1/31/2009

F-1 Handbook.

Most F-1 students can travel to Canada, Mexico and certain Caribbean nations with a
valid/unexpired passport, an I-20 with a valid, unexpired page 3 travel authorization signature and an
EXPIRED F-1 visa stamp in their passport (does not apply to citizens of Cuba, Iran, North Korea,
Sudan and Syria)

1/25/2009

جای شما خالی امروز خونه ی هم اتاقی سابقم مهمون بودم.

هم اتاقی اینجانب سوریه ای بود و درین مهمونی هم هرچی عرب و خاورمیانه ای دستش اومده بود دعوت کرده بود.

ولی خیلی خوش گذشت.
تقریبا ده تا تروریست بودیم که دور هم جمع شده بودیم.
یکی از یکی تروریست تر.
سوریه و فلسطین و ایران و پاکستان و افغانستان و ترکیه.

خلاصه یه خاورمیانه تشکیل داده بودیم واسه خودمون.

غذای عربی داد خوردیم که شاهکار بود.
واقعا غذاشون خوشمزه است.

همه ی دختر ها جز من و دختر فلسطینیه و یه دختر ایرانی دیگه محجبه بودن.


نگفتم بهتون؟ قراره با یه پاکستانی ریشو ازدواج کنم.
به سلامتی.

علت اینکه اینقدر زیاد می خورم اینه که می خوام مدام به خودم ریووارد بدم.

این کودک درون لعنتی فقط شیرینی می خواد.
می گه تو همه ش از من کار می کشی باید بهم خوردنی بدی پس.

خیلی پدر سوخته شده.
اولا با یه چیز کوچیک راضی می شد.
تازگیا از صبح تا شب باید شیکمشو پر کنم که راضی شه یه کم کد بزنه و پروژه پیش ببره و این چیزا.


راستی یه حس غریب تخیلی علم دوستانه یی درون من هست که می گه اگه بهم الان خونه و پول و رزیدنسی آمریکا و اینارو بدن بازم گرد اسکول می مونم و دکترا می خونم.
همین علم دوستیمه که نابودم کرده دیگه!

کودک درونم شدیدا دلش فوتبال می خواد.
و جوک ترکی و رشتی و یه آدم باحال که بخندوندش.

1/24/2009

گفت من از دست کسی ناراحت نیستم
از دست خودمه که ناراحتم.


منم که خوب فکر می کنم می بینم ۹۹ درصد مواقع که ناراحتم از دست خودمه که ناراحتم.
همه چیز تقصیر خود آدمه.
این غم انگیزه.

1/23/2009

تو روح فمینیستی که ادعا کنه حتی آخر هفته ها هم دوست پسر نمی خواد!

عرض کنم که دقایقی پیش زلزله ای در لس آنجلس تن مارو نوازش داد
بامزگی اصلیش به این بود که وقوع زلزله همزمان شد با موقعی که من نشستم رو تختم و به دیوار تکیه دادم
یعنی تا به دیوار تکیه دادم ساختمون تکون سختی خورد.


من و یه پسر چینیه مثل اسگل ها به بیرون ساختمون هجوم بردیم ولی فهمیدیم که هیچکس به هیچجاش نبوده که زلزله اومده.

الان با اندکی روحیه ی ضایع شدگی برگشتم اینجا و گفتم شاید با بازگو کردن واقعه اندکی از ضایع شدگیم کم شه.

به هرحال زلزله ی سختی بود...

1/22/2009

امروز حزب ال ترین آدم تو لس آنجلس رو تو اتوبوس دیدم
ریش مشکی مشکی
چندش چندش

پیرهن مردونه و شلوار
مدل ایرون حزب الی.

با یه کیف گنده

مرتیکه وایستاده بود بالاسر من و هی با کیفش می کوبید تو سرم
و همزمان به دوستش راجع به مرحوم بینظیر بوتو توضیح می داد.


منم کیفشو گرفتم هولش دادم اونور
حالشو گرفتم.

