5/31/2009

یه پسره داره تو کوچه حرف می زنه
و یه دختره قش قش با حالت ضعف کننده ای داره می خنده.

ای جااااان.

ترک ها یه ضرب المثل دارن که می گه
همساییه اومودی اولان، شامسیز گالار

که یعنی کسی که به امید همسایه باشه، بدون شام می مونه.

منم وقتشه که تصمیم هایی که می گیرم رو با اتکا به منابع و قدرت های خودم بگیرم ازین پس.
نه به امید همسایه.

what  I need is  a shelter.

می خوام برم خونه.
برم یه جا که کسی نتونه بهم حمله کنه
یه جایی که انقدر تنها نباشم که حتی خدا هم دیگه نباشه.

برام خیلی  ارزشمنده حرفایی که رکسانا تو این بخش دوم مصاحبه ش می زنه.
خیلی حرفه که شیش سال بلند شده رفته ایران و انقدر هم خوشحال بوده.
و من تازه تو این هشت ماه فهمیدم اینجا عجب جای بورینگ مزخرفیست
و تازه فهمیدم که اینکه من انقدر تو ایران حساس بودم به همه چیز و واکنش نشون می دادم 
به خاطر این بوده همیشه که من بیشتر از هر کسی دلم برای اون خراب شده می تپه و برام از هر جای دنیا مهمتره.

دقیقا جالبه که اونایی که تو ایران هیچی عین خیالشون نبود
همونایی هستن که اینجا هم راحت دارن عیش و نوش می کنن و خوشحالن
و منی که تو ایران حالم از همه چیز داشت به هم می خورد
اینجارو هم تحمل نمی تونم کنم
ولی لااقل فهمیدم اون حال به هم خوردنه به خاطر
too much care
کردن بوده همیشه.

دلم برای در دیوار کوچه خیابون و حتی تابلوهای راهنمایی که به فارسی روشون نوشته شده باشه تنگ شده.
دلم برای میرداماد،‌ ولیعصر
سید خندان، تجریش، نازی آباد، بازار، میدون ولیعصر، میدون هفت تیر و هرجایی که فکر کنید تنگ شده.

دقت کردید جهود ها خیلی حرف می زنن؟
یعنی صرفا دنبال یه گوش شنوان که هی حرف بزنن.

نمی دونم لااقل تو چند موردی که من دیدم صدق می کرده.

5/30/2009

dommage, que le temps ne soit qu'un naufrage
et qu'on ne le comprenne que lorsqu'il est trop tard.


خوشحالم که برم ایران انقدر سرعت کمه که از فیس بوک و اینها خبری نیست
خوشحالم که ازین خواب هشت ماهه بیدار خواهم شد!

و ازین زندگی تصنعی اینجا خلاص.

ایران یه جور همه چی تخیلی بود
این جا هم یه جور همه چی تصنعی


۲۹۰
ساعت دیگه ایرانم.

5/29/2009

من الان با استناد به این منبع

http://www.bbc.co.uk/persian/business/story/2005/01/050105_he-ka-gas.shtml

فهمیدم که فازهای نه و ده پارس جنوبی سال هشتادویک آغاز شدن و اسفند هشتاد و هفت افتتاح شدن.

در صورتیکه ا.ن. تو فیلم مستندش می گه که فاز نه و ده تو دوره ی ما شروع! و تو دوره ی ما تموم شدن.

http://www.youtube.com/watch?v=s6H2YyiDW2w

دیقه ی پنج و هفتده.

5/28/2009

یادم می مونه که هم اکنون دارم با سرعت ۱۶۰ کیلو دانلود می کنم در لس آنجلس.

باشد که دو هفته دیگه با سرعت ۱.۶ کیلو به زور در حال دانلود ایمیل هام باشم!

