9/30/2009

آقا یه دختر یونانیه اومده بود بابت یه میتینگی که برگزار می شد هفته ی پیش،
بعد این بشر لهجه ی ترکی شدید داشت.

مثلا هی به من می گفت

آی وانت تو سرتچ!!! این دتابیس!

بعد منم که خودم جد اندر جد ترچ! و از خنده رو ده بر شده بودم. و از بدبختی هم کل بحث راجع به طراحی یه سرتچ!!! برای دیتابیسشون بود .
---

یه نکته ی دیگه راجع به این چند نفری که از اروپا اومده بودن بابت این میتینگ این بود
که همگی سیگاری بودن. یعنی سرویس کرده بودن، بعد از نهار، بعد از شام، قبل از برک، بعد از برک، 
بدتر از اون اینکه بر و بچ مارو هم قاطی خود کرده بودن و دسته جمعی سیگاری درس می کردن.

حالا از واین خوردن تو آفیس و کافی و بییر و اینا بگذریم.
کلا خلاف کار بودن.

بعدم امروز پسر هم آفیسیه اومده به من می گه ما دوس داریم تو هم راحت باشی تو آفیس
واین و بییر تو یخچالن، سیگاری هم خواستی بپیچم برات!
) آخریو دیگه خودم اضافه کردم!‌)

چند تا نکته ی آموزنده.

یکی اینکه هرکی ندونه هم، بابام خوب می دونه که من از رادیو نفرت دارم.
امسال تابستون ولی وقتی همه ی کانالای تلوزیون پارازیت داشتن
و اینترنت هم داشت چیککه چیککه می اومد
فقط مونده بود رادیو فردا که می شد گوشش داد.

اینجا بود که عشق من و رادیو فردا آغاز شد.
و تا هم هم هم اکنون هم ادامه داشته.
واقعا عالیه.
کلی متنوع آهنگ پخش می کنه
هر از گاهی هم یه خبری چیزی می ده.


دوم اینکه
اگه می خواید خورشت کرفسی که با زحمت درست کرده بودید رو درجا بخورید تموم شه و فردا نهار بیچاره شید،
همین الان بردارید زرشک سرخ کنید تو زعفرون و یه کم شیکر و بریزید توش. 

سومیش هم اینکه
امروز خیلی غذا خوردم و الان عذاب وجدان دارم.

چهارمیش هم اینه که تا دوست پسر نباشه، هر روز همین بساطه.
بدین معنا که واقعا الان بهترین تفریح من غذا خوردنه مگه اینکه خلافش ثابت شه.

پنجمیش هم اینکه الان گفت که آدما در برابر همجنس هایی که قیافه شون شبیهشونه مهربون ترن.
و در برابر غیر همجنس های شبیه نامهربون تر
چون نمی خواد با محارم بخوابه.

واقعا این دانشمندای خارجی ر*دن با این تحقیقاتشون!


ای خیابان های شهر غریب
چه برای فروختن دارید؟
،
ای آسمان شهر غریب!
چه برای سرودن داری؟


و ای درختان شهر غریب
چه برای فریفتن دارید؟

حال آنکه من دلباخته ی شهر خودم هستم.

حال آنکه من دلباخته ی شهر خودم هستم.

حال آنکه من دلباخته ی شهر خودم هستم.

9/29/2009

یه دوستی به نام مستعار آمپول پرسیده که ستینگ رو تو گودر چه جور درست کنیم که هر کی نتونه فالومون کنه؟
)منظور از هر کی آقای گرداب است.‌ )

خوب کافیه که تو ستون سمت چپ برید و رو پیپل یو فالو کلیک کنید.

بعد یه صفحه می آد که اونایی که دارن شمارو فالو می کنن و شما اونارو فالو می کنید رو نشون می ده.

حالا تو اون صفحه ، درست بالاش، یه لینک آبی رنگه که نوشته


روش کلیک کنید و مشکلتون رو با ست کردن چک باکس ها حل کنید.

وفادارى مدار از بلبلان ، چشم

كه هر دم بر گلى ديگر سرايند

9/28/2009

یه زمانی می گفتم این بیشعورا چرا پت نگه می دارن آخه؟

الان ولی می بینم وقتی آدم نتونه بچه داشته باشه
لااقل پت که می تونه داشته باشه.
واقعا جای یه گربه یی سگی چیزی خالیه تو خونه م.
یه حیوون معصوم که چرند نگه، عصبانیم نکنه، چنگ نندازه و فقط بازی کنه و بغلش کنم و نازش کنم و خودشو برام لوس کنه.

