موهامو دیروز مقابل آینه کوتاه نمودم
و بسی خوشحال شدم
باورم نمی شد که نصف بحران شخصیتیم به خاطر موی بلندم بوده باشه
عجب زجری بود خدا وکیلی
اولین تجربه ی موی بلندم در زندگی
کند ترین تجربه بود
احساس می کنم جوون شدم کلی
دیشب هم یک عالمه رقصیدم
باور کنید تاثیر وودکا نبود
تاثیر این مو کوتاه کردنه بود
امروز هم رفتم جیم
و کلا تیریپ شدم کلی
خوشگل و اینا
ولی حتی پسربازی هم برام بورینگ شده کاملا.
دلم یک کانسپت جدید در زندگی می خواد.
غیر از سیاست و موسیقی و نقاشی و درس و سکس و پسر
یه مقوله ی جدید که هنوز دست مالی نشده باشه.
نمی دونم چرا انقدر همه چی زود برای من بورینگ می شه.
12/29/2008
هیچ تصوری ندارم که دیدن جای خالیم چقدر سخته برای مامان و بابام.
من اگه جاشون بودم خیلی برام سخت بود.
فکر کن
من دیگه تو اتاقم نباشم
تو آشپزخونه
رو کاناپه
پهلوی مامان
پس من کجام؟
چقدر مامان و بابام گناه دارن...
کاش زودتر همگی دور هم باشیم دوباره...
12/28/2008
بدترین نکته اینه که اینجا که روزه ایران شبه.
بعد من معمولا ساعت دوی ظهر اینا به سرم می زنه بزنگم ایران
که الردی خیلی دیره تو ایران
الان هم دلم می خواد بزنگم
که با داداشی و آبجی و مامی و بابی بچتم
ولی دریغا که هم اکنون در خوابند.
من تازگیا فهمیدم که همه ی دوستام هر روز می زنگن ایران و گزارش روزانه شون رو تقدیم به مامی جانشان می کنند.
شکر خدا که بنده ازین گزارش روزانه تحویل دادن معاف بوده و هفته یی یک بار با مامی صحبت می کنم.
تجربه م هم نشون می ده که هرچی آدم بیشتر با ایران صحبت کنه بیشتر دلش تنگ می شه
فلذا من از وضعیت جاری کنونی که دوری و دوستی می باشد بسیار ابراز رضایت می کنم
مامی جان هم انشاالله در تابستان تشریف آورده و گزارش روزانه رو خود با چشم خود مشاهده خواهند فرمود.
در تمام زندگیم یادم نمی آد تعطیلاتی بوده باشه که من ازش بهره یی برده باشم
از پنجشنبه جمعه ها گرفته تا تعطیل رسمی ها و نوروز و کوفت و زهرمار
من فوق تخصص اتلاف وقت در زمان تعطیلی
و سگ دو زدن در زمان بازگشایی محل کار رو دارم
الان هرچی دارم تلاش می کنم بشینم سر یکی از هزار تا کاری که دارم، نمی تونم
دلم می خواد دانشگاه باز شه دیگه
من از تعطیلی بدم می آد همچون همیشه!
12/26/2008
چی بودم چی شدم چی خواهم شد
خیلی زندگی باحالیه.
ولی قشنگ دارم بزرگ می شم
و قشنگ دارم مرد تر و مردتر می شم
جنگنده
سمج
ضد ضربه.
12/23/2008
delam baraa aabjie naazam tang shode.
delam mikhaad baghalam kone. bege : "booye bachehaaro midi to nini..!"
man ke booye bachehaaro midam, cheraa enghad baayad bejangam modaam? vali faghat yekam moonde. faghat yekam....