وای از وقتی که هم پروژه ایت یه آدم مغروری باشه که فکر می کنه هر چی خودش می گه درسته و هر کاری که خودش می کنه صحیح تره و
کارای تو ایراد دارن و به درد نمی خورن

و وای تر از وقتی که هم پروژه ایت همه ی اون بالایی ها باشه و از نظر تو هم نه تنها اون بالایی ها درست نباشن بلکه طرف هیچی حالیش نیست و کارش افتضاحه و اسلایدایی که درست می کنه فاجعه ان.

و چقدر سخته که هی آدم مجبوره صبر پیشه کنه و بحث نکنه با طرف چون صرفا حال و وقت دعوا رو نداره.

5/26/2009

چرا چیزایی که آدم دلش می خواد داشته باشه
همشون میوچولی اکسکلوسیون؟

5/25/2009

سخت ترین گام کار کردن اون اولشه
که باید برداری کلی فایل مرتبط رو باز کنی.

اگه اون گام انجام شه
تا چند ساعت بعدش می شه حسابی کار کرد!

5/20/2009

دیروز اولش روز عادی ای بود
بعد روز بدی شد
بعد رفتم دویدم بیرون
روز خوبی شد
بعد شب شد
شب خوبی هم شد

امروز روز بدی بود اولش
بعد روز عادی ای شد
بعد روز خوبی شد
آخرش گند کاری شد.

خلاصه
ته نرد بازیه ها
ولی اگه این دیتا رو به صورت دائم آدم با بازه زمانی های نسبتا دقیق وارد کنه جایی
می تونه با متود های کلسیفیکیشن
بعدا پردیکت کنه که ادامه ی روزش چه جور خواهد بود.

یعنی واقعا گندم بزنن.

آقا این سینما پردیس پارک ملت قشنگ از زیر سبد درومده ها!

یعنی من شوکه شدم دیدمش
این اصلا کی شروع شد کی تموم شد؟
چرا من هیچ وقت ندیده بودمش در حال ساخت؟

خیلی چیز ترتمیزی به نظر می آد
تو دهات اینجا که ازین ساختمونا نداریم
بیام برم تهران یه سینما برم بعد از هشت ماه!

5/19/2009

خدایی تو آهنگ تپش داریوش
یه جاش هست که می گه

گرمی دست نوازشگر تو
مرحم زخمای کهنه ی منه

من یعنی امروز شصت بار زدم عقب آهنگ رو که برسه به اون سکوت که درست بعدش داریوش داد می زنه گرمی دست...

شاهکاره.

منظورم از داریوش ابی بوده.
ما تو خونه داریوش صداش می زنیم.

خوب شد پویا اشاره کرد به این مطلب
:))

ایرج جنتی عطایی واقعا کارش درسته.

هرچی ترانه ی گوگوش و داریوش و ایناست که دوست دارم من مال اونه.

حقش بود یه پست بذارم براش.

این روممیت گرامی که تلفن حرف می زنه
من فقط به این فکر می کنم که چطور مردم هشتاد درصد عمرشون به دراما می گذره.

البته فرق خاصی هم نداره
اینجانب که از تلفن و چت اجتنباب می کنم هم
عمرم به یوتیوب بازی و اخبار و اینا می گذره.

واقعا هنری نکردم من هم.
جز اینکه خودم رو از سخن بازی دور نگه داشتم.

این دفعه تلفنش رو هم گذاشته رو اسپیکر
که صدای اون یکی طرف رو هم من بشنوم و فیض ببرم
و احیانا بتونم قضاوت هم کنم بینشون

خدایا به من صبر
و به این بشر عقل عطا کن.

رادیو پیام از اسرائیل می گه
اسرائیل از ایران

تو آمریکا
ولی انگار که نه انگار...
هیچکس نه می دونه ایران رو نقشه کجاست و نه اسرائیل.

5/18/2009

الان رادیو پیام نقل کرد از یه بابایی که
گفته

غم با کسی گوی که از غم تو کم تواند کرد.

بسیار راست گفته.