یه پیشی مثل کوروش...

پسرای تیزهوشانی همگی توهم همه دختری عاشق خود بینی دارن.

حالا نمی گم همگی که در حق کسی اجحاف نشه.
ولی قریب به اتفاق صلوات!


دیدید گاهی آدم می آد که بره که عصبانی شه
ولی می بینه حسش نیست حتی؟

فهل تغضب؟
:))))


9/27/2009

امروز که رفته بودم بیرون و مجددا با خیل عظیم داف های موبلند روبه رو شده بودم،
اندکی از موی کوتاه خود ناامید گشته
و فکری گشته بودم که شاید می باید گیسوی بلند بپرورانم دوباره.

بعد رفتم فروشگاه که خرید کنم و تو فروشگاه از یکی ازین بچه جغله ها پرسیدم که آقا این مرغ های کوشر کدوم غرفه اند؟
پسره هم گفت اون طرف. بعد همینجور زل زده بود بهم و گفت 
آی لایک یور هیر کات.

عرض شود که قندی در دل بنده آب شد و از اندیشه ی موی بلند رهانیده گشتم.

پ.ن. اگر بدانید که این وایت ها چقدر یوبس هستن، می فهمین که چقدر عجیبه که یه پسر وایت یهو بپره به آدم بگه آی لایک یور هیر کات.
یعنی آدم دیگه باید هیر کاتش چه داف بوده باشه دیگه
:-"

پاییز فصل عاشق شدنه.

پ.ن. آره جون عمه م.

دیشب خواب می دیدم ایرانم.
و یهو فهمیدم که ایرانم.
و هول برم داشت و گفتم مگه قرار نبود من مستقیم برگردم آمریکا و نرم ایران؟

بعد گفتم جهننننننننم! بذار فقط سریع گوشی رو بردارم به سبولی زنگ بزنم بگم ایرانم  بددوه بیاد ببینیم همو.

۰۰۰

بعد بیدار شدم
ازین جوریا که آدم چشاش نمی تونن فوکوس کنن و هی تار و واضح می شن
هی با خودم می گفتم
خدایا من کجام آخه
اینجا که شبیه ایران نیست.


خلاصه خدا شفا بده. عاجل.

یکشنبه ها روزهای مزخرفین.

مثل یه جمعه می مونه که صبح بیدار شی و کسی خونه نباشه و ظهرم کسی نیاد و شبم کسی نیاد.
فکرشو کنید. جمعه به خودی خود که مزخرف بود. ولی اگه کسی خونه نمی بود هم دیگه فبها.

بله. یکشنبه ها بسیار مزخرفن.

9/26/2009

یکی از شرایط جدیدم برای ازدواج عضویت در گودره.

دوست دارم بچه م تو گودر دنیا بیاد.
باباش هم یه وبلاگ باشه.
مامانش هم فاینال کات.

اگه توزیع ورودی ها لااقل مشخص بود
می شد با کمک آمار و احتمال تعیین کرد که انتخاب کدوم ورودی بیشترین دست آورد رو تضمین می کنه.
بدون اینکه لازم باشه تمام ورودی هارو ببینی. یعنی یه الگوریتم غیر بلاکینگ می شد زد.

اما تصور کن که توزیع ورودی ها که معلوم نیست هیچ
تعداد ورودی ها هم معلوم نیست
الگوریتم هم بی الگوریتم

فقط من همینجور که داره می گذره حس می کنم یوتیلیتیم داره کمتر می شه از انتخاب هر کدوم از ورودی ها.
و بدبختی اینه که ورودی های قبلی اکسپایر می شن و سایز پنجره ماکسیمم سه تا بوده تو زندگیم.


هاها.
باید زودتر انتخاب کنم با این توزیع دیکیینگی که داره اینپوت می شه.

کاش همه چیز مثل تو فیس بوک بود
هروقت می خواستید از دست یکی خلاص شید
کافی بود که هایدش می کردید.