12/17/2008
12/12/2008
ازین تیریپ که تو آسانسو یارو می آد ده ثانیه سایلنته
بعد یه جمله ی رندومی بهت می گه که صرفا یه چیز بگه که یه چیز گفته باشه خوشم می آد
یه باحالیش هم اینه که من کلا لیسنینگ خارج از کانتکستم افتضاست
یعنی اگه ندونم یارو قراره چی بگه عمرا نمی فهمم چی گفته
و معمولا هاج و واج نگاشون می کنم یا می گم
yes yes
گاهی هم اونا باتعجب نگام می کنن
چون احتمالا جوابش یس و نو نبوده اصلا!
12/11/2008
آقا مرامی
ما چه جور دلمون اومد مامان باباهامونو بذاریم و پاشیم بیایم اینجا؟
اندر حکایت اسم این وبلاگ هم بگم که مربوط به این آهنگه زیره
که آخرین اس ام اسی بود که مجید بهم زد و من پقی زدم زیر گریه تو تاکسی.
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم....
خدمت شما عرض شود که الان زنگ زدم به آزاده
و دیدم که بر نمی داره
و پیغام گذاشتم که آقاجون اگه تا یه ربع دیگه یعنی یه ربع به یازده زنگ زدی بزن اگه نه دارم می رم بخوابم
بنده خدا اس ام اس زده که :
من خودم خواب بودم الان که زنگ زدی. آخه اینجا دوازده و ربعه ساعت.
بله.
به این می گن از تبعات زندگی در کشوری که شونصد تا ساعت مختلف داره.
من نمی دونم هواپیماهاشون چرا زرت و زرت تصادف نمی کنن اینا.
آزاده جان
خیلی شرمنده خلاصه!
ای خداااااااااااا
این پینک فلویده که تو این صفحه است شده رنک یک دوباره تو زندگیم
واقعا پینک فلوید شاهکاره
هر چند ماه هم که بذاریش کنار
دوباره برمی گردی بهش
از ده سال پیش تا الان.
همیشه حال داده همیشه.
بعد یه سری آدم ازگل می آن می گن ماندگار بودن برای آثار هنری معنی نداره
نظر شخصیه.
بابا
این ماندگاره دیگه.
چیه پس این.
وایییییییییییییی
که من تو این ماه از سال
فقط خونه ی مامان بزرگم سیر می کنم.
پریروز تو لب چشامو بستم و یه پنجشنبه شب رو تجسم کردم که با مامان و بابا رفتیم خونشون
و من از پله ها می رم بالا و ناک می کنم رو درشون و درو باز می کنم
خونشون با نور کمی روشنه و دیوارا حاله ی زرد دادن به فضاش
آبابا داد می زنه کیمدی و بلند می شه می آد سمت راهرو
یه لبخند می زنه و می آد سمتم و بازی در می آره سر دست دادن
و سمت چپم رو نگاه می کنم می بینم آبا تو آشپزخونه داره چیزی می خوره یا ظرف می شوره یا چای می ریزه برای خودش
و آبابا می گه :
پس ته گلمیسن؟
اوبیریلر هانی؟
و من می گم
نه تنها نیستم دارن می آن
و آبابا می گه:
بابان دا گلیر؟
و من می گم
آره بابام داره ماشینو پارک می کنه الان می آن
و آبا می گه:
شام یمیسیز؟
و من می گم:
.
.
.
من خیلی خوشحالم که اینه رشته م
و کاری که دارم انجام می دم رو خیلی دوست دارم
دانشگاهم رو کلی دوست دارم...
و قشنگ خیلی وقتها که دارم تو راهروی دانشکده راه می رم شدیدا احساس می کنم که خوشبختم.
اینجا که می آد آدم کاملا دیدش به درس عوض می شه
من که کاملا کن فیکن شدم.
قشنگ عشق درس و اینا شدم از وقتی اومدم
به کلی تاپیک علمی علاقه مند شدم
کلی با سیستم ریسرچ و ایناشون دارم حال می کنم
و کلا هم به نظرم خیلی تیریپ درس ها عوض شده وخیلی لذت بخش تره درس های گرجوایت
و امتحان های اپن بوک و کلا کلا کلا سیستم آکادمیکشون خیلی شاهکارتر از ایرانه.