راستی متروی میرداماد ظفر قلهک افتتاح شد.
یعنی من می تونم با مترو برم اینور اونور.
هاها

ولی مشکل اینترنت محله ی ما حل نشده. برا همین مجبوره بابام خونمونو عوض کنه بازم.

بزرگراه نیایش قبل از پل یادگار امام هم ترافیکه الان. رد نشید.

5/17/2009

داشتم فکر می کردم که امثال منی که سیگار رو تحریم کردیم برای ناسالمیش
و در عوض زدیم تو خط یک بند جانک خوردن از ا ریلیف

هیچ هنری نکردیم که هیچ
احتمالا بیشترتر هم مریض می شیم
که شدیم هم آلردی

با این وضع چاقی من که اگه جلوشو نگرفته بودم الان توپ قلقلی بودم و بعدش رگ قلبم می گرفت و بعد دلم می گرفت و بعد تموم.

کلا همه چی هیچی به هیچیه.
یعنی آدم اگه حالش بد باشه
سیگار هم نکشه
سینما می ره
سینما هم نره
به قول تو گفتنی
گوجه فرنگی می خوره.

اینایی که گفتم هذیون قبل خواب بود
خود خواب معلوم نیست چی باشه...

اگه مک یوزر هستید مجددا
می تونید از

apple+ h

برای هاید کردن برنامه هاییی که در حال اجران استفاده کنید که مزاحمتون نباشن.

این چیزایی که می گم رو من مینیمم یک سال بعد از مک خریدن یاد گرفتم، فکر نکنید این تجربه ها از زیر سبد درومدن.

رفته بودم پهلوی دکتر طباطبایی معاینه ی چشم
می دونست دارم می رم و اینا
گفتم دکتر همه چیز اوکیه اوکیه؟ نگران نباشم بابت چشمام اصلا؟ آخه ممکنه برم چند سال نیام.

گفت چند سال؟؟؟!! قول می دم شیش ماه دیگه خسته می شی برمی گردی.

بد نیست برگشتم ایران برم یه سر پیشش و بگم که ایول دکتر!‌ خیلی باتجربه یی.

5/15/2009

خواستم بگم که
هیچ می دونید اگه تو اسپات لایت یه فرمول ریاضی تایپ کنید حسابش می کنه و جوابشو می نویسه؟
یعنی کار کلکولیتورو می کنه.

پ.ن. باباجان منظورم تو مکینتاش بود، نرید یه وقت نیم ساعت تو ویندوز دنبالش بگردید.

پ.ن۲. رفتم مطابق هرروز یه سه مایلی دویدم مجددا. ولی شکم محترم سر جاشه.

پ.ن.۳ برنج گذاشتم بپزه امشب چلوکباب بخورم. همچین حالی به حولی. اگرچه دال هاوس نداره.

امروز به طرز فجیعی جینگولک بازی و عکاس بازی ام گرفته.

دلم می خواد که دوربین رو بردارم و برم یه چند تا عکس درست و حسابی بگیرم
اما مشکل اساسی محله ی ماست که مرده شورش را ببرم یا نبرم فرقی نمی کند
یک خیابان مدل تگزاسی عریض
با خیابان های مدل نوشهری تنگ منشعب شده
که یکی درمیان شبیه کوچه ی نفیسی بعد از پلاک ۲۲ به سمت خیابان هدایت می شوند.

خودم هم نمی دونم چطور باید این رو برای دیگران توضیح بدم.

ولی یک مشکل اساسی دیگه هم شکم بنده است.
هر بار که می آم عکاس بازی در بیارم
لازمش اندکی هنرمندانه تر لباس پوشیدنه که زپرتی شکم محترم مانع می شن و من واقعا
مجددا
اعتراف می کنم که آدم اگر غیرت نداشته باشد چاق می شود

و من چند ماه عجب بی رگ شده بودم که اینطور چاق شدم و حالا بعد از ۴ هفته رژیم هنوز شکم محترم به بنده انگشت نشان می دهد که برو نیستم که نیستم
انگار شده باشد یادگاری روزهای تلخ بی غیرتی
داغ شده روی تن بنده.