9/24/2009

تو در انتظار من هستی
در همان اتاق کوچک هتل
که عقربه ها به دنبال هم دویده بودند

تو هنوز رو به روی من ایستاده ای
خیره به پنجره ی اتوبوس
و من هنوز در این سو برای تو دست تکان می دهم

چشمانم از فروغ افتاده اند
از آن لحظه ای که در را باز کردم
تخت خالی بود و لیوان چایت بهت زده به لیوان من خیره شده بود.
از آن لحظه که تهوع هجمه زد
اتاق دور سرم چرخید
و شیون کلنگی شد که سد درون گلویم را بشکند.

آقا یکی ریکواست داده که فالوم کنه تو گودر امروز
رفتم ببینم طرف کیه و اینا
بعد دیدم ازین ذوب در ولایت هاست خفن

یعنی فقط باید شرد آیتمز هاشو ببینید...
وااااااااااااای....

من تو کفم الان.
از حالا ببعد یکی از تفریحام می شه اینکه برم و شرد آیتمز این بشر رو ببینم.
البته اجازه ندادم مال خودم رو ببینه...والله که بنده ترسیدم بسیار. اصلا نمی دونم چی باعث شده که فکر کنه من عنصر خوبی واسه فالو کردن هستم!


راستی محض اطلاعتون بگم که شما بای دیفالت اکسسیبل هستید توسط همه
برای اینکه همه نتونن شرد آیتمز هاتونو ببینن باید برید تو ستینگ گودر و درستش کنین.
اگه تو ایرانید حواستون رو جمع کنید خلاصه.

اولین بار که یار دبستانی من رو شنیدم اول راهنمایی بود.
تازه رفته بودیم اون مدرسه راهنمایی خفنه و تو زنگ تفریح ها گاها یا موقع جشن معارفه و هر جشن دیگه یی
از بلندگوهای راهروها و حیاط پخشش می کردن.

الان که خوب فکر می کنم می بینم کسی که اینو انتخاب می کرده چه آدم خوش سلیقه یی بوده.
در هر صورت..
هنوزم که هنوزه من می شنوم این شعر رو
یاد سال اول راهنمایی می افتم و تولد تمام آرزوهای بزرگمون تو یه مدرسه ی خیلی بزرگ.


9/23/2009

دختره می گفت دفعه اول که داشته می اومده شبش گریه زاری می کرده حسابی و اینا
ولی این دفعه که اومده خیلی خوشحاله و راحت اومده.

من گفتم از قضا برعکس.
من بار اول اصلا گریه زاری نکردم.
ولی این بار واقعا یه عالمه گریه کردم.
حالا علتش چیه گاد نوز.

اما به هر حال. من مامانم رو می خوام که هیچ...
من تمام ایرانم رو می خوام هم هیچ.
من جزء به جزء اون خاک رو می خوام.
حالیته؟

چیزی که توجهم رو جلب کرده اینه که منی که تازه اومدم خیلی خیلی کمتر از اونایی که اینجا بودن موقع جریانات بعد از انتخابات،

برای مسائل سیاسی جلز و ولز می زنم.

یه جورایی دنبال اخبار هستم. ولی می دونم این کولی بازی در آوردن ها به شیوه ی این وری ها هیچ فایده یی نداره.

9/20/2009

آقا بگم هشتاد درصد فرزانگانی هایی که تو عمرم می شناختم 
تو فیس بوک ادم کردن یا ادشون کردم تا الان
بی راه نگفتم.

و ماشالله ماشالله یکی از یکی داف تر...

دوم راهنمایی که بودن
با اون ابروهای چنگیزی و دماغهای باد کرده و سیبیل های کلفت
کی فکر می کرد یه روز داف بشن؟
والله بخدا.


پ.ن. یکی جمع کنه منو

9/19/2009

تو بالاترین یکی لینک گذاشته که واسه تولد موسوی چی کار کنیم؟
بعد یکی دیگه اومده گفته که بیاید همزمان بادکنک هوا کنیم
بعد یکی دیگه اومده گفته که چطور بادکنکارو بفرستیم

حالا توجهتون رو به ادامه ش جلب می کنم:

اولی:
لبته پیشنهاد بادکنک سبز هم خوبه فقط نمیدونم تو خونه چه شکلی میشه جوری بادش کرد که بره بالا؟ اگه کسی میدونه ممنون میشم راهنمایی کنه .