بعدم اینکه خیلی سیستم کوآرتری دانشگاه ما حال می ده.
اصلا بهت اجازه نمی ده کسل بشی.
تا چشم رو هم می زاری کوآرتر تموم شده کورس های جدید بر می داری و همه چیز نو می شه
یعنی خداست این سیستم برای آدمای تنوع طلبی مثل من
من که روحم تازه شده!
12/09/2008
راستی من دارم با این نتیجه می رسم که اصلا آدم تنها بمونی نیستم
یعنی شدیدا طرفدار قبیله یی زندگی کردنم
(وای که این پینک فلویده چقدر داره حال می ده این چند روزه...بعده چند وقت...عاشقتممممممممممم آقای پینک...*)
بعد اینکه من قبیله یی فقط می تونم دووم بیارم باعث می شه مجبور شم ازدواج کنم
و اینکه مجبور شم ازدواج کنم یه روز واقعا با طبیعت آشغال سینوسی من که بچه مو طبق نظر تو ظرف دو هفته می ذارم دم در خونه م (به علت تکراری شدنش ) اصلا سازگار نیست.
بعدش هم فکر کردم که اولاخ تو اصلا لیاقتت در همینه که یکیو بیارن دیده و ندیده بگن این شوهرته باید باهاش زندگی کنی.
بعدم یاد نوت بوک افتادم الان.
و این که من انقدر بزدلم که اگه جای دختره بودم حتما به خاطر مامان بابام با اون پسر دومیه ازدواج می کردم.
بعدش هم فکر کردم که پسر اولیه کو اصلا که حالا دارم سنگ پسر دومیه رو به سینه می زنم؟
بعد هم باز به این نتیجه رسیدم که عشق و عاشقی و اینا برای کتاباست که ما بخوانیم و لذت ببریم.
بشنو و باور نکن.
خدایی.
هرکی این فیلما رو می بینه. باخودش می گه خدا چی می شد من یه آدم به این باحالی می دیدم که انقدر عاشق و پایه بود و با هم همه جور باحال بازی ای در میاوردیم؟ بعدم همه تو دلشون می گن:
من به این باحالی واقعا چقدر حروم شدم که تو دنیا آدمی مثل من نیست!
بعد من نمی دونم چه جوریه ماجرا که همه ی آدمای دنیا باحال و عاشق پیشه ان
و هیچ آدمی تو دنیا نیست که باحال و عاشق پیشه باشه.
واقعا چه طور ممکنه؟
یکی بیاد منو بگیره!
*جریان اون آقای پینک هم اینه که مجید همواره پنیک فلوید رو آقای پینک خطاب می کرد. می گفت یادش بخیر من و آقای پینک با هم این آهنگارو ساختیم.
منم که کشته مرده ی دلقک بازی های مجید، با هر حرف با مزه و بی مزه ییش غش و ضعف می کردم!
نت فلیکس عضو شدم
و فعلا یه فیلم دیدم
the notebook
که اونقدرا هم باحال نبود به نظرم.
ولی با سیستم نت فلیکس حال می کنم و هیجان زده ام.
برای ترم دیگه هم تو دانشگاه بالروم دنسینگ ثبت نام کردم.
بله. اینجا جا برای باحال بازی خیلیه.
دیروز هم رفتم خونه ی داداش جان موندم تا امروز و حالم کلی بهتر شد که داداش و زنداداشم رو دیدم.
کلا هم اگه این یه امتحان کذایی رو بدم براتون وسط چارراه لزگی می رقصم.
خیلی هم مخلصیم و بچه باحالیم.
برای کسب اطلاعات بیشتر با صد و هیژده تماس بگیرید.
12/08/2008
12/07/2008
من نمی دونم زورکی اومدن و نیومدن یعنی چی.
من فقط می دونم اگه ایران یه سری از مشکلات رو نداشت خوب می موندم ایران.