آخه اینجور چیزا که مثلا آقا برو اونور کیفت کله مو داره دو شقه می کنه و اینارو
تو انگلیسی نمی دونم چی می شه.
اینجور موقع ها فقط هول می دم و از دست و پا استفاده می کنم.

مثلا وقتی می خوام از اتوبوس پیاده شم یکی صندلی بغلیه
نمی دونم آقا من می خوام پیاده شم برو اونور چی می شه.
برا همین یه پهلو می زنم به طرف پرتش می کنم.

یه بارم ایستگاه من که رسید یارو در عقب رو نزد
هرچی فکر کردم آقا در عقب رو بزن به انگلیسی چی می شه نفهمیدم
برا همین مجبور شدم ایستگاه بعد پیاده شم.


ولی یادم موند که حتما بپرسم آقا درو بزن دستم مونده لای در چی می شه.
چون ممکنه موقعیت ایمرجنسی ای پیش بیاد واسه آدم خدای نکرده آدم بمونه لای در اتوبوس از وسط نصف شه.


چیه؟ فکر کرده بودید اینجا شرکت واحد نداره ، ها؟
شرکت واحد داره خفن.
از میدون آزادیشون راه می افته تا میدون خراسون می ره.
ازون هم بیشتر حتی گاهی.

تو اتوبوس ها هم معمولا یا ایژن یافت می شه
یا هیسپنیک

هیسپنیک ها هم دو نوعن
اونایی که سیبیل دارن
اونایی که سیبیل ندارن.

اونایی که سیبیل ندارن زنن معمولا. و چاقن. و خیلی باحالن
چون خیلی قوی به نظر می رسن
همچین تپل مپلن.


حال کردیدا
تحلیلای من رو خوندید و حسابی با جامعه ی آمریکا آشنا شدید.

آقا بنده هر وقت این جناب آلن دلون رو در فیلمی می بینم
فتبارک الله احسن الخالقین می گم سر هر پلاتی که درش حضور داشته باشه

واقعا خدا چه کردی تو
شاهکار کردی!


خلاصه که امروز لکلیس یا همون اکلیپس آنتونیونی رو دیدم
که یه کم شدیدا فیلم عالی ای بود.

کلا دارم حال می کنم با نقش زن در فیلم های آنتونیونی
به نظرم یارو یه مشاور زن خوب داشته...
وگرنه...
مردها از درک این همه نکته سنجانه ی رفتار و احساسات زن ها عاجزن.

1/21/2009

وقتی یه همچین لینکی رو می خونم

http://www.hra-iran.org/index.php?option=com_content&view=article&id=355:111&catid=26:107&Itemid=161

دیگه اصلا دلم نمی خواد پامو تو اون خراب شده بذارم.

متنفرم.

حتی با خوندن چنین چیزایی گریه م می گیره
فشار عصبی ای که تو ایران بهم وارد شده واقعا سال ها طول می کشه که محو شه
شاید هم هیچوقت اثرات مخربش از روحیه م پاک نشه

انکار نمی کنم که تو زندگی دفعات زیادی وسوسه ی محجبه بودن داشتم.
محجبه یعنی شدیدا محجبه.

علتش هم تو فوران روحیات فمینیستیم می تونید جستجو کنید.

عجیبه که من همیشه سعی کردم از حمیت ها به دور باشم! برای همین فمینیست هارو سرزنش می کنم همیشه
ولی ...
به طرز عجیبی تفکرات و منش های فمینیستی دارم.
نگاه آبجکتیو به جنس مذکر.
نگاه سودجویانه.

اینجا هم که اومدم و یه هم اتاقی سوریه ای داشتم اولش
گاهی شدیدا به رفتارش حسادت می کردم
به محجبه بودنش.


محجبه بودن سخته
ولی عالی.
اویلبل نبودن عالیه.
اینکه به همه نشون بدی که یه زنی و داری دکترا می گیری و محجبه ای و صدتا پسر نمی تونن به اندازه ی تو قدرتمند باشن
و به هیچ پسری احتیاج نداری
یه حس عالیه


تفکرات فمینیستی ای که مامانم تو کله ی من فرو کرده
یه بخشی از وجودم شده
نمی تونم خودم و نگاهم رو اصلاح کنم
فاجعه است گاهی
بخصوص وقتی به این نتیجه می رسم که
با این روحیه محکوم به ترشیدنم
می دونم.

