6/11/2009

خدمت شما عرض شود که درین دو روز بنده دو بار اسکیده شدم که به کی قراره رای بدم
یکی موقع رجیستر کردن خروجم از آمریکا
یکی موقع مصاحبه ی ویزا

خلاصه این آمریکا به آمار جمع کردن از ماها علاقه منده!

6/08/2009

من تمام هفته ی گذشته رو شبی پنج شش ساعت خوابیدم.
و اصلا هم خوابم نمی آد
از بسکه  ذوق مرگیده ام که این دلاور هسته یی بارو بندیلش رو جمع کنه و یخه ! ی مارو ول کنه.

من دقیقا سه روز دیگه تو تهرانم و دارم صبحانه نون بربری با پنیر و کره و چایی شیرین می خورم.

بگو انشالله.

6/07/2009

چهار روز آینده م خیلی خفن خواهد بود.

قشنگ باید دوپینگ کنم.

فاینال
پرواز
ویزا
پرواز

همه ی اینا تو ۶۰ ساعت قراره اتفاق بیفته
:-S

این حالتی رو که یهو استرس می گیرم و هرچی فکر می کنم یادم نمی آد چی بوده ریشه ش
اصلا دوست ندارم...

آخه اگه یادم بیاد برطرف می شه...ولی دریغا که یادم نمی آد.

این

http://barayeto.wordpress.com/2009/06/07/728/

بهترین پستیه که می تونه احساس منو بیان کنه.
خیلی واقعیت داره این حرفاش...

من واقعا گاهی که کار کردنم بگیره خوب کار می کنم.
امروز یه روزه پروژه مو تموم کردم و ریپورتش رو هم نوشتم.
الان ازون لحظه هاست که دارم به خودم به سیستم احمدی نژادی  افتخار  می کنم.

واقعا کسی وجود داره که خرداد رو دوست داشته باشه؟
بیچاره خرداد همیشه بهش ظلم شده...
همه ی آدما تو زندگیشون آرزو کردن که وای خدا چی می شد الان وسط تیر بود
امتحانا تموم شده بود.

هیچکس هیچوقت به خرداد فکر نمی کنه
همه فقط ازش استفاده می کنن که به تیر برسن.
این نامردیه یه کمی.

6/06/2009

I was thinking it's very peaceful, here with you. it's nice to just lie here and know that the future is sort of taken care of.

۱۲۰ 
ساعت دیگه تو آسمان ایرانم.

ولی این کرختی و سردرد تمام شادی رو ازم سلب کرده.
همه ش مثل خوابه.

شاید ایران رفتن تو این موقعیت از نظر هیچ کس بهترین کار نباشه.
ولی من فقط خودم رو تصور می کنم
در قالب یک فریاد بزرگ
تو فرودگاه امام.
اگرچه همه چیز در سکوت اتفاق بیفته.

6/05/2009

وقتی داشتم می اومدم همه ش بست هیتز جون بائز رو گوش دادم تا اینجا
حالا که دارم می رم همه ش قراره جولی زناتی گوش کنم تو راه.

احساس می کنم کرختی از گیرنده است
بقیه لازم نیست به فرستنده هاشون دست بزنن.

6/02/2009

حرف نزدن عجب راه حل توپپیه.
قبول دارم که طرف مقابل رو خیلی ناراحت و عصبانی می کنه
ولی واقعا طرف نمی دونه که اگه حرف بزنی ممکنه ناراحت تر هم بشه.

پس واقعا حرف نزدن همیشه بهترین راه حل مذاکره است.
خیلی خوشحالم که که هیچی نگفتم هیچی

اگرچه قبول دارم که اگه حرف می زدم تو لااقل می تونستی از خودت دفاع کنی.
علی ای حال. من الان پیروزم. تو ذهن خودم لااقل.

اومده وسایلو ببره
با حالت روانشناسانه ی حق به جانبی می گه

به نظرم مشکل تو اینه که  سه ماهه که تنها موندی.