الانم می دونم که هیچ چیزی تو ایران ندارم که دلم بخوادش.
جز خونواده .
که واقعا چیز کمی نیست.
من قبل ازین که بیام اینجا ماکسیمم زمانی که دور بودم از خونواده م شاید یه هفته هم نبوده باشه.
برای همین اینقدر سختمه.
من عادت کرده بودم که خونه شلوغ باشه سروصدا مامان بابا مریم بابک و مجید
عادت کرده بودم حرف بزنم
تو گروه زندگی کنم
اینکه آدم تنها و مستقل زندگی کنه یه عالمه هم خوبی داره.
ولی خوب درد تنهایی رو هم داره.
من همچنان معتقدم همه چیز یر به یر شده اینجا.
منظورم خوبی های اینجا در ازای خوبی داشتن خونواده است.
و خوب نه تنها یر به یر بلکه مقدار قابل توجهی هم به نفع اینجا.
یعنی اگه خونواده مو برداری بیاری اینجا،
من دیگه تو ایران چیزی ندارم که واسه خاطرش برگردم.
دلم می خواد هر از سالی یه باری برم یه چرخی تو خیابونایی که توش خاطره دارم بزنم
ولی نه چیز بیشتری
اینکه می گم ما بیرون شدیم صرفا یعنی اینکه اگه یه شرایط تو ایران حاکم نبود
خوب من پا نمی شدم بیام اینجا
چون وزنه ی با خونواده بودنم همیشه سنگینی می کرد
علی ای حال
من مامانمو می خوام!
شاید چون اینجا واقعا کسی نیست که بغلم کنه.
حتی هیچ کدوم از دوستای دانشگاهم و دبیرستانم دورو ورم نیستن.
یکی که بتونم باهاش حرفی به غیر از خوبی ؟ چه خبر؟ پروژه چی شد؟ ددلاین کیه؟ بزنم.
خوب معلومه که همه مون با یه عالمه امید اومدیم اینجا.
اینکه وضعمون خوب شه و شاید خونواده هامونو یه روز بیاریم پهلومون
یا اینکه جوونیرو اینجا باشیم بلکه یه روز وضع تو ایران اصلاح شه و بتونیم برگردیم
و هزار جور تئوری دیگه
به هر حال من خوشحالم که اینجام.
افسردگیم رو هم اصلا گردن اینجا بودنم نمیندازم
من تهران هم که بودم صد برابر این افسرده بودم.
کلا کرم از خود درخته.
حالم ازین روزای کوتاه و شبای طولانی داره به هم می خوره...
داره افسرده م می کنه این شرایط روز و شب.
تو تهرانم که بودم این موقع سال له می شدم همیشه.
فرق افسردگی تو تهران با افسردگی اینجا اینه که
تو تهران آدم وقتی افسرده می شد راه چاره رو تو هیچی نمی دید
ولی اینجا یه امیدی هست
این امید که آدم یه روز دوباره خونواده شو ببینه.
یعنی آدم این افسردگی های نهیلیستیک رو می تونه راحت گردن دوری از خونه و اینا بندازه.
ولی من واقعا افسرده ام... و مدام گریه می کنم...
12/06/2008
من کم کم دارم راجع به خودم درک می کنم که من شدیدا به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جا وابسته نمی شم هرگز
و این ژن وابسته شدن هرچی که هست تو من وجود نداره
و فکر کنم این اصلا دور و وریامو خوشحال نکنه.
و گاهی ناخواسته به خاطر این خاصیتم دیگرانو ناراحت هم می کنم.
ولی من واقعا ازین جهان رسته شدم مدتهاست...
از وقتی چند تا اتفاق بد پشت سر هم تو زندگیم افتاد
تصمیم گرفتم که رها شم از همه چیز
و همچین رها شدم حالا که دیگه خودم از خودم شرمنده می شم گاهی...
و دلم می خواد یک کم لااقل بتونم وابسته شم
به کسی
چیزی
جایی
...