یه مانع بعدی هم این است که بعد از غروب آفتاب بیرون رفتن در محله ی ما به هیچ عنوان به کسی توصیه نمی شه. حتی به سگ و سرباز و سوپور.

تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به آقای پ م و بنده خدا رو سورپریز کرده و گفتم بیا بریم عکس بگیریم.
و بنده خدا که خیلی هم بنده خدا نیست گفت امشب خیلی کار داره.

و بنده درین جمعه شب خواهم ماند خانه مجددا
در شرایطی که حتی حتی حتی دال هاوس هم هفته ی گذشته تموم شده و من حتی اون آپشن مزخرف رو هم ازش محرومم.


بعضی چیزها خیلی عجیبه.
تو تهران که بودم پنجشنبه ها اجازه نداشتم با دوست هام بیرون برم
و حالا هم که اینجام جمعه ها کلا جایی ندارم که برم.

انگار که خدا خواسته باشه که ازم انتقام بگیره و بگه بی خودی ازین سرنوشت گهت فرار نکن.

این حرف ها اصلا هدف غر غرانه ای درشون نیست.
ولی بگی نگی چشم هام پر اشک شدن باز.

5/11/2009

مثل اینا که می گن اگه تو خونه محبت می دیدیم نمی رفتیم هرویینی بشیم

منم با کمال شرمندگی باید بگم که اگه محبت می دیدم نمی اومدم اینجا.

---

الان دلم یهویی لرزید.
می دونم برسم ایران همه چیز می خوره تو ذوقم.
همه ی این چیزارو می دونم.

---

ولی لااقل

دفعه ی بعدی که برگردم
درست و حسابی بر می گردم
و آخرین تیکه های دلم رو هم می آرم.

---

می دونم این حرفا همه پر از تناقضه. ولی هیچ کس غیر از خودم نمی دونه که من دنبال هیچی نیستم
جز انسان هایی با محبت و با گذشت.
که جز تو کتاب قصه ها،
هیچ جا پیدا نمی شن.

همه سردن.
همه.

و من
هنوز تو حباب رویاهام زندگی می کنم.
هنوز باب اسفنجی یه بچه است.

من هنوز دنبال یک قطره محبتم.

---

شاید دفعه ی بعد که برگشتم وقتش باشه یه سگ بخرم و نگه دارم.
سگ کور جنت
به تمام آدمایی که تو اینجا شناختم شرف داشت.
برای همین هیچ وقت تعجب نکردم که چطور راضی شده مارلی رو با اینکه کوره پیش خودش نگه داره.

--

احساس می کنم مردم تو ایران
همه مثل فیلم باب اسفنجی
اون جا که اون یارو با اون کلاه ها همه رو جادو کرد و به فرمان خودش مثل ماشینشون کرد شدن.

مردم سرد و خشن و وحشی شدن
تو نقاب اینکه دولت این بلارو سرشون آورده.

اینجا که اومدم و از دور نگاه کردم
دیدم دولت ماییم.
می دونم حرف گنده ییه.
ولی واقعیته.

دولت خود مردم بودن.
و خودشونن که دیگه یک ذره گذشت ندارن
و تمام کارای بدشون رو
با بد بودن دولت توجیه می کنن.

آره.
تو ایران
همه مثل ماشین های وحشی شدن و یکی نیست که بیدارشون کنه.

---

شاید تو دنیا هنوز چند نفر خوب باشن.

احمد دوست مجید
فاطمه عروس آغمیون
منیژه خانوم همسایه مون
و ؟

حتما باز هم هستن.
ولی من یادم نیست.