(تو این مایه ها که غلط کردی تنها موندی. باید تنبیه هم بشی که تنها موندی. )

پ.ن. خیلی ممنونم که مشکل بنده رو دایاگنوز کردید. واقعا لطف بزرگی بود در حقم. اگه نمی گفتید واقعا چی کار می خواستم کنم؟ مشکلم اینه که سه ماهه تنها موندم . واقعا ازت ممنونم که بعد از سه ماه ازین موضوع مطلعم کردی. تو این سه ماه هم کدوم گوری تشریف داشتید اهمیتی نداره. مهم الانه که منو آگاه کردید از این مسئله.

خدا من می خوام ازین جهنم خلاص شم. حتی ۲۱۵ ساعت هم زیاده. یک ثانیه هم از سرش زیاده.

خیلی قاطعانه عرض می کنم که تمام افرادی که دیدم که قاطعانه اسم خودشون رو آتئیست گذاشتن
و هیچ خدایی رو بنده نیستن
از هر آدم دیگه یی خطرناک ترن. هرچیزی هر لحظه و هرجا می شه ازشون توقع داشت.
و کم تو پاچه ی من نوعی هم نکردن تا حالا.

باز صد رحمت به جماعتی که یک اپسیلون هنوز لوح دلشون جای سفید داره توش.

لعنت به کسی که بتونه بگه قرآن سرتاپا شر و وره.



به نام خداوند رحمتگر مهربان

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

آيا براى تو سينه‏ات را نگشاده‏ايم (۱)

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ﴿۱﴾

و بار گرانت را از [دوش] تو برنداشتيم (۲)

وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ ﴿۲﴾

[بارى] كه [گويى] پشت تو را شكست (۳)

الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ ﴿۳﴾

و نامت را براى تو بلند گردانيديم (۴)

وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ ﴿۴﴾

پس [بدان كه] با دشوارى آسانى است (۵)

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ﴿۵﴾

آرى با دشوارى آسانى است (۶)

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ﴿۶﴾

پس چون فراغت‏يافتى به طاعت دركوش (۷)

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ ﴿۷﴾

و با اشتياق به سوى پروردگارت روى آور (۸)

وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ ﴿۸﴾


اعتقاد به خدا بهترین فایده ش اینه که
می تونی ملت رو بهش حواله کنی.

اگر نه همیشه باید یه گلوله ی اضافه حروم این و اون کنی.
ولی وقتی به خدا اعتقاد داشته باشی می تونی باور داشته باشی که طرف به زودی سزای عملش رو می بینه.

این بدبختی هم که الان باهاش دعوام شد کلا همین الان هم داره سزای عملش رو می ده و هر شب با همسر گرامیش جر و بحث می کنه.
بدبخت شوهرش. این بشر یک دیوانه ی تمام عیاره 
یه ا. ن. واقعیه. در ثانیه می تونه ده تا دروغ بگه
واقعا تو آمریکا خیلی حرفه همچین شخصیتی داشتن.

اندر حکایت موضوع دعوا هم بگم که اوشون نمی خواد سهم قبض برقش رو بده
و استدلالش هم اینه که قبل از این که من بیام اینجا
قبض برق اون و شوهرش بیست دلار می اومده
حالا که من اومدم شده هشتاد دلار.

والله تو ایران هم با قبض بیست دلاری نداریم. اگه کسی یه قبض برق بیست دلاری از ایران به من نشون داد من یه چک سفید هم به این هم خونه ایه روانی دیوانه ی زنجیری می دم
.
حالا بگذریم که حتی بیست دلار هم بوده باشه الان باید دنگش رو کامل بده. چون این قانون شهرنشینیه.
خدا آدم گدا صفت به تور آدم نندازه.
و همچنین آدم دروغ گو.

خدایا
من هم اگه این همه بدختی سزای ترک والده ی گرامی و اومدن آمریکامه
غلط کردم. و می خوام برگردم و حالم ازین وطن خراب شده ی بی هویت و مردم بی فرهنگ بی ریشه شون به هم می خوره.
هر کی از یه دهاتی پا شده اومده اینجا و شده آدم.
می گم اینجا بی پدر مادره، بگید نه.

الان که داشتم عکس های قدیمی دانشگاه تو فیس بوک رو می دیدم
تازه به این تعریف جدید رسیدم که
دانشگاه جای مزخرفی است که تعدادی آدم بی ربط رو به زور در یک گروه دوستی قرار می دهد.