باباجان چرا هرکی ادتون می کنه اکسپت می کنید؟
عقل تو کله تون نیست؟

طرف آی دی ساخته جان اندرسون، بعد عکس دانشکده ی کامپیوتر شریف رو پروفایل پیکچرش کرده.

تا الان پنجاه بار منو اد کرده من ایگنور کردم.
امروز صبح دیگه نزدیک بود ریپورتش کنم

واقعا رو اعصابم می ره
هر ایمیل مزخرف تو میل باکسم رو اعصابمه
بخصوص اگه ازین شر های فیسبوکی باشه.

1/20/2009

من نمی دونم چرا نسبت به اومدن اوباما هیچ حسی ندارم

کلا کمی بدبینم
به نظرم اتفاقای بدی قراره بیفته...

به خصوص برای ایران...

1/19/2009

این لینک رو برای اونایی که اینورن و نود رو ندیدن گذاشتم :

http://kamaan.blogfa.com/post-10.aspx


واقعا فقط می شه گریه کرد برای ایران.
یا برای خودمون شاید؟
نمی دونم.

باید اعتراف کنم که اگه تو ایران بودم سر این ماجرا می شستم زار می زدم
ولی اینجا فقط متاثر شدم
خوب کلا به خاطر همین پاشدم اومدم این طرف

ولی ...

خوب نشستم اینور و دوست دارم اونور هم اوضاع بهتر شه... ولی نمی شه.

عجیبه خیلی

گاهی که دارم حرف می زنم
یهو حس می کنم صدای مریم رو دارم می شنوم


و گاهی هم که می رم جلو آینه و واسه خودم آواز می خونم با ژست های مسخره
احساس می کنم مجید رو دارم تو آینه می بینم

باورم نمی شه چهار ماهی هست که ندیدمتون
گاهی حس می کنم دلم تنگ شده
گاهی هم حس می کنم اانگار همین دیروز دیدمتون

می تونه هر دوتا حس درست باشه
چون وقتی اومدم اینجا و مهدی رو دیدم باز حس می کردم همون دیروزش دیدمش


واقعا چهار ماه عددی نیست.
به اندازه ی عمر یه کوروش کوچولواه که الان دیگه می خنده و عکس العمل نشون می ده.

با اینکه خودم مثل خرس می مونم باید باز هم ازعان کنم که ( اگه ازعان رو اشتباه نوشتم به هیچ کس ربط نداره ) بله می گفتم
باید ازعان کنم که تنی که غیرت داره چربی نگه نمی داره.

بنده هم لابد بی غیرت شدم که انقدر خرس شدم.

خجالت می کشم خلاصه.

1/18/2009

از سر صبح تا حالا دارم تلاش می کنم که ایمیج پراسسینگ کنم با متلب یه چارتا عدد رو از تو یه عکس در بیارم
هیچی پیش نرفتم
گه گیجه هم گرفتم

حالم ازین زبان مسخره ی متلب هم به هم می خوره
شایدم چون از قبلش حالم از متلب به هم می خورد هیچی پیش نرفت

حالم بد بود و بدتر هم شد با این متلب لعنتی
صد تا کار دارم که این تازه یکیشه که انجام هم نشد.

:(((

1/14/2009



من کلی دنبال این آهنگ بودم که بالاخره پیدا شد!




جای مجید خالی...که با هم این آهنگ رو گوش کنیم و قاه قاه بخندیم...


کسی که چشماش یه کمی روشنه ! یه کم شبیه خودمه!

تجربه بهم می گه هیچوقت کاهو رو با چاقوی سیری خورد نکنید.

1/12/2009

چیزی که بیش از همه خجالتم می ده اینه که روزی هفتصد خط کد وب پیج و موبایل اپلیکیشن و کوفت و زهرمار می زنم
ولی دو دیقه نمی رم تمپلیت وبلاگم رو درست کنم که الاینمنت و دیرکشنش راست و از راست به چپ بشه.

