چه دل خوشی دارن. )
۲- مرجان جوننن بیا برو دوبی خیلی خوب داره می ده امسال، از هر چهار نفر یه نفر می گیره. ( پاسخ : بیا برو به جای من این درس احتمال مریم رو که من باید پایان ترم بدم تو امتحان بده، لازمه برای زندگیت. )
۳- مرجونننن سرتو بیار از پنجره بیرون، غصه هارو بریز دور به فواره ی هوش بشری بنگر. (پاسخ : چشم خودم همین الان از آزادی تا ضرابخونه زیر دوش بودم )


شما هم اگه پیشنهاداتی دارید با همین پست در پیتی که
I-20
منو باهاش فرستادن و بعد از بیست روز نرسیده و احتمالا تو دریایی جایی غرق شده یا سوار الاغ یا یکی از خرهای مشهور قبرسی داره می آد، سر قبر من بفرستید.

در ادامه هم بگم که این وبلاگ به مدت دو ماه یا دو هزار ماه
آینده، به روز رسانی نخواهد شد.

5/25/2008



je ne < > plus
je ne < > plus
je n'ai meme plue d'<>
je suis < >
je suis < >
comme une < >
sans <>

je ne <>
de vivre <>
ma vie <>
.
.
je < > malade
completement <>
t'arrive <>
tu pars <>

ریجکت شدن یه کیفی می ده،
و ریجکت نشدن ولی امکان گرفتن وقت سفارت تو هیچ جا (‌به علت پر بودن ) و امکان دفر نداشتن هم ماشااله ماشااله مزه ی کیفور کننده ی خودشو می ده.


اینجانب از شدت مستفیض شدن دارم می ترکم دیگه.

5/24/2008

Je ne regrette rien

Non, je ne regrette rien
Edith Piaf

Non, rien de rien,
non, je ne regrette rien!
Ni le bien qu'on m'a fait,
ni le mal;
tout ça m'est bien egal!



Non, rien de rien,
non, je ne regrette rien!
C'est payé,
balayé,
oublié.
Je me fous du passé!



Avec mes souvenirs
j'ai allumé le feu!
Mes chagrins, mes plaisirs,
je n'ai plus besoin d'eux!
Balayés les amours
avec leurs trémolos,
balayer pour toujours!
Je repars à zéro.



Non, rien de rien,
non, je ne regrette rien!
Ni le bien qu'on m'a fait,
ni le mal;
tout ça m'est bien egal!



Non, rien de rien,
non, je ne regrette rien!
Car ma vie,
car me joies
aujourd'hui
ça commence avec toi!

چیزی که شاید از مه چی حرص درآر تر باشه اینه که تو روت در می آن و می گن
قسمت هرچی باشه.

چیزی که مسلمه اینه که من نمی تونم اینجا بمونم.
دلیلش هم ساده ست.
من باید جایی زندگی کنم که وقتی راه می رم تن کسی به تنم نخوره (‌چیزی که ازش نفرت دارم)
یه آقای محترم؟ تو تاکسی دستشو هرجا تونست نذاره کنارم
سه تا آدم خنگ و نفهم،‌ تو تاکسی وقتی ماشین جلوییمون آتیش گرفت و آتیشش همین جوری داشت می اومد به سمتمون،
عین چند تا آدم بیق نشینن منو نگاه کنن و من همه ش جیغ بزنم احمق بهت می گم پیاده شو و یارو بگه اون آتیش گرفته به ما چه.
( اتفاقی که به سلامتی امروز افتاد رو پل کردستان به همت و من در رو در وضعی باز کردم که آتیش رسیده بود زیر پام )
یه جا که گونی تنم نکنم وقتی بیرون می رم
یه جا که تو خیابون که داری راه می ری دو تا ماشین پلیس که یکیشون اون یکیو اسکورت می کنه نایستن که به خاطر عقب بودن روسریم یا ژل زدن به موم سوارم کنن.