12/04/2008
آقا من معتقدم که کار جوهر زندگیه.
من کارمو دوست دارم. کار نباشه انگیزه برا زندگی نمی مونه.
با این جماعتی هم که استرس دارن واسه کاراشون همه ش، مشکل دارم.
من خیلی خوب با کار کنار اومدم. دوستمه. رفیقمه.
بخشی از زندگیمه. یه سوالی که همیشه با مخالفین کار و دائم المسترسین مطرح می کنم همیشه اینه که اگه کار نداشتید می خواستید چی کار کنید؟
از لحاظ علمی این سوالم خیلی پیچیده است.
به هر حال.
این زبان درازی هارو کردم تا از شما دعوت کنم به بخش بعدی برنامه ها توجه کنید.
12/03/2008
آقا من انقدر غذا و هله هوله و آشپزی دوست دارم که اصلا نمی تونم به رژیم فکر کنم
آخه نامردا
می خواید این تنها دلخوشی
این یار قدیمی
این طعم دلپذیر و مزه های جورواجور
رو ازم بگیرید؟
ولی قابل توجه اینه که من زیادی دارم زیادی می خورم اینجا
یعنی تو فرض کن
من برداشتم غم دوری و تنهایی و غربت که بر نمی تابم
رو با غذا جبران می کنم همه ش
ولی فقط فکرش رو کنید که چه غذاهایی می پزم
شدیدا حال می کنم با آشپزی خودم
واقعا دستپختم از مامانم بهتره حتی
بله.
از عمه لعیای مشهور دستپختم بهتره.
حالا آخر سر این دکترا رو می گیرم و می رم تو وست وود یه رستوران ایرانی می زنم.
دکترا رو هم می زنم رو سردر رستورانم که ملت حالشو ببرن. برا بچه هاشونم درس عبرت شه
که سه هزار تا سه هزار تا نفرستنشون یو سی ال ای
دلم هیجان می خواد
شاید باید برم چند تا دوست آندرگرد پیدا کنم!
این گرد استیودنتا که همشون مامان بزرگن
پست پویا رو خوندم که گفته بود تو تی تایمشون همه ی ایرانیا جمع می شن یه ور حرف می زنن بقیه هم باهم
بعد این واقعا فاجعه است
چون تو دانشکده ی ما هم همچین ایونتی هست و همین اتفاق می افته توش همیشه
حالا جنبه های باکلاسیش مثل تبادل فرهنگی و این چیزا رو بذار کنار
فقط اینو بچسب که
تو اگه تو تی تایم از یه پسر خارجی خوشت اومده باشه و اونم ازت خوشش اومده باشه و دلش بخواد بیاد دوکلمه حرف بزنین
هردوتون باید برید خودکشی کنید
چون عمرا امکانش وجود نداره!
چون جمع ایرانیا بلعیدنت اون تو و دارید شاپ شاپ فارسی حرف می زنید با هم!
مدام با جماعت ایرانی بلعیده می شه آدم
هرجا که می ره!
12/01/2008
دلم چند تا حرکت می خواد
یکی عکاسی
یکی هم خوندن یه رمان درست حسابی
احساس می کنم که دارم به آرامش درونیم بر می گردم که همچین هوس هایی کردم
رمان
رمان
خیلی دلم می خواد
و شاید یه فیلم خیلی خیلی خوب
و قرمه سبزی
و دلم می خواد موهامو رنگ کرده و کوتاه کنم
و همچنین ابروهامو باریک
کی می دونه
شاید همین هفته همه ی این کارارو کردم.
ازون هوس های تینیجریمن اینا
شونزده هفده سالگی خیلی ازین کارا می کردم
هر ماه یک بار یک تغییر اساسی
الان؟
شدم مثل این پیر دخترا که می ترسن موهاشونو کوتاه کنن
می خوام خودم بشم
می خوام خوشحال باشم
واسه خودم زندگی کنم دوباره