دومی:
من اون سری به نکته جالب رسیدم ببخشید البته.کاندوم بهترین چیزه...کاندوم بگیرید توش گاز شهری پر کنید ..خیلی راحت توش گاز پر میشه. بعد بادکنک سبز رو با هوا پر کنید ..اینارو بهم ببندید تا کاندومها بادکنک ها رو ببرن بالا..... من اینو امتحان کردم خیلی عالی رفت بالا...دقت کنید بادکنک ها رو جوری باید بست تا دور کاندوم ها رو بگیره. و دور تا دور کاندوم ها سبز باشه


سومی :

بیخیال بابا! کاندوم چیه!؟
زشته ... فرض کن روز تولد خودت ملت کاندوم هوا کنن! خوشحال میشی!؟



یعنی من ترکیدم از خنده دیگه!

یعنی این سلسله کراش های ما رو این پسرهای یهودی تموم شدنی نیست.
همین الان فهمیدم یکی دیگه ازین کراش های امسالم، هم، یهودی بوده و من نمی دونستم.


بابا ما نخوایم رو پسر یهودی کراش کنیم، کیو باید ببینیم؟
لعنتیا!

آغاز ملاقات لس آنجلسی های سوپر سوپر آنفرندلی.

آغاز ملاقات آدم های سوپر آنفرندلی.

آغاز تغییر خلق و خوی من.
و افتادن توی یه لوپ منفی که هی بازخورد منفی داره...

هرکی می خواد منو لاغر ببینه همین یکی دوروز تشریف بیاره
چون من مجبورم دوباره به تنها دوست باوفام یعنی غذا روی بیارم.

وای من دوباره کتاب خون شدم.
انقدر کیف می ده کتاب.
کتاب دوست بچه هاست.

قشنگ هر شب دوتا داستان می خونم خوابم می بره.
چه داستانای قشنگی هم هستن.

یه کتابی که خوندم اسمش بود‌:

بازی عروس و دوماد

یکیش هم که دارم می خونم اسمش هست 

بعد از آن شب.

دوتاشونم کلی خوشگلن. فقط حیف که بیشتر کتاب داستان نخریدم بیارم با خودم.
باشد البته که عمرا یه ذره دیگه هم جا نداشتم تو چمدونم.

اون آقاهه که تو گمرک چک می کنه که وارد آمریکا شیم
نگا کرد به بارهام
بعد دستشو گذاشت رو ساک دستیم که زیپشو باز کنه
عین چی پریدم بهش یهو گفتم لباسه لباسه
بعد با عصبانیت گفتش
اگه این لباسه این دوتا چین؟‌ ( دو تا چمدون بیست و سه کیلوییم رو می گفت :))‌)

منم گفتم که خب من دانشجو مستم و باید بارم رو می بستم و الان هم خیلی خستم
و این چنین از شرَش جستم.

پ.ن.  ماشالله خیلی هم بامزه هستم


9/14/2009

این یه واقعیته که اونایی که می مونن خیلی براشون سخت تره نسبت به اونایی که می رن.

وقتی یه جا هستی که همه جاش بوی یه نفرو می ده
همه جاش خاطره ی یه نفره
همه چیزش
همه ی صداهایی که توش می آد

خدارو شکر که فردا دارم ازین هتل لعنتی می رم...

نمی تونم توضیح بدم که چه سخته لباس نقش عزیز دردونه ی لوس خونه رو درآوردن
و دوباره لباس زمخت دختر مستقل موفق روپای خود وایستای تنهای بی کس و کار رو پوشیدن.


9/13/2009

وقتی آدم کل ذوقش از برگشتن به آمریکا
تو دیدن دوتا گربه خلاصه بشه.

گاهی آدم دلش واسه اینکه بره تو مغازه واسه دوست پسرش پیرهن انتخاب کنه تنگ می شه.

.

این دلیل لازمه ولی کافی نیست.

یه بار بهم گفت که دقت کرده بعد از خود- ار- ضایی کلی از علاقه ش به دوست دخترش کم می شه.

خوب من فقط به اون یه ذره علاقه هه که بعد از خود- ار-ضا-یی باقی می مونه می گم عشق .
که البته اونم یه ذره ناخالصی به نام عادت توش داره.

هرچی ته تهش بمونه عشقه که واقعا خدا وکیلی کم پیش می آد چیز زیادی ته تهش مونده باشه.