می گی پس مردمی که اینجا زندگی می کنن چی ان؟ آدم نیستن؟

نخیر. مردمی که اینجا زندگی می کنن آدم نیستن. گاون. من هم یکیشون . بنده هم گاوم.
آدمی که بذاره هر چی گیرشون اومد بکنن تو پاچه ش، آدم نیست گاوه.
آدمی که بهش ظلم بشه تو هر کوچه و خیابون و اداره و سازمان و مثل سیب زمینی نگاه کنه و بگه من که کاری نمی تونم کنم
آدم نیست گاوه.
ما همه مون یا گاویم، یا خودمون رو زدیم به گاوی که درگیر نشیم.
راسته ما هیچ چی رو نمی تونیم عوض کنیم.
پس بیاید لااقل الکی از این مملکت و وضع فاسدش دفاع نکنید.

یه مورچه اگه دونه ش صد دفه بیفته زمین بازم خم می شه و برش می داره
واسه چی، واسه اینکه امید داره.



ولی من هیچ امیدی به هیچی ندارم. از اولش هم اشتباه کردم.


بدترین حالت تو زندگی می تونه این باشه که نه درست و حسابی به خدا اعتقاد داشته باشی
نه درست و حسابی نداشته باشی.

اونوقت نه می تونی بری خودتو بکشی،
نه می تونی وایستی و صبر داشته باشی و با سختی ها بسازی و کوفت و زهرمار و با چیزای کوچیک خودتو خوشحال کنی.

ولی چیزای کوچیک یه جا دستشون رو می شه.
یه جایی
آدم دیگه نمی تونه ادامه بده.
یهو چشاشو وا می کنه
می بینه زده تو خاکی
و واژگون می شه.


هیچ وقت ما نیستیم که برای زندگیمون تصمیم می گیریم.
هزار و یک فاکتور هست
از ژن های جهش یافته و معیوب گرفته که اگه سه درصد آدمارو مبتلا به یه بیماری می کنن
تو همیشه یکیشون بودی
تا یه خونواده ی مذهبی متعصب
یه دوست پسر آشغال
یه مملکت زباله - آخه این همه کشور این همه جا، چرا ما باید تو این خراب شده دنیا می اومدیم؟ تو ویژه ترین مملکت دنیا
ابنرمال ترین نقطه ی جهان، آنومالی ترین رژیم.
یه مامور رشوه گیر سفارت

هیچ وقت تو نیستی که برای خودت تصمیم می گیری.
این دیگرانن
شرایط و زندگیته که تصمیم می گیره
و ما چی هستیم؟

سیب زمینی.

5/23/2008

تجربه ی من نشون داره می ده
که خدا آدمای بد رو بیشتر از آدمای خوب دوست داره.

هرچی آدم آشغال تو زندگیم دیدم به هر چی خواستن رسیدن.

گفت نمی شه.

من بسیار جوگیرم.

این برنامه ی شباهنگ صدای آمریکا، از زمان آغاز به کارش،
شده رویای زندگی در آمریکا برای من!

توش همه چی پرفکته.
از لونا شاد گرفته که همه براش می میرن،
تا گزارش های فرهنگی که از فعالیت های فرهنگی تو آمریکا پخش می کنه.

همیشه بعدش یه حس خوب دارم
حس می کنم وای هنوز یه جاهایی یه آدمایی دارن زندگی می کنن ( دقت کنید زندگی! نه اون چیزی که ما می کنیم!‌)


می دونم اینم دیگه زیادی اغراق آمیزه...ولی خوب برای اینکه آدم هر شب الهام بگیره برای رویا دیدن، برنامه ی خوبیه...

یه خاصیت خوب من اینه که با اتفاقای کوچولوی خوب
تا عرش می رم و همه ش سرخوشم

و خاصیت بد مقابل اون هم در من اینه که
با یه اتفاق و سختی و ناراحتی کوچیک سقوط می کنم تو زیر زمین از ناراحتی دق می کنم.



پ.ن. الان دارم دق می کنم مثلا
:D

لطفا به عکسی که در زیر آمده هم توجه کنید!

5/22/2008

امروز مدارک بردم سفارت قبرس و گفتن که ویزا تا هشتم جون حاضر نمی شه.

حالا اینارو بذاریم کنار که این مملکت مثل نقل و نبات تعطیل می کنه (‌اشاره به چهارده پونزده هژده خرداد )

اینو بچسبیم که طرف مسئول سفارت قبرس انقدر بی تربیت و بداخلاقه که آدم ندونه فکر می کنه شهروند نمی دونم کدوم کشور جهان اول آریایی زاده ی نازی کوفت و زهرماره.
نه شهروند قبرس که چیزی که توش مشهور خر هاشن.

