11/30/2008

یه روز برای بچه م تعریف می کنم که چطور تو مملکتمون مورد ظلم و ستم بودیم و مجبور شدیم فرار کنیم
یه روز بهش می گم که چقدر دلم می خواست برگردم
ولی هیچی تو اون خراب شده تغییر نمی کرد که بتونم برگردم.

یه روز بهش می گم که اون آشغالا چطور مامانمو ازم گرفتن.



رفتیم با میشل مسافرت تعطیلات رو.

پنجشنبه راه افتادیم و پنجشنبه عصر رسیدیم خونه ی دوست میشل تو سن لآندرو
و خوب کلی شام و هله هوله خوردیم و فرداش رفتیم پالو آلتو
و دیروز هم یه کم رفتیم سان فرانسیسکو و برگشتیم

نمی دونم چرا از دیشب که اومدیم تا الان شدیدا دلتنگ و ناراحتم.
دیشب یک عالمه خواب ایران و آدمای جورواجور دیدم.

شاید به این ربط داشت که اون جایی که رفتیم تو سان فرانسیسکو
شدیدا شبیه منطقه دوازده و خیابون فردوسی و خیابون جمهوری و خیابون هدایت و انقلاب و اون تیککه های اینجوریش بود.

هوا هم شدیدا آفتابی بود دیروز تو سن فرانسیسکو. درست شبیه یک روز اسفند ماه تو تهران.

دلم گرفته.
هم می دونم چرا.
هم نمی دونم چرا.


11/26/2008

خدمت شما عرض شود که اینجا بالاخره بارون بارید

و داره می باره هنوز


ولی اینجانب از باران خوشی ندارم
چرا که موجبات افسردگی اینجانب را فراهم می آورد

شاعر میفرماد
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده


شاعر کچل است.

11/24/2008


واقعیت اینه که من شدیدا به مجرد بودن معتادم

یعنی اصلا نمی تونم بیشتر از یه هفته تو یه رابطه بمونم
علتش هم خیلی چیزای مختلفیه.

یکیش اینه که همونجور که حوصله م از همه چیز زود سر می ره،
از یه آدم هم حوصله م زود سر می ره اگه آدم خیلی معمولی و روزمره یی باشه. منظورم اینه که اهل هیچ خوشگذرونی ای نباشه و اینا.
یکی دیگه ش هم اینه که مجرد بودن واقعا دردسرش کمتره
لازم نیست هی فکر کنی رابطه ت داره کجا می ره و فلان و بهمان
صرفا مجردی

بعدش هم اینکه کسی نیست بگه کجا رفتی
کجا اومدی
خندیدی
نخندیدی

موهاتو کوتاه نکن من ناراحت می شم
بلند نخند ناراحت می شم

خوب راستش من واسه همین ترجیح می دم نباشم با کسی.

بعدشم این که آدم واسه کسی تب می کنه که واسش بمیره
تو این دوره زمونه هم کسی پیدا نمی شه که واسه آدم بمیره
در نتیجه اینجانب هم برا کسی تب نمی کنم!


من واقعا سالهای سال نبودم با کسی
خداییش هم دارم می گم
حالم از اونایی که همه ش تو رابطه بودن بهتر نبوده باشه، بدتر نبوده هیچوقت

مجردی دنیای خوبیه...
خیلی خوب.


11/21/2008

می خوام یه کم خودم باشم
مثل جوجه یی که از زیر قفس در می آد
از قید و بند تمام چیزایی که دست و پام رو بسته بودن رها شم

همیشه تورو به خاطر اینکه اینجور بودی
هم تحسین می کردم
هم سرزنش.

الان ولی تو از دور مدتی بود که به نظرم خوشبخت می رسیدی
من می خوام خوشبخت باشم

همین چند صباحی که زنده ام.


آدم گاهی تو زندگیش می دونه داره اشتباه می کنه ها
دلش می گه
دور و وریاش می گن

ولی باز مرتکب می شه اشتباهشو


شاید مهم اینه که بتونه سریع جبران کنه.
جلوی اشتباهشو بگیره...
نذاره هزینه بر تر بشه...

11/17/2008

امروز رفتم مدرسه

درس هم خوندم

کلا وقتی مدرسه می رم حالم بهتره
چون دوستامو می بینم

حرف می زنم

صدای دیگرانو می شنوم
زنده ام لپ کلام


کلا وقتی می رم بیرون تازه می فهمم چقدر خوشبختم که اینجام

همه چی عالیه.



راستی این ویدیویی که پست قبلی گذاشتم آهنگیه که مجید خیلی دوست می داشت
منم الان که تو لس آنجلسم و می بینمش حال می کنم حسابی
واقعا دختر ایرونی یه چیز دیگه ست
اینو از وقتی اینجا اومدم درک کردم!


امشب جزء اون شباست که بریدم و می خوام برگردم دیگه

درسته که اینجا عالیه و شادیم و خوشبختیم و توپپه
ولی اینجا خالیه!


ولی نکته ش اینه که من سرم بره برنمی گردم به اون شکنجه گاه!


اینجا خالیه خالیه خالیه
کاش بتونم توضیح بدم

از صبح
نه یعنی از دیروز صبح

تو خونه ام

فقط خودم با خودم

صدای خودم رو فقط می تونم بشنوم

هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم


خوب اینا یعنی چی؟
یعنی اینجا مامان نداره
مجید نداره
کوروش نداره
بابا
بابک

نه این لیست من ادامه نداره واقعا

ولی همینا مگه کم بودن؟

اون همه سر وصدا تو خونه...وقتی از بیرون می اومدم...


اینجا...
خودم و خودم و خودم و خودم و خودم و خودم


هرچقدر هم که صدای آهنگ رو زیاد کنم.



من حالم بده می خوام زار بزنم
من مامانمو می خوام.




آقا اینجانب مرجون سیزده
متولد اکباتان
ریشه زده در آغمیون

بدین وسیله
بازگشت خود را از وطن
به ایالات متحده
اعلام

و میلاد با سعادت این سوغاتی عظیم را
به هموطنان اوباما دوست تقدیم می دارم.


وبلاگ جدیدم به مدرسه خوش آمدی.


11/15/2008

نمی دونم قراره اینجا چه مدلی بنویسم

اینه که هنوز معطلیم ما داداش

11/05/2008


دلیل اینکه دوباره اومدم بنویسم اینه که
هر دوره یی از زندگیم که ازش نوشته یی ندارم پشیمونم.
یعنی که آدم بهتره یه ردی از خودش جا بذاره


و اما

اینجا شبه
و اونجا صبحه

و من دلم می خواد یه روز دوباره سوار هواپیما شم و اونجا هم صبح باشه و اینجا هم صبح باشه
و اینجا اونجا باشه و اونجا اینجا

ولی واقعیت اینه که من اینجارو دوست دارم
و واقعیت اینه که دلم برای اونجا تنگ شده

و همه ی اینا نشون می ده که من درونم یه ملغمه ای از خواستن و نخواستن ساختم
و مدام دارم مسئله حل می کنم.