و دقیقا بعد از اینکه آدم نسبت به این مسئله آگاهی پیدا می کنه است که
دیگه عمرا نمی تونه مثل پونزده شونزده سالگیش عاشق بشه.

...

اینارو نوشتم که عاشق نشدنم درین پنج شیش سال اخیر رو توجیه کرده باشم.

هنرمند فمینیست کسیه که قوه ی الهامی غیر از دوست پسرش برای خودش پیدا کرده باشه.


به طرز باورنکردنی ای هر کسی که اومده تو زندگیم
از هر جهت
دوست، دوست پسر، هم خونه یی، شریک، هم پروژه یی و غیره
و مورد تایید اعضای بزرگتر خونواده م نبوده،
آخر سر تو زرد از آب درومده.

یعنی من همیشه یه دنده بازی در آوردم و رو تصمیم خودم مبنی بر رابطه با طرف پافشاری کردم
ولی دست آخر گند طرف درومده.

حالا واقعا نمی دونم چه رازی تو این قضیه نهفته است.
شاید واقعا همون قضیه ی چهار تا پیرهن بیشتر پاره کردن باشه.
بگذریم که همیشه توی زرد این افراد رو قایم کردم و قضیه رو ماست مالی کردم که پیش خونواده ضایع نشم
ولی این یه اعترافه اینجا که آقا جان، مامان و بابا و داداش و زنداداش و خواهر و خلاصه بزرگترا
خیلی تشخیصشون از من بهتره.

اینم ازین جهت اینجا نوشتم که حس کردم گند یکی دیگه از انتخاب هام باز هم داره در می آد.
توی این یکسال شاید چهارمین پنجمین انتخاب غلطم باشه.
خدا بهم عقل و تشخیص عطا کنه.

چیزی که تو این سه ماه یاد گرفتم این بود که هر قدر هم
زمان رو با چنگالات بچسبی باز می گذره

اون لحظه هایی که بغلش می کردم و می چسبوندمش به صورتم و سعی می کردم زمان رو کنترل کنم که از دست نره
اون لحظه هایی که حتی خورده هاشو هم دور نمی ریختیم و دنبال هم راه می افتادیم و یا به هم پنالتی می زدیم
اون لحظه هایی که تا دم در می اومدم و چهار تا ماچش می کردم که حروم نشه زمان
یا اون لحظه هایی که می رفتم و پیشش دراز می کشیدم که نفس هاشو حس کنم

همه شون گذشتن
هرقدر هم که تلاش کنی
زمان در حال سپری شدنه
و جلوشو نمی تونی بگیری.

فقط می تونم بگم بهترین روزای زندگیم رو گذروندم
و لحظه به لحظه شو لمس کردم و تو آغوش کشیدم. 

9/12/2009

به نام خدا
من فاطمه براتی هستم، چادری متولد شصت و هشت
ایناهاش اینجا هم نوشتدش
تو کارت مللیم هم هستش
تو دفترچه بسیجم هم هستش اگه خواستید برم بیارم
دانشگاه تهرانی هم نیستم 
ولی اینش مهم نیست
مهم پسر خاله مه که زنگ زد گفت می خوای معروف شی گفتم آره

دانشگاه امام صادق هستم
ولی خوب شریف و تهران و امیرکبیر و خواجه نصیر هم قبول شده بودم
زنگ زدن گفتن بهم تجاوز شده و مردم
خندیدم گفتم نبابا من چادریم بابام هم جانبازه

خلاصه فکر کنم که با اینکه سر این ماجرا معروف شدم
ولی آبروم رفته و پسرخاله م دیگه حاضر نیست باهام ازدواج کنه
دوستام هم فکر می کنن مردم و بهم زنگ نمی زنن
خواهشمندم مسئولین رسیدگی کنن و از کروبی با شیشه ی نوشابه پذیرایی کنن که از من اعاده ی حیثیت بشه.


برگشت بهم گفت که زندگی مثل صف پمپ بنزین می مونه
تو صف هر پمپ که وایسی
فکر می کنی صف بغلی کوتاه تر بوده و اشتباه کردی.

همشونم مثل همه ن آخر سر...

.

بنده در راهم که برگردم سر خونه زندگیم.
یه روز بالاخره باید با خودم کنار بیام و تو صف خودم وایسم و دست از این صف اون صف کردن و حسرت خوردن بردارم.

.