5/18/2008

نشسته ام درون بخش دل گرفتگی
چرا که مدتیست
کسی ازین شماره های ...۶۶ که در تمام شهر بر تمام خانه ها نوشته اند
برای تخلیه نیامده

انصافا شعری که من تو پست قبل گفتم رو،
مقایسه کنید با این یه بیت :

قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب


خوب من سوسکم رسما.

چرا تمام عمر من
پی نگفته های دیگران
سپرده بهر عشق های پاره می شود؟

و این وجود پر ترانه ام
برای عشق های دیگران
سکوت بی اشاره می شود؟

چرا درین سیاه روز زندگی
که عشق رنگ خود به دوده های چرک خستگی سپرده است،
کسی ز سرزمین وهم من
سوار اسب ابلقی نمی شود؟

اینو الان شیرین عبادی به عنوان یکی از موارد قانون اساسی که مصداق نقض حقوق بشره گفت!

من که شاخ دراوردم انقدر که این قانون خنده داره!



اگه یه زرتشتی که شونصد بچه ی زرتشتی و یک بچه ی مسلمون شده، داره،
بمیره،
تمام داراییش می رسه به اون مسلمونه!

حالا اینم حال کنید،
اگه همه بچه هاش زرتشتی باشن
بعد یه برادرزاده ی مسلمون هم داشته باشه،
می رسه به اون برادر زاده هه!

آیا دوقلو ها می توانند از چنگ پودونگ جان سالم به در ببرند؟

برای یافتن پاسخ به این سوال با ما تماس بگیرید.

5/17/2008

این یه مکالمه ی قدیمی بین من و مجیده.
یعنی تقریبا سالانه ده بار این مکالمه تکرار می شه.
به این مکالمه گوش بسپارید :

ساعت :‌ یه ساعتی بعد از نیمه شب


مرجون :‌ مجید! اگه تو فردا یه امتحان داشتی که هیچی بلد نبودی یه عالمش هم مونده بود
چیکار می کردی؟

مجید :‌ همون کاری که همیشه می کردم. یا کلا درس رو بی خیال می شدم یا اون امتحان رو
و برنامه ریزی می کردم برای امتحانای بعدی که اونارو هم مثل همین امتحان بدم...!

انصافا چه شعر اخلاق گرایانه ای گفتم.
خودم تعجب کردم الان یه لحظه که خوندمش دوباره

ازین تریپاست که نکته ی نغز و آموزنده توش داره
بعد لحنشم درست همینطوره آخه


به هر حال
هنوز من به مسلسل پیش از گرافیک احتیاج دارم.

تو در سراب چشمه ای، که می رود به کوی او
فتاده ای زهی غریق، ببرده یاد روی او

درین سحر که قاصدک، نوید یار می دهد
تو چنگ در همی زنی، بر نجات،‌ سوی او

5/16/2008

کی اعصاب داره گرافیک بخونه؟


آخه مرجون
نونت نبود
آبت نبود
این چی بود برداشتی تو آخه


اسلحه لطفا!


این سریال شهریار هم قسمت آخر گندش درومد خدایی.
آخه پیرمرد سر پیری یه خطایی کرده
اینا چرا گیر دادن.


اصلا آدم پیر می شه حرفاش که اعتبار ندارن
حالا من گفته باشم از الان
من پیر شدم دیگه وبلاگم رو نخونید
اصلا انعکاس عقاید مرجون نیست

5/14/2008

پاشو
پاشو
پاشو بچه جون

برو
برو
بازم به میدون


امید
نذار بمیره

غم جای اونو بگیره.


-----


من و مجید همه ش این روزا کلاه قرمزی گوش می دیم! خیلی هم قشنگه تازه
اون موقع بچه بودیم نمی فهمیدیم. الان تازه می فهمیم.

5/13/2008

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

افسردگیٍ بعد از به نتیجه رسیدنٍ پروژه ی کارشناسی.

افسردگی بعد از پایان امتحانات.

افسردگی پس از گرفتن پذیرش.

افسردگی بعد از زایمان.

افسردگی بعد از عاشق شدن.

افسردگی بعد از ازدواج.

