دلبرکم چیزی بگو...
الان یاهو مسنجر اینستال کردم...بعد از چند سال. و احساسش انقدر عجیبه برام...که باور نکردنیه. احساس دیدن یه باکس که نارنجی می شه. آیدی های دوست هام، دوست پسرهای صد سال پیششون، تمام چت های فانی که با همه ی دوستای باحالم داشتم و اون دنیای مجازی تو حبابمون که هیچ دولت و پدر مادری نمی تونستن توش سرک بکشن.
دلم برای دوست پسر های اسبق تنگ شد
برای حس شدید باز کردن مسنجر و منتظر آف لاین نشستن که لود بشه.
حس نشستن تو مسنجر و چت کردن با یه دوست دختر وقتی منتظر بودیم یکی از کراش های عزیز آن لاین شه
و حس اینکه طرفت آن لاین می شد و نمی خواستی پیجش کنی و بعدن که باهم دوست می شدید بهت می گفت که اونم همین حس رو داشته.
دلم برای همه ی اشک ها و خنده هایی که پای این باکس لعنتی کردیم تنگ شد
و دلم برای کودکی نازمون تنگ شد
ایکاش دوباره بچه می شدیم.
به آزادی رسیدیم همگی
اما خیلی دیر
خیلی وقته که حبابهامون ترکیدن.
دوربین جدید
پسرهای رنگارنگ
چمنی که بشه توش دراز کشید تو دانشگاه
لباس های لختی و دامن های دخترونه
همه چی به دست اومد
ولی زمانیکه اندکی دیر شده.
کودکی که نباید می مرد مرده.
تیکه تیکه شده.
هر کاری که می خوام کنم حس یه آدم پیر رو دارم که خودشو بخواد قاطی جوونا کنه. حس زمختی...
چه دنیای کثافتیه.
4/24/2009
4/18/2009
واقعا شک دارم که بعد از خونه ی پدری،
هیچ جایی طعم خونه رو هرگز برای آدم داشته باشه.
شاید واسه همینه که دخترا بعد ازدواج هم باز بیست و چهار ساعته خونه ی پدریشون پلاسن.
واقعا خونه کجاست؟
می خوام برم به خونه...به جایی که صفا هست...تو گوشه و کنارش یه عالمه وفا هست
توی نگاه مادر یه عالمه دعا هست...
آقا ملت می آن کامنت انانیمس می ذارن و در می رن.
شجاع باشید و اسم بذارید.
یه بنده خدایی کامنت گذاشته اسمش رو گذاشته یه دوست. بابا اگه دوستی که فدات شم اسمتو بذار بهتر بشناسمت بریم یه چایی هم بزنیم با هم، یه بحثی هم بکنیم.
وقتی طرف می آد و اسم خودشو سانسور می کنه نباید توقع داشته من نیام و پستشو سانسور کنم.
البته سانسور نکردم من پستشو! منظور این است که خودسانسوری ریشه ی دگر سانسوریست.
4/17/2009
آقا
یه بنده خدایی فکر کرده که یاری دهنده ی کائنات یعنی اینکه دست حضرت عباس می آد و از اسب که داشتی می افتادی می گیردت.
نه همچی چیزی نیست. یاری دهنده ی کائنات صرفا خود بنده ام. یا خوب خیلی ها راحت ترن که بگن یه خدا و شعوری که پشت کائناته.
وقتی به یه درجه ی رفیعی از ایمان برسید، شهید می شید!
;)
منظور این است که وقتی به درجه ی رفیعی از ایمان برسید دقیقا همه کس و همه چیز رو می تونید بر وفق مراد خودتون در بیارید.
یعنی تو یه لوپ مثبتی خودتونو بندازید که هی توش با یه دست می دید و با یه دست دیگه می گیرید.
اگر نه اگه می خواید هیچ وقت ندید و حضرت عباس دستشو دراز کنه بگیرتتون کور خوندید.
اصلا اینا کاملا مسائل شخصی ایه. اشتباه بنده اینه که می آم یه جایی مطرح می کنم که یه عده یی که می خوننش حتی دستور زبان من رو نمی دونن، خوب یه عده هم هستن که ایما اشاره ی منو هم بلدن. یا ممکنه یه عده یه چی که من می گمو کج بفهمن یا هر سوء تفاهمی.
برا همینه آپ دیت نمی کنم اغلب دیگه.
4/14/2009
نمی خوام از اینجا بودنم دفاع کرده باشم.
ولی یک واقعیتی که بودن من و امثال من در اینجا رو از مقدار معمولش سخت تر می کنه اینه که ما بدون اینکه تو ایران وارد دنیای واقعی و بازار کار بشیم و یا زندگی مستقلی هرگز تشکیل بدیم، یهو شلیک شدیم اینجا.
باز شرایط خوابگاهی ها فکر کنم بهتر باشه. اونا یه بار یه جور تحول رو دیده بودن.
ولی امثال من که ناز پرورده بودیم و هر شب می اومدیم خونه و مامان و بابا آغوششون باز بود و به غر هامون گوش می کردن و حمایتمون می کردن، واقعا براشون شوک بزرگی تنها بودن.
اینکه مسئولیت همه ی گند های بانکی و اداری و کاری و آکادمیکت رو دوش خودته
هر روز یه گند اداری بالا می آد و باید رسیدگی کنی بهش
هر روز یه استاد و ادوایزر و کارمند و دانشجو می زنه تو پرت و باید خودتو جمع کنی
و در هیچ شرایطی نمی تونی بگی: اصلنشم می رم به مامانم می گم بیاد دعوات کنه.
فقط خودتی و خودت. همه ی گند هارو خودت باید جمع کنی، و تو همه چی خودت باید پشت خودت وایسی.
در عین حال که دشواره
ولی واقعا از آدم یه مرد زندگی می سازه.
من تو این شیش ماه واقعا بزرگ شدم.
قوی شدم.
و ککم برای هیچی نمی گزه.
و از هر زمانی بیشتر معتقدم که اگه ایمان قوی داشته باشی، همیشگی یاری دهنده ی کائنات به دادت می رسه.
این خط آخر رو هر کسی با هر آیینی می تونه برای خودش یه روز ترجمه کنه. منظور لزوما ایمان تو کتاب دینی دبیرستان نیست.
4/10/2009
روز به روز
بیشتر دارم ازین جامعه ی فرد گرایانه ی اینا شوکه می شم.
چقدر همه خودخواهن اینجا
چقدر زیاد
چقدر زیاد
چقدر کودک درونم شوکه است.
بگو نشانیت کجاست؟
چرا تصوری ازین
زمانه ی دراز کور
برای من نبسته ای؟
بگو نشانیت کجاست
کسی ازین برون پر تردد سیاه
بدون مکث و بی صدا
پر از امید و شور زندگی
مرا صدا نمی زند
بگو نشانیت کجاست