بی خود نیست که دوستای دبیرستان خیلی بیشتر می چسبیدن. چون لااقل فیلتر دبیرستان به تنگی دانشگاه نبود.
و خوب بی خود هم نیست که آدم تو دانشگاه به زور یکی دوتا دوست خوب پیدا می کنه در کل چهار سال.

واقعا یه بار برید عکس های مربوط به گروه های خودتون رو ببینید.
واقعا مسخره است.
هر کی به زور یه کمی خودش رو تغییر داده تا تون اون قالبه جا بشه و بعد همه چسبیدن به هم دل حالیکه اشتراکشون صفره واقعا.


220 hours.

از من میشنوید هیچ وقت ماست میوه یی رو رو شیرکاکائو نخورید.

کلا هم حال ندارید درس بخونید نرید آشغال بخرید که به خودتون جایزه بدید.
چون ممکنه آشغال هارو بخورید
و بعد باز نامردی کنید و درس نخونید.
اونوقت عذاب وجدان دوچندان می شه.
ممکنه هم ماست میوه یی رو رو شیرکاکائو خورده باشید و دو سه ساعت کلا حالتون بد باشه.

کلا اگه هوای لس آنجلس ابری بود یک ماه تمام
غصه نخورید.
این همون لس آنجلس همیشه آفتابیست که همه تبلیغش رو می کردن قبلا.
اگه انقدر ابری بود که خوابتون می اومد تا دوازده ظهر
سعی کنید شب دیر بخوابید که صبح تا ظهر بخوابید.

اگه یه هواپیما تو هوا گم شده بود
و شما انتخابات پاک فراموشتون شده بود و همه ش گوگل نیوز رو رفرش می کردید که شاید یکیشون زنده باشن
خودتونو سرزنش نکنید
سعی کنید تو اولین پرواز بعدی ای که دارید خودتون از پنجره ی هواپیما کاررو تموم کنید.

در ضمن دفعه ی بعدی که دیدید مهماندارا داشتن ازون آموزش های جلیغه نجات جینگولکی می دادن
نه تنها گوش ندید بلکه ادای هواپیمای ایر فرانس رو هم براشون در بیارید که بفهمن اون جلیغه نجات های جینگولک حتی یه نفر رو هم نجات نداده.

به قول کی بود که می گفت آدمیزاد چقدر خره که جونشو می ده دست یه آهنپاره ی گنده که ببردش تو آسمون.

حالا این چیزا مهم نیست.
مهم اینه که من الان در یک اتاق خالی به سر می برم و این واقعا یک حس سمبولیک توش داره.
یه چیز دیگه هم که مهمه اینه که من ده روز دیگه متوجه خواهم شد
که هیچ جا تو دنیا جای من نیست.
و اونوقت مجبورم دنبال یه هواپیمای ایرفرانس بگردم.


این قضیه ی هواپیما فرانسویه بدجور رو اعصاب منه.
اگه افتاده بود و یه ضرب می گفتن که همه مردن یه داستان دیگه بود
ولی اینجوری که شده دلم برای فمیلی های قربانی ها می سوزه.
احتمالا هیچ وقت باورشون نمی شه که طرف مرده.
یعنی می دونن مرده ولی همیشه بیشتر احساس گمشدگی دارن تا مرگ.

تازه احتمالا هنوز بعد از گذشت یک روز
خیلی هاشون امیدوارن که فامیلشون زنده پیدا بشه...

6/01/2009

برعکس تو که درجا واکنش نشون می دی و یا گله می کنی
و می گی به طرف و فلان بهمان

من همه ش خویشتن داری به خرج می دم و هیچی نمی گم
و با تئوری مامانم که می گه آدم سر چیزای کوچیک دل چرکینی ایجاد نمی کنه،
زندگی می کنم.

ولی واقعا گاهی به کله ام می رسه دقیقا.
و درین مواقع است که یک تلنگر بخورم مشتعل می شم.

الانم واقعا در یکی ازون موقعیت هام.
بیشتر باید بگم بغض کردم دیگه تا اینکه عصبانی باشم.
قبلا برای خودم حق قائل می شدم و موجب عصبانیت می شد
ولی حالا دیگه هیچ حقی برای خودم قائل نیستم
و فقط مثل بچه ها گریه م می گیره ازین زیر پا له شدن.