شعور در حد تیم ملی.

مطلب دیگه یی که الان به ذهنم رسید اینه که توالت فرنگیم خل شده و واسه خودش سیفون می کشه هر نیم ساعت یه بار.

ابتدا تصور کردم اسهالی چیزیه و چند تا او‌آر اس درون کاسه انداختم
ولی پس از چند روز که در حالش بهبودی ندیدم به گوگل مراجعه کردم و متوجه شدم از تانک به کاسه نشتی داره.

گوگل هم طی اعلامیه ای اعلام کرده که به شدت دنبال منه و من رو به عنوان یک کاربر کالری منفی برای شرکتشون معرفی کرده.
بدین معنا که من انقدر سرچ های چرت و پرت وارد سیستمشون کردم که سیستمشون روانی شده و مثل توالت من هر نیم ساعت سیفون می کشه.

یک مطلب دیگه هم اینه که خانوم گریباخ این ترم استاد بنده است و بنده خدا فقط هفتاد سالشه ولی به زور می تونه حرف بزنه چون هی نفسش در نمی آد.
اگه ایشون رو نمی شناسید فرم نرمال گریباخ رو به یاد بیارید و یا به گوگل مراجعه کنید و بگید من فرستادمتون.
به هر جهت همین جا از منیژه خانوم دعوت می کنم که بیاد به این خانوم یاد بده که چطور در هفتاد سالگی می شود با نرخ هفتاد کلمه در ثانیه پشت تلفن ماجراهای پروین خانوم و ایران خانوم رو برای مامان جان شرح داد بدون اینکه نفس کم آورد.

اگه با منیژه خانوم آشنایی قبلی ندارید، شرمنده ام چون گوگل نمی تونه بهتون کمکی کنه.

الان چند تا مطلب خوندم راجع به دو سه تا مدل که تو سالهای اخیر بر اثر رژیم های وحشتناک مردن.
اسم این بیماری هست
anorexia-nervosa

که آدمایی که بهش مبتلا می شن همه ش نگران هیکل میکل و چاقی و ایناشونن.

که خوب بیشتر دخترا این بیماری رو به طور خفیف دارن!


حالا هی به من بگید چاق.
من فقط از وقتی اومدم ۱۰ پاوند اضافه کردم. فقط ۱۰ پاوند!

----

عرض شود که دیروز گارنیم اوستومه آقاج گوتورمیشدی و لذا شله زرد درست کردم
و بسی خوشمزه شد

الان هنوز هم تو یخچال هست و از دور بهم چشمک می زنه.
ولی مقاومت هم خوب چیزیه گاهی.

1/10/2009



آنچه در تصویر ملاحظه می کنید نمایی از شهر لس آنجلس از پنجره ی خونه ی منه.
اونم ماه کاملیه که امشب دیده می شه.

دلم برای یه شبی که صدای باد از بیرون بیاد تنگ شده
منظورم صدای طوفان نیستا
صدای بادی که درختارو داره تکون می ده
و برگهاشونو به هم می کوبه

1/09/2009

نمی دونم این حس لعنتی تعلق چیه
ولی هر چی که هست وحشتناکه

دروغ گفتم اگه بگم که دلم نمی خواد برگردم
و دروغ گفتم بازم اگه بگم که دلم می خواد برگردم

نمی شه خدا هر دوتاش باهم باشه؟
هم اونجا باشم هم اینجا؟
دو هفته اونجا
دو هفته اینجا مثلا؟

کاش می شد.

1/08/2009

فکرشو کن آدم از دهات پاشه بیات
نت فلیکس رو بندازن جلوش

خوب مثل عقده یی ها همه فیلماشو یه هفته یی می خواد ببینه تموم شن دیگه
مثل قضیه ی اینترنت دانلود کردن مرضیه می مونه در ایران!
بنده خدا اینترنت کچل شده بود انقدر مرضیه دانلودش کرده بود

این استاده که می آد سر کلاس از روش های تقریب سایز اینترنت و تعداد صفحه های تو اینترنت صحبت می کنه،
دلم می خواد ارجاعش بدم به مرضیه
بگم بیا برو ازین بپرس بابا مزمه دستشه که اینترنت چند صفه است و چند کیلوبایته و چندروزه می شه که با دایال آپ دانلود بشه!