افسردگی بعد از دانشگاه قبول شدن.

افسردگی بعد از تموم کردن یه کد خفن.

افسردگی بعد از جشن تولد.

افسردگی بعد از پارتی.

افسردگی بعد از بیرون رفتن با رفقا.

افسردگی بعد از یه تماس تلفنی.

افسردگی بعد از رسیدن به امریکا.

افسردگی بعد از کشف شدن و تموم شدن شهر جدید.

افسردگی بعد از کشف دانشگاه.


افسردگی بعد از از دست دادن تمام امید های کوچولو.

5/10/2008

کاشف به عمل اومده که بچه خواهر بنده هنوز دنیا نیومده،
براش کتاب داستان می خونن


آقا ما حق داریم حسودیمون شه یا نه؟
بیست و یک سالمون شد، نشد یکی بهمون یه دیکته بگه!

ببین کتاب نخوندن برام انقده باهوش شدم،
کتاب خونده بودن دیگه لابد نیوتن شده بودم!


امضا :‌ ته اعتماد به نفس!


پ.ن. از تمامی متولدین سال های شصت تا شصت و پنج دعوت می کنم که با خوندن این نوشته و یاد آوردن
توجه مضاعفی که در سنین ۰ تا ۴ سالگی از طرف والدینشون به اونها شده،
سه بار همه با هم سرشونو به دیوار بکوبن!

یکی از لذت های دنیا اینه که یه پیاده روی دراز رو
آدم بیفته پشت سر دو تا پسر بچه ی هشت نه ساله و حرفهاشونو گوش کنه.

بامزه ش به اینه که همه ی جمله هاشون با این شروع می شه :‌‌ به مامانم نگوها فلان روز...

( البته این دو تا می تونن دختر بچه باشن ولی چون من خودم دختر بچه ام و می دونم دختر بچه ها چی می گن به هم،
کیفش به اینه برام که این دوتا پسر بچه باشن. )

5/09/2008

خیلی وقته که پنجشنبه جمعه ها،
مبتلا به سندرم دلتنگی پنجشنبه جمعه ها نمی شم.


عجیبه که بعضی چیزا برام دارن بی معنی می شن
و خیلی چیزها یک دست و شبیه به نظرم می رسن.

مثلا تمام ساعات شبانه روز برام یه معنی رو دارن،
تمام روزهای هفته یه معنی رو دارن،
تمام روزهای سال،
تمام فصل ها،
و تمام روزهایی از گذشته.

5/07/2008


interviewer : Si vous donniez un conseil à une femme ? ( if you were to give an advice to a woman ? )

Edith Piaf : Aimer. ( To Love )

Interviewer : A une jeune fille ? ( to a young girl? )

Edith Piaf : Aimer. ( To Love )

Interviewer : A un enfant ? ( to a child ? )

Edith Piaf : Aimer. (To Love )

5/04/2008


hey Jesse, Me & You.

5/03/2008


You said there would be warm love in springtime
That is when you started to be cold
I never dreamed you'd leave in summer
But now I find myself all alone.

5/01/2008

و اما هم اکنون ای میلی از کامپر پیپل دریافت نمودیم به شرح زیر


you were voted 'better hair' than Niousha Boland



انقدر با دیدن این شرمنده شدم که خواستم همین جا،
به واسطه ی این تریبون
این مقایسه رو شدیدا تکذیب و تنبیه و تکریه کنم و
از نیوشای عزیز عذرخواهی کنم
و بگم داداش
عالم و آدم جمع شن
به پای موهای کمند تو نمی رسن!

چاکریم رفیق!

The Color Purple

دیدم.

نکته ی اول اینه که من با تمام فیلمایی که نقش اولشون یه زن ستم دیده است
شدیدا ارتباط قلبی برقرار می کنم
بعدش هم واسه خودم و تمام زن های دنیا اشک می ریزم

ولی حالا این وسط یه زنه بود به نام سوفیا
که نقششو آپرای مشهور بازی می کرد
بگذریم که تهش چی سرش اومد
ولی اولاش شاهکار بود، دقیقا هرکس حرف مفت می زد با یک مشت حالشو جا می آورد.
(البته آخرش یکی ازین مشت ها حال خودشو جا آورد )

ولی کیف می داد مشت هاش!