تمام گذشته برام مثل خواب می مونه
باورم نمی شه که یه روزی تو ایران بودم...
همه ش مثل خوابه.
3/23/2009
3/17/2009
حس کردم الان باید یه پست بذارم اینجا. شاید از سر بیکاری.
یعنی بعد از مدت ها تعداد کارهام به یه دونه رسیده الان. برای همین به این شرایط بیکاری اطلاق می شه.
عرض شود که اینجا شبیه تهران شده. یعنی از دیروز پریروز که جهت تابش آفتاب کاملا بهاری شده، اینجا هم کپی تهران شده.
امروز تقریبا تا ساعت ده و نیم یازده صبح تو یه استیت کانفیوژن بودم. احساس می کردم تو تهرانم ولی قیافه ی آدما عوض شدن.
خیلی حس عجیب و تازه یی بود و بسیار حال کردم با خودم
دیگه عرض کنم که تبدیل به یک نرد واقعی شدم. صبح تا شب تو لب با پروژه های مختلف سرو کله می زنم و به هیچ جام هم نیست
به شرایطی رسیدم که وقتی بیکار می شم حس می کنم شت! یکی یه پروژه جور کنه ما انجام بدیم.
اصلا فراموش دارم می کنم که هابی های دیگه یی هم هرگز وجود داشتن یا نه.
امشب قصد داریم بریم ساحل و چهارشنبه سوری بازی کنیم.
اصلا من هر از گاهی یادم می ره که تو یه شهر ساحلی زندگی می کنم. خیلی عجیبه لس آنجلس واقعا.
خلاصه که...
همین...
3/08/2009
باید اقرار کنم که وقتی با این رفقا بیرون می ریم فقط ۷۰ درصد می فهمم که دارن راجع به چی حرف می زنن.
برای همین اغلب موقع ها حتی گوش هم نمی کنم دیگه که چی می گن
یعنی حتی تلاش هم نمی کنم و این درصد به چهل و سی هم تقلیل پیدا می کنه و اینجاست که یهویی بر می گردن می گن که نظر تو چیه؟ تو ایرانم اینجوری بود؟
و من باید کلی یهو از چرت بیام بیرون و تمرکز کنم ببینم قضیه چی بوده.
ماشالله هر کدوم هم انگلیسی رو با یه لهجه یی صحبت می کنن.
من بعد از پنج ماه تازه فقط به لهجه ی این دوست گرامی ایست کوستی عادت کردم و فقط حرفهای اونو بدون هدر رفتگی و باگ می فهمم !
ولی این رفقای گرامی که از مید وست و غیره اومدن بهتره لطف کنن و اصلا با من صحبت نکنن.
امروز از یه رفیق دیگه که اصرار داشت من کتاب خون بشم یه کتاب گرفتم.
دستش درد نکنه کتاب خوبیه. سعی هم می کنم هر چیز عجیبی تو کتاب هست رو گوگل کنم که سر در بیارم.
بالاخره باید دست از مقاومت برداشت و سعی کرد که بیست و دو سال اختلاف فرهنگی رو در اسرع وقت جبران کرد.
اینم لینک به کتاب داستانی که الان دارم می خونم :
http://en.wikipedia.org/wiki/Me_Talk_Pretty_One_Day
3/04/2009
ننوشتنم رو به فال نیک بگیرید و بدونید که سرم بسی شلوغه ولی حالم بسی خوبه.
کلا دارم تطبیق داده می شم به اینجا
به طور کامل
و دارم با تمام ناهماهنگی هایی که داشتم قبلا کنار می ام و خودم رو با همه چیز اینجا هماهنگ می کنم.
جالب ترین پیشرفتی که کردم اینه که دیگه دیگران رو به چشم خارجی نمی بینم
همه رو به چشم همزبون می بینم
حتی گاهی تعجب می کنم که چرا دوستام فارسی نمی تونن حرف بزنن!