در راستای پست اخیر پویا هم عرض شود که دلم برای دختر پسر عمه م بسیار تنگ شده بود دیشب
صحبتیه حالا؟
:))

نکته ی دیگه اینکه من فهمیدم که دوست دارم شوهرم کامپیوترساینتیست باشه حتما
چون واقعا جماعت غیر کامپیوتری به تازگی می رن رو اعصاب وقتی زبون مبارک رو متوجه نمی شن
الانه که میشل بیاد و با لهجه ی مبارک بگه :
نجاد پراست

عجب غلطی کردم این لغت رو به این بشر یاد دادم
صبح تا شب که من پشت سر ایژن ها حرف می زنم می آد می گه
نجاد پراست

بنده خدا نمی دونه که ما علاوه برا ایژن ها،‌از عرب ها، جهود ها، افغانیا، هندیا، انگلیسیا، میانماریا، آفریقاییا، اروپاییا و...
هم بدمون می آد.

تجربه داره بهم نشون می ده که نصف استرس هام همواره به خاطر اینه که می خوام تمام مشکلات دنیارو تنهایی حل کنم

ولی چیزی که اینجا اومدم و دارم تنها زندگی می کنم یاد گرفتم این بوده که
وقتی فکرم مشغول می شه و استرس دارم
بهتره برم با یه دانشجوی سال بالایی مشورت کنم و مشکلم رو در میون بذارم

چندین بار تا الان این سال بالایی ها از مشکلات جدی رها کردنم و موجبات کاهش استرس رو فراهم کردن


فامرهم شورا بینهم!

1/05/2009

الان منهتن رو دیدم
و بعد اومدم تو آی ام دی بی
و فهمیدم زن سابق وودی آلن تو فیلم، مریل استریپه و کلی شوکه شدم
وای یعنی کلی خوشگل بوده این بشر جوون که بوده
اصلا باورم نمی شه هنوزم که این اونه و اون اینه

وودی آلن هم کلا دیوونه بود تو فیلم مثل همیشه
ولی من عاشق تریسی دوست دختر وودی شدم تو فیلم
خیلی خوب بازی کرده بود

فیلمش هم خوب بود در کل کل

اگر چه من عین در حال حاضر عاشق هیچکاکم شدیدا

1/04/2009

دلمه بادمجون هم درست کردم
امشب کولاک کردم کلا

دلمه بادمجونم عمرا به خوبی مامان نشد ولی

آش دوغا درست کردم
کولاااااااک


خیلی خوشمزه است لامسسب!

1/03/2009

یه فیلم از جوونی های آلن دلون دیدم
و فهمیدم این بشر وحشتناک شبیه یه نفره که من کلی هفت هشت روز!!!! در ده روز باقی مانده به ترک ایران
عاشقش بودم!


درود بر آلن دلون!

امروز هوس آش دوغا و شله زرد کردم.
هرکی ندونه فکر می کنه حامله ام.

بعدش هم اومدم آن لاین که طرز پختشونو پیدا کنم که بپزمشون
و با خرواری از غذاهایی که میسشون کردم رو به رو شدم

و له شدم.

الان هم پاورچین رفتم آشپزخونه ی مهدی اینا و نصف شبی مجددا شام خوردم.
نمی دونم از چی ناشی می شه این گرایش من به خوردن در جامعه ی آمریکا
علی ای حال بنده در ناحیه ی باسن و شکم در حال افزایش عرض هستم

حالا تازه می فهمم که چرا خاله ی گرامی من تو عکسای بیست سالگیش مثل من بود ولی تو سی سالگی دیگه باسنش از در رد نمی شد.
به سلامتی و با ادامه ی این وضعیت برنامه نویسی شبانه روزی به زودی باسن بنده هم شبیه به صندلی خواهد شد.