راستی درباره ی پست آخر قبل از اومدنم بگم
که خدا وکیلی

لس آنجلس زشت ترین شهر دنیا هست
اتوبوس هاش بوی شاش می دن
آسفالتاش جرواجرن همه جا
و مردمش هم همه گاون
(اینکلودینگ می )

ولی برقا یک بار هم نرفت.
سرعت اینترنت هم خیلی بالا بود.
دانشگاهمون هم خیلی خوشگل بود.
تو چمن هم می شد دراز کشید.
دوست پسر نداشته رو هم می شد جلوی دانشکده ماچ کرد
شلوارک کوتاه هم می شد پوشید
گشت ارشاد هم نداشت.


کارای اداریشون سی سال طول می کشید هر کدوم
منشی هاشون اسگل بودند
خطای اداری هر سه بار دوبار بروز می کرد
و هم خانه یی بنده یک دیوانه ی زنجیری بود


اما
کارفرماهایم با بنده مهربان بودند
دچار خود تحویل گرفتگی شش بار در روز می شدم
بچه ها از ایران خنگ تر بودند و لذا من شاگرد اول می شدم راحت
و
این چیزها.


ولی

اینجا مامان ندارد.
بابا ندارد.
مریم
مجید
بابک
و کوروش و فریبا هم.

اینجا کلا جای بی پدرو مادریست.
مردمش همه بی پدرومادرند.
حتی شهرش بی پدرومادر است.
همه بی هویت و یتیمند.

آقا بنده ازین پنجره می رم بیرون ازین یکی می آم تو!

خلاصه که اومدم یه چرتی گفته باشم و برم

اولیش اینه که بنده تا برسم تهران می رم پیش خانوم کریمی یه حالی به ابروهام بده.
این نکته تقریبا از لحاظ هر پسری بی اهمیت جلوه می کنه. کلا آقایون وقتی ابروهارو بر می داری اصلا متوجه هم نمی شن.
اما هر خانومی می فهمه که این جمله ی خبری من چقدر از ارزش والایی برخوردار بود که اول آوردمش.

بعد از این حرکت جنجالی می رم میدون تجریش.
اصلا نمی دونم ها.
ولی دلم بیش از همه جا مونده پیش میدون تجریش.

سپس می رم میدون فردوسی و خونه ی آباینا.
بدجوری چت زدم. در چند ماهه اخیر همه ش فکر می کنم آباینا زنده ان. خلاصه تا نرم دم خونشون و نبینم که کسی نیست خونشون و چراغاشون خاموشه و کسی هرگز درشون رو جواب نمی ده باورم نمی شه.

هنوز به نتیجه یی نرسیدم که وقتی رسیدم اول کیو ماچ می کنم.
با اینکه مامان از همه واجب تره نمی دونم چرا دلم می خواد مریم رو ماچ کنم اول.
شاید چون وبلاگم رو می خونه ! شاید هم چون هر موقع آینه رو نگاه می کنم یادش می افتم از بس که قیافه مون شبیه همه
شاید هم چون دلم برای اینکه از شرکت بیاد و غیبت رییسشون رو کنه در حالیکه تو آشپزخونه نشسته و داره چایی می خوره تنگ شده.

آقا بنده در همین آخر با جسارت تمام عرض می کنم که درین هفت هشت ماه دهنم سرویس شده
و به دلیل کم آوردن دارم در می رم خونه
اقرار می کنم که در دوازده سال تحصیل در ایران این همه کار نکرده بودم که تو این هفت ماه
و در بیست و یک سال زندگی این همه چیز یاد نگرفته بودم که در این هفت ماه
و در این بیست و دو سال بیش از یک هفته از مامانم اینا دور نبودم که حالا هفت هشت ماه.

آقا بنده اقرار می کنم که کم آوردم و اون دلاور زنی که قرار بود باشم نبودم.
اقرار می کنم که الان دو ساعته که الفنت دیمین رایس رو گذاشتم و دارم تلپ تلپ اشک می ریزم

و اقرار می کنم که این سی روز رو روزی سه بار می شمارم

اقرار می کنم که به محض رسیدن به فرودگاه کوروش رو گاز بگیرم تو از خاله ش حساب ببره.