ولی بدبختی اینه که من به هیچ جام نیست این قضیه الان.
فقط دلم می خواد بخورم
غذاهایی که مزه ی مامانو بدن.


دلم برای آبا هم تنگ شده.
کاش لااقل می شد یه زنگی چیزی زد بهشون
قطعه ی دویست و شیش که انقدر خفنه نمی دونم چرا موبایل ندارن لااقل
آبا جان یک کوکو سبزی بپز ما اومدیم
فرنی هم می دونم تو یخچاله و باید روش مربای گل محمدی بریزم
باشه باشه
الان می رم پیش دستی هارو می آرم می چینم برا مامان و بابا
میوه هم می آرم از یخچال
گارپیز هم می بریم و می زنیم تو رگ
راستی تو کجایی فقط
اینو بگو اول؟


بذار یه زنگ بزنم به ۶۴۵۳۴۷۴
شماره تون دیگه این نیست؟
بعدنا شده بود ۶۷۱۳۴۷۴
بعدشم
۶۶۷۱۳۴۷۴

کاش شماره تون همون اولیه می موند
خونتون هم همونجوری
همون شکلی


الان زنگ بزنم به ۶۴۵۳۴۷۴ کی بر می داره؟
تو یا آبابا؟

آبابا که تنبله
لابد رفته دستشویی تو حیاط
تا دو ساعت دیگه هم نمی آد
تو هم شاید بالای نردبون داری برگ مو می چینی

صد تا بوق بخوره هم هیچ کدومتون بر نمی دارید تلفن رو.
چه جوری دلتون اومد مامانمو بذارید و برید هان؟ چه جوری؟

از مصاحبه و اینجور چیزا به این خاطر بدم می آد که حس می کنم
تمام زندگی آدم تو یه لحظه دست یک آدمه.
بخصوص از ویزا به این طرف نسبت به مصاحبه شدن حس گند استرس زایی پیدا کردم.


حالا هم یه جا مصاحبه کردم که واقعا اگه پذیرفته شم زندگیم کلی عوض می شه.
ولی نه دست منه
و نه معیاری که توش مشکل دارم من تقصیر خودمه
امان از جبر جغرافیایی.

1/02/2009

از یه چیز مطمئنم

اینکه حاضرم فقط یکی دو سال بدون مامان ادامه بدم
بعد ازون همه ی موقعیت هام رو فدا می کنم که باهاش باشم
حالا چه اونو بیارم اینجا
چه خودم برگردم.


اگه آدم پولدار شه که مدام مامان و باباش بتونن بیان و برن همه ی مشکلاتش حل می شه
فقط پول پول پول

می خوام زودتر به پول برسم.

1/01/2009

روز به روز تعداد آدم ها و مسائلی که درباره شون کر می کردم
و ذهنمو مشغول می کردن به نحوی
یا اذیتم می کردن
یا به هر صورتی اهمیت داشتن برام
داره کمتر و کمتر می شه.

حس غریبیست بی رگی.

نمی دونم اونایی که دارن باقی می مونن برام در عوض حسم نسبت بهشون داره شدیدتر می شه یا نه؟
به هر جهت اکثر مسائل دارن شوت می شن تو شوتینگ

و بعضی اسم ها و حرف هارو که می شنوم تازگیها
یا عکس آدم هایی رو که می بینم تو فیس بوک
با خودم می گم
اوه مای گاد
من اصلا همچین آدمی رو می شناختم زمانی تو زندگیم؟
یا اصلا فلان ماجرایی هم بوده یه زمانی؟
یا حتی کیس های شدیدتری هم هست که از بازگو کردن تک تکشون معذورم

ولی کلا یعنی خیلی باحال
یعنی مغزم داره پاک می کنه حوادث رو با سرعت نور
حتی حوادث هفته ی پیش
دو هفته پیش
ماه پیش

گاربیج کلینر شدیدا خوب داره کار می کنه
فقط اطلاعات مفید
به روز
و تر و تمیز نگه داری می شن.


این یعنی عالی
حتی اگه روز به روز آدم ایگنورنت تری به نظر برسم.